تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

گفتم : بنخفتی شهر
احمد شاملو

همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:19  توسط امید طاهری  | 

نگاهي به فيلم درباره الي

چاپ شده در هفته نامه استقامت

بعد از ديدن درباره الي، اين سوال بزرگ برايم مطرح مي شود كه دليل آن همه سر و صدا بر سر توقيف فيلم چه بود؟! هر چه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم كساني كه معتقد بودند اين فيلم نبايد در جشنواره فجر اكران مي شد، چه علتي را دليل حرفشان كرده اند؟! شايد صحنه هايي كه پسر بچه هفت هشت ساله با شلوارك در ساحل بازي مي كرد آزارشان داده؟!! يا شايد صحنه اي كه گلشيفته فراهاني با حجاب كامل در خروش موج ها دنبال دوستش مي گردد به جاييشان برخورده؟!

نكند به خاطر رقص مردها بوده كه حتي رئيس جمهور وقت هم مجبور شد براي اكران فيلم وساطت كند؟! نه بعيد مي دانم اينها دلايل منطقي باشد! ديد ما ايراني ها بازتر از اين حرف هاست و هر چه باشد طي اين سال ها به لحاظ فرهنگي كلي رشد كرديم. حتما مواردي بوده كه فقط از ما بهتران مي توانند درك كنند و از فهم ما به دور است.

اما به هر حال اين فيلم اكران شد و نه تنها اتفاق بدي نيافتاد، بلكه بعد از شركت در جشنواره فيلم برلين موفق شد خرس نقره اي اين جشنواره را از آن سينماي ايران كند تا ما هم به عنوان يك ايراني حسابي به خودمان بباليم و پز بدهيم كه چنين سينمايي داريم.

الي دختري است كه به رغم داشتن نامزد، به اسرار دوستش سپيده و براي آشنايي با احمد همراه چند خانواده كه روابط دوستي عميقي دارند به سفر شمال مي رود. همه چيز به خوبي پيش مي رود تا جايي كه الي ناپديد مي شود و ظن همه بر غرق شدن اوست. بعد از اين حادثه برگ هاي پنهان داستان رو مي شود و گره پشت گره ماجرا را پيچيده تر مي كند.

هيچ كس در آن جمع شايد به جز سپيده، الي را به درستي نمي شناسد. اما بعد از حادثه براي شناخت الي و كشف نيمه ديگر وجودش كه چون نامش پنهان است همه به تكاپو مي افتند. ما هم مثل همسفران الي، به جز سپيده، نمي دانيم كه او نامزد دارد و همراه آنها به اين راز پي مي بريم اما همين شوك باعث رجوع همه ما به ابتداي فيلم مي شود تا بيشتر راجع به الي بدانيم.

همراهان الي هر كدام به نوعي در نقشه اي كه سپيده طراحي كرده ايفاي نقش مي كنند و خود را مجاز مي دانند در رسيدن به هدف نقشه كه همان آشنايي و پيوند الي و احمد است هر طور كه صلاح مي دانند رفتار كنند. اما زماني كه فاجعه اتفاق مي افتد، همه چيز رنگ ديگري به خود مي گيرد. اين فاجعه همان تلنگري است كه زندگي آدم هاي فيلم را زير و رو مي كند و آنها را متوجه جزئي ترين رفتار هاي چند ساعت پيش خود مي كند. رفتارهايي كه در زندگي همه ما به وفور يافت مي شود اما كمتر فاجعه اي رخ مي دهد تا به چيستي آنها بيانديشيم.

از اين نظر، فيلم درباره الي يك شاهكار اجتماعي است. شاهكاري كه با نگاهي هنرمندانه بخشي از روزمرگي هاي جامعه را جراحي مي كند و محتواي آن را مثل سيلي به صورت همان جامعه مي كوبد.

اما ماجراي الي بعد از غرق شدن او تمام نمي شود. همراه با الي افراد ديگري هم غرق مي شوند اما نه در آب دريا. مهمتر از همه آنها نامزد اوست كه اتفاقا در صحنه اي كه كودك خردسال را از كنار ساحل دور مي كند اين كد را به ما مي دهد كه انسان حساسي است و چقدر برايش اهميت دارد كه الي درباره او چه فكر مي كرده؟! براي همين هم بعد از شنيدن خبر مرگ الي باز هم چيزي برايش اهميت دارد و هنوز اينگار مي خواهد حرفي را كه از زبان الي نشنيده، از دهان سپيده بشنود. « بگو، الي گفته بود نامزد داره؟!»

و اين لحظه اي است كه دروغ، هر چند به رنگ مصلحت آراسته باشد، هم نامزد الي را غرق مي كند و هم دوستش سپيده را. « نه!». اما آيا آن جماعت ديگر، در جدال با وجدان خويش كاملا آسوده اند؟!

درباره الي فيلمي است در پرستش اخلاق و تلنگري است به جامعه اي كه همه افراد آن به نوعي در خلاء فاجعه از بي اخلاقي هاي خود غافلند و گمان مي كنند در مرگ ديگران و غرق اجتماع هيچ تقصيري ندارند! درباره الي يك بار ديگر به صداي بلند فرياد مي كشد « دروغ طاعون جامعه است » و شيب تندي است رو به انحطاط و ويراني و تباهي.

از محتوا كه خارج شويم، بي هيچ شكي بايد گفت فرهادي به همان اندازه و حتي بيشتر از آنچه نگاهي انديشمندانه به محيط پيرامون خود دارد، از توان فوق العاده اي در شناخت سينما و خصوصيات اين ظرف برخوردار است. ميزان سن هاي فيلم اعجاب انگيز است. در تمام مدت ما هم مسافران اين سفر آبستن فاجعه هستيم. ما از بيرون به رفتار بازيگران نگاه نمي كنيم بلكه خودمان هم داخل فيلم هستيم. با خنده ها مي خنديم. با اضطراب ها مضطرب مي شويم. در بازي پانتوميم ما هم تلاش مي كنيم كلمه يا جمله مورد نظر را كشف كنيم و بعد از مفقود شدن الي خدا خدا مي كنيم كه اي كاش رفته باشد. همه اينها به خاطر هماهنگي فوق العاده تمام اجزاي اين فيلم ايجاد شده و اتفاقي و نا آگاهانه نيست. فيلم برداري، طراحي صحنه، انتخاب بازيگران و لوكيشن و از همه مهمتر ميزان سن هاي واقع گرايانه، در شكل گيري آنچه در مجموع « درباره الي » را ساخته به يك اندازه سهيم اند.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:1  توسط امید طاهری  | 

 

 

 

امروز را به خاطر مي سپاريم...

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:33  توسط امید طاهری  | 

 

كوهستان لاشكار در نزديكي پاريز و شهر مس سرچشمه

يك عصر آفتابي، بادي خنك و دره اي سبز

شب شعر زمين هميشگي است

هر لحظه گويي شعر تر مي گويد

جاي پاي آب

شكوه رقص ساقه ها

 و دو درختي كه يك سايه دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:57  توسط امید طاهری  | 

نگاهی به چهره هنری میرحسین موسوی

منتشر شده در هفته نامه استقامت و سایت اصلاح طلبان کرمان به آدرس :

http://www.kermannama.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-191.html

با چهره‌ی هنري مير‌حسين موسوي در اوايل دوران هنرستان آشنا شدم. زماني كه چند تابلوی نقاشي از او و همسرش ـ زهرا‌ رهنوردـ  را در نمايشگاهي ديدم. آن زمان تصور اين‌كه يك چهره‌ی سياسي بتواند يك نقاش مدرن باشد برايم مشكل بود. هر چند حالا هم نمي‌توانم اين دو را چندان مسالمت آميز كنار يكديگر قرار دهم اما مواجهه با اين واقعيت برايم جالب بود. ارتباط برقرار كردن با نقاشي‌هاي موسوي درست مثل فرایند توليدشان، سهل و ممتنع است. اگر زيادي در ايسم‌ها و فلسفه بافي‌هاي حاشيه‌ی آن وارد شويم، ممكن است گيج كننده باشد، اما اگر كمي از عرفان شرقي و آموزه‌هاي جان آشناي فكري شرق دور فهم داشته باشيم، در ارتباط با آثار مير‌حسين موسوي چندان به بيراهه نخواهيم رفت و تاويل ما چيزي فراتر يا فروتر از محتواي نقاشي‌ها نخواهد بود.

سابقه‌ی هنري موسوي به اوايل دهه‌ی چهل بر مي‌گردد. مشاركت در تاسيس گالري هنر ايران همراه با «قندريز»، «رويين پاكباز» و تني چند از نقاشان نوگراي آن دوره، عملا او را به جرگه‌ی اين نسل از نقاشان ايران وارد كرد. موسوي تحصيل كرده‌ی معماري و شهر‌سازي است و در اين زمينه هم آثار متعددي را طراحي و اجرا كرده كه از آن جمله مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: مجموعه فرهنگي صبا، يادبود شهداي هفت تير، مسجد سلمان فارسي نهاد رياست جمهوري، دانشگاه شاهد، سايت دانشگاه علامه طباطبايي و چند اثر ديگر. آثار معماري موسوي هم مانند نقاشي‌هايش، با وجود حركت در مسير نوگرايي، نگاهي به فرهنگ سنتي شرق دارد. تلفيق قوس‌هاي معماري سنتي با فضاهاي مدرن در آثار او، نشان از هم‌نشيني هويت سنتي و واقعيت دنياي امروز در تفكر اين هنرمند دارد. چيزي كه اغلب از هم‌جواري آن‌ها نااميدند و مفهوم ديگري جز تضادي آشكار براي اين دو قايل نيستند. در ارتباط با نقاشي‌هاي مير‌حسين هم اين حسن همجواري نمودار است. مفاهيم شرقي و نگاهي عرفاني در قالبي مدرن ارايه مي‌شود بدون اين‌كه نقاشي به دام شعار زدگي برخي سنت گرايان، يا اطوار گرايي برخي نوانديشان گرفتار شود. اگر بتوانيم در لايه‌هاي اثر رنگي از جان نقاش را در‌يابيم، چيزي كه بيش از همه قابل توجه قرار مي گيرد همين تركيب و تلفيق سنت و مدرنيسم در لايه‌هاي اثر است كه تنها زماني شكل واقعي خود را نشان مي‌دهد كه بدون سعي در كشف معناي كار، در اين تلاش باشيم كه به فهم درستي از اثر دست يابيم.

البته نبايد پيوند سنت و مدرنيسم در آثار موسوي با آنچه دوره‌اي به صورت افراطي در ميان برخي نقاشان و هنرمندان ما باب شد را يكي دانست. چيزي كه در آثار بسياري از مدعيان ايجاد اين ارتباط شاهد هستيم، استفاده از نمايه‌ها، اشكال و برخي نقش مايه‌هاي سنتي در بياني مدرن است بدون توجه به اصل و بنيان هيچ يك از اين دو. اما در آثار موسوي اين وسله كاري ديده نمي‌شود و بيشتر به نظر مي‌رسد اين جان هنرمند است كه در ارتباطي واقعي با هويت شرقي خويش، خود به خود در پيوندي حقيقي با مفاهيم قرار مي‌گيرد نه فقط برخي نمادها. از همين روست آن‌جا كه به حيطه‌ی معماري وارد مي‌شود هم نمي‌تواند اين هويت را فراموش كند تا جايي كه به راحتي مي‌تواني بازي نور و سايه را كه در آثار فاخر معماري كهن ايران زمين شاهديم، در طراحي‌هاي او هم مشاهده كنيم.

بيان نويي كه در آثار موسوي در بر‌ گيرنده‌ی مفاهيم شرقي و عرفاني است مي‌تواند نمايان‌گر بخشي از ويژگي‌هاي شخصيتي او باشد. موسوي چهره‌اي مذهبي است. در طول اين سال‌‌ها، چهره‌هاي مذهبي عموما به گونه‌اي تعريف شده اند كه در بيشتر موارد قضاوت درباره‌ی آن‌ها تا مرز تحجر پيش مي‌رود. اما شايد آن‌چه در زندگي و آثار اين هنرمند مي‌بينيم، تصوير درست تري از يك چهره‌ی مذهبي باشد. او در آثارش نشان داده كه جستجوي تعالي و كمال انسان از دغدغه‌هايش است، پس خود نيز در پي اين تعالي، طبيعت را منظر خويش مي‌سازد و از بهترين راه ممكن، يعني هنر، به شناخت رنگ مي‌رسد، ريتم را در مي‌يابد و موسيقي اثرش، شيفتگي جانش را فرياد مي‌زند. بگذريم... در اين محدوده نمي‌توان تحليل جامعي از آثار يك هنرمند داشت. اشاره‌اي بود تا در شرايطي كه همه از چهره‌ی سياسي او مي‌گويند، چهره‌ی هنري اش فراموش نشود. شايد خود او نيز نخواهد چنين شود و به همين خاطر هم مدتي دور سياست را خط كشيد.  اما اي كاش مي‌شد از او پرسيد، چگونه هنر و سياست را با هم جمع مي‌زند؟! اين سوالي است كه سال‌ها برايم مطرح است و هيچ وقت نتوانستم جوابي برايش پيدا كنم. نمي‌دانم شايد خود او بين اين دو تفاوتي قايل نباشد. اما به نظر نمي‌رسد موسوي به همان راحتي كه در هنر، هويت سنتي خويش را با دنياي مدرن پيوند زده، بتواند حلقه‌ی رابطي بين هنر و سياست ايجاد كند. هر چند شايد اين دو وجه توانسته باشد او را به آرامش برساند. از اين بابت كه حتي اگر نتواند رييس جمهور شود و به سياست برگردد، باز هم آغوش هنر او را پذيراست.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط امید طاهری  | 

چند عكس از بهار كوه هاي اطراف سرچشمه

***

***

***

افسوس كه تابستان ميسوزاند و چشمي نمي بيندشان!!

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:5  توسط امید طاهری  | 

جای بسی خوشحالی است كه بعد از سالها توانستيم يك رجل! سياسي را دست در دست بانويش ببينيم. البته شايد هم حق داشته باشند كه خانم ها را اساسا از عرصه هاي كلان سياسي دور مي كنند. چون زبان عربي اجازه نمي دهد كه اسم خوش بياني براي خانم ها در نظر بگيرند. مثلا چه بگويند؟ بگويند المراة سياسي، يا المونث سياسي، يا السيدة سياسي! خودتان مي بينيد كه خيلي مسخره به نظر مي رسد. براي همين هم زبان عربي كه زبان رسمي دولت ماست! به ما  اجازه مي دهد كه فقط رجل سياسي داشته باشيم. بگذريم...

خلاصه اينكه از بچگي برايمان سوال بود كه مگر دولتمردان ما اهل و عيال و خانواده ندارند؟! پس چرا هيچ وقت نه تصويري از آنها مي بينيم نه حرفي مي شنويم. قطعا آنها نبايد مدام در حال پخت و پز و شست و شو باشند!

شايد برايمان عقده شده. نمي دانم. شايد دلمان مي خواست باور كنيم كه زن ها سنگ زيرين آسياب نيستند و خانواده مهم ترين ركن اجتماع است!

شما را به خدا نگوييد آنها(كلا زن ها را عرض مي كنم) پشت پرده كار مي كردند. پشت پرده نيست فضايي روشن، پشت پرده مرغ نمي خواند، پشت پرده خبري نيست كه نيست! بيچاره ها چرا بايد سراسر عمر يا پشت پرده باشند يا زير پرده يا لاي پرده. آن هم براي اينكه مردهاي(كلا مردها را عرض مي كنم) ترسو و بي هنرشان ترس را غيرت معني كرده اند.

ولي خب، روزهاي گذشته ديديم كه مير حسين موسوي دست در دست بانويش براي ثبت نام تشريف بردند. فكر مي كنم ديدن اين صحنه همه خانم هاي مظلوم را خوشحال كرد.

البته اين را هم نبايد فراموش كرد كه همسر ايشان بانوي فرهيخته اي است و احتمالا زندگي خانوادگي شان تنها بر مبناي جنسيت شكل نگرفته.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:12  توسط امید طاهری  | 

*چاپ شده در هفته نامه استقامت.

وقتي فيلم بيضايي را در آخرين سانس سينما شهر تماشاي كرمان مي بينم، در حالي كه فقط هفت نفر به تماشا آمده اند، از همان ثانيه هاي اول به آنچه فيلم مي گويد ايمان مي آورم: « ما همه خوابيم!».

هنگامي كه با خبر مي شوم ديگر تنها فرشتگانند كه ترنم ترانه هاي آسماني بيژن ترقي را مي شنوند، از سكوتي كه با رفتن او زمينمان را فرا گرفته و خاموشي رسانه ملي و مسوولان در بيان آنچه حق ترقي ها بود، تنها به اين نتيجه مي رسم كه «ما همه خوابيم».

وقتي مي خوانم يا مي شنوم كه مسوولان فرهنگي معتقدند سينماي ايران به قبل و بعد از اخراجي ها تقسيم مي شود، باز هم به آنچه بيضايي مي گويد ايمان مي آورم و زير لب تكرار مي كنم «ما همه خوابيم».

وزماني كه خبر مي دهند انجمن هاي هنري شهر بايد از كانون هنر بروند يا بمانند و مطابق ميل كانون مساجد كار كنند، ديگر به يقين مي رسم كه «ما همه خوابيم». در چنين شرايطي است كه ديدن «ما همه خوابيم» به دل مي نشيند و آنوقت چه احساس خوبي است وقتي كه نيازي از درون، راهبر انديشه مي شود و ميلي قوي، قلم را به رقص اعتراض مي چرخاند تا كلمات باز هم بغض ماندگار كاغذ هاي روزگار شوند. شايد كه روزي كسي بغض را فهميد و كلمات باران شد و باريد و رود خروشيد.

نه! قصه هاي كودكي، روي تخت خواب يازده شب، هيچ وقت به پايان نمي رسيد، چرا كه خواب، شيرين تر از قصه بود. و حالا ما همان كودكانيم كه هنگام شنيدن قصه ها باز هم « همه خوابيم ». شايد از همين روست كه بيضايي قصه سينما را كنار قصه اي از جامعه مي گذارد و چه همجواري مناسبي است اين. او سينما را جراحي مي كند و همين كافي است تا به فساد نظام اجتماعي مان برسيم. اين دو در فيلم بيضايي هرگز جداي از يكديگر نيستند و در اين حسن همجواري باز هم مي توان گفت كه «همه چيزمان به همه چيزمي آيد».

آري ،همه خوابيم وقتي عصمتي ارزان فروخته مي شود و عاشقي حبس مي كشد و همه خوابيم وقتي كه عشق درست مقابل سينما فواره خون مي شود و باز هم كسي از خواب نمي پرد، حتي سينمايي كه پير و فرتوت و مخروبه است. تنها يكي است كه مي بيند « ما همه خوابيم » و اوست « هنرمند ».

***

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:28  توسط امید طاهری  | 

آنهایی که نمی دانند بدانند. کانون هنر کرمان به کانون مساجد واگذار شد. این هم جمله قائم مقام مدیر کل ارشاد کرمان. بخوانید و لذت ببرید:

(کانون هنر بر اساس اصل 44 قانون اساسی و خصوصی سازی به کانون فرهنگی مساجد واگذار شده است و آنها خودشان باید تصمیم بگیرند که چگونه سایر انجمن های فرهنگی هنری را در این مجتمع نگه دارند.)

حالا کیست که ادعا کند اصل ۴۴ در کشورمان اجرایی نمی شود؟! همانطور که می بینید آنها(یعنی کانون مساجد) خودشان(باز هم یعنی کانون مساجد) تصمیم می گیرند که سایر انجمن ها( یعنی هنری های کرمان) را چگونه در کانون هنر نگه دارند!!!!!!!!!!!!!!!

حتما می توانید تا آخر خط را بخوانید. مسئله فقط این نیست که کانون مساجد لطف کرده و جایی هم به انجمن ها بدهد. مسئله این است که چه چیزی زیر مجموعه چه قرار می گیرد. و تکلیف هنر چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساده است. با این رویه ای که مسوولان محترم در پیش گرفته اند. هنر اصیل و هنرمند اصیل به حاشیه می رود.(یعنی همان زیرزمین) و اساسا چیزی که به حاشیه می رود برای مخالفانش خطرناک تر می شود.

 آنچه باقی می ماند، سازگار می شود و همان زباله هایی را تولید می کند که در گذر چرخ روزگار بیشتر از یکی دو دهه دوام نمی آورند. تاریخ گواه است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط امید طاهری  | 

 

عاشقا يواش، يواش، اين كوچه ي يار منه

پا گذاشتن توي اين كوچه فقط كار منه

يه روزي اگه كسي اينورا آفتابي بشه،

آسمون سياه ميشه، اونروز شبه تار منه

اينجا مين داره، برين، مي شين اليه راجعون!

من مي رم چونكه فقط خدا نگهداره منه

شما اينجا رو فقط يه كوچه مي بينين، ولي

علف اين كوچه گلزار منه،

                     كلاغش سار منه

                                بيدش سپيدار منه

اگه جدي نگيرين، قطع مي شه زندگيتون

مصرع آخره و آخرين اخطار منه.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:52  توسط امید طاهری  | 

برخورد يك كاميون گوجه فرنگي با يك كاميون هندوانه، در جاده كرمان رفسنجان.

لازم به ذكر است در اين برخورد شديد گوجه فرنگي ها جان سالم به در بردند

اما همانطور كه ملاحظه مي فرماييد جاده از خون هندوانه ها قرمز شد.

در عوض راننده هندوانه ها سالم ماند اما راننده گوجه فرنگي ها...

در آخر گفتني است اين تصادف همين چند ساعت پيش اتفاق افتاد، بنابراين

دوستاني كه به هندوانه خوران علاقه دارند تشريف ببرند ميهمان جاده باشند.

 

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط امید طاهری  | 

وزير محترم صنايع و معادن در رالي كرمان سرچشمه

رالي بزرگ كرمان سرچشمه با شركت وزير صنايع و معادن، هيئت همراه و جمعي از خبرنگاران نشريات محلي و غير محلي، در مسير كرمان، سرچشمه و بالعكس، روز سه شنبه بيست و ششم فروردين ماه ۸۸ برگزار شد.

در اين رالي كه شركت كنندگان عموما با خودروي پژو حضور يافته بودند، هيچ گونه محدوديت سرعتي وجود نداشت و در طول مسير حتي يك اتومبيل گشت راهنمايي و رانندگي هم ديده نشد.

لازم به ذكر است بالاترين سرعت ثبت شده در اين رالي دويست كيلومتر در ساعت بود كه توسط خودرو وزير محترم به ثبت رسيد. همچنين در اين رالي براي نخستين بار ركورد سرعت جاده ي يك بانده، كوهستاني و خطرناك رفسنجان به سرچشمه با ثبت سرعت صد و هشتاد كيلومتر در ساعت، زده شد. اين در حالي است كه سرعت مجاز اين جاده در بخش هاي فاقد پيچ و خم، نود كيلومتر در ساعت مي باشد.

بيشترين رقابت صورت گرفته در اين رالي بين خبرنگاران نشريات محلي و غير محلي بود كه با چنگ و دندان سعي مي كردند از يكديگر سبقت بگيرند و پوز هم را به خاك بمالند.

به گفته خودم در طول مسير خوشبختانه هيچ گونه حادثه اي براي شركت كنندگان پيش نيامد و اين از معجزات الهي بود كه در اين روز به وقوع پيوست. اما برخي از امت هميشه در صحنه كه در مسير مقابل تردد مي كردند، گاها مجبور بودند به قسمت شانه و خاكي جاده سقوط كنند تا جان سالم به در ببرند.

در پايان اين مسابقه شگفت انگيز، وزير محترم توانست مقام اول را از آن خود كند كه به عنوان جايزه يك روبان رنگي رنگي خوشگل به ايشان دادند كه پاره كند.

كسي چه مي داند، امين شول، خبرنگار نشريه استقامت هم دوم شد!

لازم به ذكر است دور دوم اين رالي كه بازگشت به كرمان است تا ساعتي ديگر برگزار مي شود. لذا از تمام ملت جان بر كف مسير تقاضا مي شود اگر قصد تردد در اين جاده را دارند، در صورت امكان سفر خود را عقب بياندازند. و يا قبل از حركت حتما دو ركعت نماز توبه به جاي بياورند.

خبرنگار مرز نشناس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:23  توسط امید طاهری  | 

در اضطراب يك لحضه.

خطي بر صورت آسمان.

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17:45  توسط امید طاهری  | 

برقي كه آتشم زد

سمت نگاه او بود

رنگين كمان ابرو

برخاست از دلم دود

**

باران شد و فرو ريخت

ابر سياه مويش

رودي خروش برداشت

از چشم من به سويش

**

چون گل شكفت ناگاه

دستش كه غنچه اي بود

انگشت هاي من شد

تار و نشست بر پود

**

از چانه رفت بالا

لب تا لب لب او

مردم دگر از آن پس

در آتش تب او

***

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:31  توسط امید طاهری  | 

سلام، سال نو همه مبارك. سپاس كه اينجا را تنها نگذاشتيد. هر چد صاحب خانه نبود كه ميزباني كند. گاهي خستگي آدم را مي برد، گاه تنبلي و گاهي هم سفر. اينبار سفر مرا با خود برد. كاش سال خوبي باشد. سالي پر از مهر و عشق. بهارش كه زيبا بود. باران زد و آسمان جوانه ها را تشنه نگذاشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:25  توسط امید طاهری  | 

 

ابري شد و باران زد و دنيا همه مست

تصوير تو در آينه آب نشست

تا تشنه شدم لب به لب آب زدم

افسوس كه آيينه ي آن آب شكست

***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:19  توسط امید طاهری  | 

سلام. دیوار ها فریاد می زنند خفه شو. تاریکی از شب نیست که می ماند. دروغ ها مثل مورچه های سیاه که بی نهایت تکثیر شده اند زمین و آسمان را پر کرده اند. انگار خدا هم خبر ندارد در زمین چه می گذرد. کسی به داد زندگی نمی رسد. حتی نمی توان گریست. دیوارهم فریادمی زند خفه باش...

یک بار هم شده از خودمان بپرسیم حالمان چطور است؟!

***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 20:40  توسط امید طاهری  | 

 

پوستري كه براي نمايش مشترك گروه وشند و ميم زدم.

روز يكشنبه اين نمايش در بيست و هفتمين دوره جشنواره تئاتر فجر اجرا شد. نمايشي كه با نگاهي به خانه برناردا آلباي لوركا، زن را در بستري نشان مي دهد كه فرقي با زندان ندارد. گذشته از فرم، ارزش محتوايي اين نمايش تصوير كردن همين چالش بزرگ زن در جامعه امروز ماست. جامعه اي كه در آن از سالها پيش تا كنون، زن همواره مورد حجوم واقع شده. گاه با پدر سالاري، يا مادر سالاري، شوهر سالاري، برادر سالاري و يا دولت سلاري!

اين پوستر در حالي بر ديوارهاي تئاتر شهر نصب شد كه امسال شاهد حضور بانوان بسيار محجبه اي ! بوديم كه در راه روهاي تئاتر شهر به ارشاد اجباري همجنسان خود مي پرداختند. از پوشاندن موها تا برخورد با نوع لباس و پا كردن چكمه و غيره

در چنين شرايطي وجود اين پوستر بر ديوار ها مضحك به نظر مي رسيد. درست مثل وجود تئاتر در اين شرايط. خب اين هم از عجايب اين كشور است كه جمع ضد ها چيز غير ممكني نيست! تئاتري كه نماد آزادي بيان و دموكراسي است مي تواند در حالي اجرا شود كه تماشگرانش زير تيغ نگاه هاي غريبه و مزاحم و توهين آميز جراحي مي شوند.

فعلا خدا نگهدار تئاتر.

***

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:28  توسط امید طاهری  | 

خوي جنگ و ستيز هميشه همراه بشر بوده. اگر نه چرا اغلب بچه ها جنگ بازي را تجربه كرده اند. يا از بازي هاي رايانه اي كه در آن اشخاص يا موجوداتي را متلاشي مي كنند لذت مي برند؟!

و بزرگ هم كه مي شويم اين خوي با ماست. فقط كافي است كمي كنترل خود مان را از دست بدهيم. بگذريم از اينكه قابيل با بيل چه كرد! اين همنوعان ما بودند كه از سنگ سلاحي ساختند براي پاره كردن تن شكار و بعد فهميدند تن آدميزاد را هم مي توانند پاره كنند. اين همنوعان ما بودند كه از آهن گداخته شمشير ساختند و به نظرشان احمقانه مي رسيد كه شمشير فقط به كمر آويخته شود. خود بشر بود كه براي قبولاندن عقيده اش به زور متوسل شد. سر بريد، آتش زد و خون ريخت.

آدم ها كه تكثير شدند، ابزار جنگ هم تكثير شد. تفنگ را موجودات ديگري از كره اي ديگر نياوردند. توپ و تانك و بمب را كساني ساختند كه سر و گوش و دست پايشان مثل ما بود. مثل بشر.

و همه اين ابزار بي فرهنگي و حيوان صفتي بشر بايد فروخته مي شد. مسئله داد و ستد و معامله بود، مسئله دلارهاي گزاف بود.

نمي دانم خدا مي خندد به خلقتي كه بشر اشرف مخلوقاتش شده، يا اشك مي ريزد! جنگ را بايد معني چه چيز بشر دانست؟! در تمام تاريخ حيات كي شنيده ايد كه درنده ترين حيوانات وحشي، جنگ جهاني راه انداخته باشند؟!

دعوت به نوشتن براي صلح از طرف http://mahboobehf.blogfa.com/ را پاسخ گفتم نه براي اينكه آنچه امروز در غزه مي گذرد واقعه تازه ايست. اين هم مي رود كنار ننگ هاي جهاني اول و دوم. اين هم مي رود كنار ننگ صرب ها و بوسنيايي ها. يا ننگ افغان ها و كمونيست ها. ننگ ايران و عراق و ده ها لكه ننگ ديگري كه هيچ گاه از دامان اشرف مخلوقات پاك نخواهد شد.

اين دعوت را از آن بابت پاسخ گفتم كه از نظر من ديگر كارد به استخوان رسيده. گمان مي كنم شايد زمان اتفاقي بزرگ در جهان فرارسيده. نمي دانم چيست؟ شايد ننگ جهاني ديگري باشد. جالب اينجاست كه عده اي با صلح و خوبي دارند زندگي مي كنند و همين عده اند كه حيواناتي كريه سيرت را آقاي بالا سر خود مي كنند ، برايشان دست مي زنند، هورا مي كشند تا جهان را به گند بكشند و عجيب است كه صلح انديشان نمي دانند اين بوي گند از كجاست!

همين

***

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:17  توسط امید طاهری  | 

ابر باران از سرآغاز خزان خوابش گرفته

سخت مي سوزد زمين تشنه ي آتش گرفته.

                                         باد ،

گويي آسمان را ارث برده از پدر جدش !

راه مي بندد به هر ابري كه مي آيد به سر حدش.

تاب شرم دلو خالي را ندارد چاه ديگر

                                             نيست در قلب سياهش،

                                                                      انعكاس روشني از ماه ديگر.

راست گويند كه برون همان تراود كه در اوست

 از كوزه عطش برون تراود اي دوست

***

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:57  توسط امید طاهری  | 

حاكمان قاجار به در آوردن چشم ها از حدقه معروفند. فرقي هم نمي كرده بيست هزار جفت چشم كرماني ها باشد يا چشم يك مدعي حكومت. اساسا هر كجا احساس خطر مي كردند، چشم باني اش را در مي آوردند.

اسم اين را هم مي گذاشتند درايت و تدبير در جهت حفظ حكومت! اين از حاكمان.

بين مردم هم كه جمله هاي بتركه چشم حسود يا تا كور شود هر آنكه نتواند ديد، يا تا چشمت درآد به وفور شنيده مي شود. مثل اينكه ما ايراني ها در بريدن زبان مخالف يا كور كردن چشمش ژني را ارث برده ايم و كلا مشكل ژنتيكي داريم!

البته امروزه نوع برخورد با مخالف يا مدعي قدرت كمي فرق كرده. آن زمان حاكمان ما غافل از پلتيك روس و فرانسوي و انگليسي، براي بقاي خود چشم در مي آوردند. اما حالا ديگر همه پلتيك دان شده اند. اما اي كاش نمي شدند. خطر ترور سياسي خيلي ويران كننده تر از در آوردن چشم و بريدن زبان است. زخم بيست هزار جفت چشمي كه آقامحمد خان از مردم كرمان در آورد، امروز ديگر توي صورت كرماني ها ديده نمي شود. اما زخمي كه از معاهده گلستان يا تركمنچاي ايران خورد، هنوز روي پيكرش پيداست.

لعنت به همه آنهايي كه قدرت را به انسانيت ترجيح مي دهند.

*** 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:14  توسط امید طاهری  | 

قسمت سوم

دردي كه مي كشيم

براي يك روح هيچ چيز زجرآورتر از دانستن برخي حقايق نيست! البته زماني كه به وضوح مي بيند اين حقايق توسط زنده ها با چه دروغ هاي شرم آوري به بازي گرفته مي شود.

ما ارواح به واسطه روح بودنمان مي توانيم از اصل ماجراها سر در بياوريم. مثلا همين شب گذشته در حالي كه داشتم از پرواز شبانه بر فراز شهر لذت مي بردم سر و صداي زوجي نظرم رو جلب كرد. موضوع دعوا خيانت مرد بود و مرد در حالي اين موضوع را به شدت انكار مي كرد كه روحش واقعيت را با فريادي بلند تاييد مي كرد. اين تازه يك نمونه كاملا عادي و روزمره بود. ماجرا آنجا دردآورتر مي شود كه يك روح مي رود مي نشيند پاي سخنراني يك سياست مدار! از همين حالا به شما توصيه مي كنم وقتي مرديد پاي سخنراني هيچ سياست مداري ننشينيد. تا وقتي زنده هستيد اغلب نمي فهميد چه خبر است پس دردي هم نمي كشيد. اما مردن، اول فهميدن است و تا روزي كه آخرين زنده دنيا نميرد، اين درد براي ارواح ادامه خواهد داشت.

***

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:47  توسط امید طاهری  | 

مي دونم. تاخير دارم. براي ماموريتي اومدم كه قرار بود يك هفته باشه ولي تا اينجا دو هفته طول كشيده. هفته گذشته نمايشگاه بازسازي اقتصادي افغانستان در هتل المپيك تهران برگزار شد. خيلي خوبه اگه مسئولين از خواب بيدار بشن و به فكر استفاده از اين موقعيت اقتصادي مناسب و اين فرصتي كه بيخ گوشمونه باشن. امريكا و چين از اونطرف دنيا اومدن و بخش هاي متعددي رو تو اين كشور دست گرفتن ولي ايران هنوز نتونسته. دليلشم واضحه. قدرت هاي برتر دنيا اجازه نميدن. اما اينكه چرا اجازه نمي دن هم مهمه. توي اين نمايشگاه با يك افغان صحبت مي كردم. به نكته اي اشاره كرد كه شايد براتون جالب باشه. مي گفت: امريكا مثل گاويي كه همه دارن شيرشو مي دوشن و شما ايراني ها داريد با شاخش بازي مي كنيد.

بهش گفتم والا ما كه اهل گاو بازي نيستيم ولي از بچگي شنيديم شير گاو خيلي مفيده. متاسفانه حتي تماشاگر اين گاو بازي هم نيستيم و بيشتر شبيه همون پارچه قرمزي هستيم كه گاوباز باهاش گاو رو تحريك مي كنه. فكر كنم آخرشم اگر گاو باز خطايي مرتكب بشه اول پارچه است كه جر مي خوره.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:20  توسط امید طاهری  | 

چند روزي مسافرت بودم. استان خوزستان. استاني كه بوي نفت خام و گاز در بيشتر مناطقش حس مي شود. تا بوشهر هم رفتم. سرزميني كه گازش صادر مي شود و مردمش گاز ندارند! سرزميني كه نفتش صادر مي شود و بنزين را بايد از بقالي ها و در قوطي هاي نوشابه بخري.در شوش زيگورات چغازنبيل موريانه زده بود و آنقدر بي سرپرست رها شده كه هر كس مي توانست يكي از آجر نوشته هايش را از ديوار در آورد بي آنكه به نفرين خداي زيگورات دچار شود. و كاخ آپادانا. افسوس. تمام ستون ها شكسته و ديوار ها ويران. آنچه باقي مانده چيزي جز يك پلان نيست. آسيابهاي آبي شوشتر هم خشك شده اند. آسيابهايي كه يادگاري از ساسانيان هستند. كارون هم كم كم دارد به جلگه خوزستان بي وفايي مي كند. خدايا كسي نيست كه فريادهاي اي ديار را بشنود؟

زيگورات چغازنبيل يادگاري از ايلاميان.

۱۲۵۰ سال پيش از ميلاد.

تكه اي از سرستوني به شكل اسب. كه حالا گوشه اي از كاخ آپادانا روي زمين است.

آسياب هاي آبي شوشتر مربوط به دوره ساساني. حالا به خاطر عدم مديريت روي منابع آبي كشور، آبشارهاي زيبايش خشك شده اند.

ماهيگير بوشهري، به قول خودش روي گنج زندگي مي كنند تنها رنج مي برند.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:50  توسط امید طاهری  | 

امسال هم نتوانستيم سلسله كمدي هاي گروه وشند را شش تايي كنيم. دليلش هم كاملا روشن است. دور هم نبودن. من اينطرف ايران و هر كدام از وشندي ها يك طرف. هر چند براي ديد و بازديد و سفر و بازي و غيره به اندازه كافي وقت داريم . اما نمايش كار كردن زماني را مي طلبد كه با تمركز همراه باشد. اين تمركز را امسال هم نداشتيم. البته ميثم عبدي بي كار نماند و نمايشي كار كرد با عنوان ما داريم زندگي مي كنيم كه براي جشنواره تئاتر فجر هم پذيرفته شده و اجرا مي شود.

 كمدي جديد وشندي ها در حال نگارش است و به زودي تمرين آن را در فضايي به دور از استرس هاي جشنواره اي آغاز مي كنيم. البته بعد از آنكه منوچهر سريالش را تمام كرد.

ما داريم زندگي مي كنيم، كمدي نيست اما كار خوبي شده. بازيگرانش همه از هنرجويان كلاس هاي بازيگري تئاتري هاي خمين هستند و اين موفقيت شان واقعا جاي تبريك دارد. خصوصا اينكه خواهر اينجانب هم يكي از آنهاست و بازي خوبي هم در اين نمايش دارد. اگر تماشاگر جشنواره امسال فجر بوديد اين نمايش را حتما ببينيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:5  توسط امید طاهری  | 

قسمت دوم

من و جسدم

ای کاش همه باور می کردن که من مُردم. الان درست سه روزه كه جسدم توي محوطه ي مجتمع افتاده زير درخت اقاقيا. همه از كنارش رد مي شن ولي هيچكس نگاهش نمي كنه. بايد بگم من اولين انساني هستم كه ديگران جسمشو نمي بينن ولي مي تونن روحشو ببينن و باهاش حرف بزنن.

گاهي دلم به حال جسمم مي سوزه. هر چند اين آخري ها يكي از دندوناش خراب شده بود و دردش برام كشنده بود با اين حال دلم براش مي سوزه و گاهي بهش سر مي زنم. براش نارنگي پوست كنده مي برم. خيلي دوست داشت. ولي حالا فقط با چشماي متعجب نگاه مي كنه.

ديروز يه كلاغ نشسته بود روي جسدم و داشت به دماغم نوك مي زد. هيچ دردي احساس نمي كردم. با اين حال غيرتم اجازه نداد چيزي بهش نگم.

از اينكه جسدم رو نمي بينن خوشحالم. به اين فكر مي كنم اگه ببرنش مرده شور خونه اونا لبلساشو در مي آرن و  از تصور اين صحنه كلي خجالت مي كشم. تازه بعدشم مي كننش زير خاك. اينطوري حداقل بعضي وقتها مي رم مي بينمش. موهاشو شونه مي كنم. دندوناشو مسواك مي زنم. بهش ادكلن مي زنم كه خوشبو بشه و لباساشو عوض مي كنم.

امروز حس كردم دل جسدم خيلي گرفته. پاييزه. اون زمونا كه زنده بودم هميشه توي پاييز وقتي برگ درختا مي ريخت دلم مي گرفت. البته اون جور دل گرفتنو دوست داشتم. دم صبحي كه از پنجره بيرونو نگاه مي كردم، چند تا روح زبر رو ديدم كه دور و بر جسدم مي پلكن. مي گن روح هاي زبر دنبال يه جسد مي گردن كه برن توش و برگردن به دنيا. به نظر من روح هاي زبر موجودات بدبختي هستن. من كه الان روح شدم دارم مي بينم كه اين زندگي سگش شرف داره به اون زندگي. رفتم پايين و شر اونا رو كم كردم. آه جسد بيچارم. به تنه اقاقيا تكيه داده و با تعجب يه نقطه رو نگاه مي كنه. برگاي خشك اقاقيا دارن روي جسدمو مي پوشونن. فعلا تا بعد روحتون شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:17  توسط امید طاهری  | 

شماره اول :

ديروز وقتي در حال قدم زدن بودم يك سنگ آسماني يك راست آمد خورد توي سرم. من مُردم. البته خودم اينطور فكر مي كنم ولي اطرافيانم مي گويند چرند نگو. اينكه چرا فكر مي كنم مُردم دليل منطقي دارد. ماجرا اين است كه درست بعد از برخورد سنگ آسماني مي توانم ارواح را ببينم! با آنها حرف بزنم و حتي لمس شان كنم. حس خيلي خوبي دارد. آنها موجودات نرمي هستند. البته تك و توك تويشان زبر هم پيدا مي شود كه چندان دلنشين نيستند.

ارواح اصلا آنطور كه فكر مي كردم ترسناك نيستند. هر چند از روي شيطنت گاهي كارهايي مي كنند. ولي اين فقط از روي شيطنت است و بس. آنها موجودات دوست داشتني هستند و دوستي من و ارواح خيلي خيلي جدي شده.

اصلا ببينم شما به روح اعتقاد داريد يا نه ؟! توصيه مي كنم اعتقاد داشته باشيد چون در غير اينصورت بعد از مرگ روحتان زبر مي شود. روح زبر هم هيچ دوستي ندارد و روح تنهايي است. اگر مرد باشد هيچ خانم روحي حاضر نيست او را ببوسد چه برسد به اينكه ...

و اما اينكه چي شد من اينها را براي شما مي گويم. در واقع اين كار بنا به در خواست ارواح است. آنها مايلند از طريق يك مجله اينترنتي با عالم زندگان در ارتباط باشند. در اصل يعني بتوانند حرفهاي خودشان را منتقل كنند. و اين كار را به من سپردند. كار سختي است مي دانم. اما چه كنم كه نمي توانم نه بگويم و دلشان را بشكنم. اين را هم بگويم كه اين نوشته ها يك قفل هم دارد. تنها كساني مي توانند آنها را بخوانند كه روح پاكي داشته باشند. پس اگر مي خواهيد بدانيد از اين پس بين من و ارواح چه اتفاقاتي رخ مي دهد حتما قبل از ورود به وبلاگ روحتان را ببريد حمام و با آب ولرم خوب تميزش كنيد. ارواح از آب گرم بدشان مي آيد آنها را ياد افسانه جهنم ما زميني ها مي اندازد. اين را خودشان به من گفتند.

در ضمن خيلي هم دوست دارند شما گاهي وقتها جسمتان را فراموش كنيد و به آنها فكر كنيد. توصيه مي كنم كاري نكنيد كه روحتان به جسمتان حسادت كند. چون در آن صورت معلوم نيست چه بلايي سر جسم بيچاره بياورد، از بيماري گرفته تا حتي قتل. كارآگاهان خبره دنيا هيچ وقت نفهميدند خيلي از قتل ها كار ارواح بوده. مثلا قتل در قطار سريع السير شرق. يا قتل آقامحمد خان قاجار.

به هر حال از اين به بعد هفته اي يك يا دو بار مي توانيد شاهد ماجراهاي من و ارواح باشيد. اين مژده را هم بدهم كه بعضي وقتها با ارواح بزرگ و معروف گفتگو هم مي كنم. مثلا به زودي قرار است روح بابا آدم را ببينم. بله همان بابا آدم خودمان. پدر همه ما زميني ها. پس فعلا تا شماره بعدي روحتان شاد.

***

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:47  توسط امید طاهری  | 

ديروز براي ديدن نمايشي به كانون هنر كرمان رفتم. از همان ورودي اول متوجه دوربيني شدم كه بالاي در بود و حضار را زير نظر داشت. وارد سالن انتظار كه شدم ديدم قضيه جدي است و در و ديوار پر است از دوربين هايي كه قابليت چرخش ۳۶۰ درجه اي دارند و دقيقا هيچ نقطه اي نيست كه از ديدشان پنهان باشد. حتي سر در دستشويي هم دوربين گذاشته اند. سالن نمايش هم از اين اتفاق بي بهره نمانده بود و تا جايي كه من ديدم سه دوربين ۳۶۰ درجه اي مدام در حال چرخش و برانداز تماشاگراني بودند كه اصلا به ظاهرشان نمي امد براي كار خلافي آمده باشند. بعدا دوستي گفت ۲۵ ميليون تومان هزينه اينها شده. خداي من براي چي؟ مگر قرار است در يك مجموعه فرهنگي چه حادثه اي رخ دهد؟ نكند زير كانون هنر دارند نيروگاه هسته اي مي سازند. شايد هم انبار مهماتي چيزي آن زير است كه ما خبر نداريم. همان دوست گفت كه گفته اند اينها را براي جلوگيري از سرقت اموال نصب كرده اند. عجب كاري. مگر سر چهار راه طهماسب آباد كسي مي تواند از نرده ها ، نگهبانان، در هاي آهني و قفل ها عبور كند و چيزي بدزدد؟! در ثاني جز اين است كه يك آژير چند هزار توماني هم مي توانست نقش اين دوربين ها را بازي كند تا دولت صرفه جو را دچار اين ول خرجي ها نكند! مي دانيد با بيست پنج ميليون تومان چقدر كار هنري مي توانست توليد شود؟!

اما ماجرا نگهداري از اموال نيست. قضيه اين است كه ظاهرا ديگر عالم محضر خدا نيست و اينجور كه پيداست برخي ها اين توهم را باور كرده اند كه عالم محضر آنهاست و نقش خدا را بازي مي كنند. با خودم عهد بستم تا وقتي قرار است زير سلطه آن نگاه ها به تماشاي نمايشي يا نمايشگاهي بروم هرگز به كانون هنر سايق كرمان پا نگذارم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:24  توسط امید طاهری  | 

دیروز آسمان کرمان فوق العاده بود. نتیجه شد این چند عکس و یک متن ادبی.

كه البته شايد ربطي به هم نداشته باشند.

***

***

***

***

بگو ای آسمان کی پس دوباره ابر می بارد؟

نمی بینی مگر، با آن هزاران چشم

كه مرد باغبان بر خاك از ديده

هزاران دانه مي كارد.

در اين پهناي بي ابري

زمين از آتش خورشيد مي سوزد

سراب است آنكه مرد تشنه بر آن، چشم مي دوزد.

بگو اي آسمان، كي پس دوباره ابر مي بارد؟ 

ترك هاي زمين مسري است

اكنون بر سر و رو زد.

***

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:41  توسط امید طاهری  | 

ما براي بزرگ شدن، انسان بزرگ شدن آفريده شده ايم.

شايد به نظر بعضي ها مشكلي در آنچه اين تصوير مي گويد وجود نداشته باشد.

همان هايي كه كاري كردند تا مذهب پشت وانت برود. آن هم براي قوت قلب صاحبش

در جهت كسب درآمد !

متاسفانه بعضي ها مذهبي را به مردم دادند كه به آنها آموخت آويزان باشند

و ياد نداد كه بزرگ شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:14  توسط امید طاهری  |