تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

پرواز برگ زرد پاییز . بالاتر از بام اطاقی که در آن نشسته بودم

صدای حجم عبور این همه آدم . بلندتر از سکوتی که در آن شکسته بودم

و در میان هیاهوی این شلوغی  بی شور

کنار خاطره تختخواب خالی تو

فراتر از شمارش اعداد شمرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:41  توسط امید طاهری  | 

جاودانه شد

دانه برفی که از آسمان

روی سینه تو نشست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:46  توسط امید طاهری  | 

تنهایی تک درخت اسیر در برف

چه سفید است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:45  توسط امید طاهری  | 

بيدار باش عزيز . بنشين كنار من . شب ، راه ساكت و خلوتي است .

بيدار باش ، ببين درون شب چگونه  يك اشتياق غريب طلوع مي كند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 3:17  توسط امید طاهری  | 

غروب است . غروبي بي افق . در نگاه انسان دنبال تكه اي از آسمان مي گردم . همه جا سايه است . سايه ها چه بلند شده اند . سايه ها از غروب تا خود مشرق چه بلند شده اند . زودا كه هميشه ، كه همه جا در سايه ها رنگ آفتاب را فراموش كنيم . ما در سايه ماندگانيم . هميشه در سايگان .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:38  توسط امید طاهری  | 

من و تنهايي ام با هم كنار آمده ايم . حتي حالا ديگر صميمي شده ايم . از شما چه پنهان بعد از اين همه سال تازه همديگر را پيدا كرده ايم و شايد ديگر نگذاريم كسي حريم خلوتمان را خراب كند .

من و تنهايي ام تيم خوبي هستيم . غروب جمعه در خالي دلگير كوچه ها قدم مي زنيم و آنقدر حرف براي گفتن داريم كه هيچ وقط دچار حزن غربت هم نمي شويم .

مرد هاي عاشق بيشماري را مي شناسم كه با تنهايي شان دوست شده اند . تنها به جرم اينكه دروغ نگفته اند و عشق شان بزرگتر از جرات كسي بوده كه دوستش داشته اند .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:20  توسط امید طاهری  | 

دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . يك آن بمان . پاها تنها براي عبور نيست .

تو نمي روي . مي گذري . با اين همه عبور نمي خواهي اشتياق بزرگي خلسه كوچكت را پر كند .

آه اي دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . دختر بي شعور !

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 2:8  توسط امید طاهری  | 

امشب ببين كه چه ناكوك مي زند      دستي كه چنگ بر دل متروك مي زند
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 2:42  توسط امید طاهری  | 

بابا كه به پهلو روي شن هاي ساحل خوابيده بود ،

در خواب خود صداي پسرش را شنيده بود .

ـ آنجا نرو ، بمان . قد دريا بلندتر از بازي كودكانه توست ـ

موجي بلند تا اشك شور صورت بابا رسيده بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:21  توسط امید طاهری  | 

رنجي كه در كنار بودن او مي كشيد ، هرگز به فكر كوچك آن مرد نمي رسيد .

ميل نهان رسيدن از پشت پلك مرد ، با هر نگاه هرزه اش فرياد مي كشيد .

سيگار مي كشي ؟ ـ آن مرد گفته بود .ـ

زن هم شنيده بود : ـ من را نمي كشي ؟!

دود غليظ سيگارهايشان در هم گره مي خورد . اما خيالشان ، هرگز به نزديكي هم نمي رسيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:20  توسط امید طاهری  | 

به همين سادگي.شبي باران باريدو هواي دل تازه شد.اين هم پنجره اي شد گشوده ،بر پيكر ديوار هزاران پنجره.

تولدت مبارك.اما ،به همين بي نامي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 2:33  توسط امید طاهری  | 

بهتر از هر كس ديگر ، با تو مي توان عاشقانه سخن گفت . بهتر از هر كس ديگر با تو مي توان تنها بود . به تمامي عشق را به تو پيشكش بايد كرد . بيشتر از هر كس ديگر ، از تو مي توان سرشار شد .

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:57  توسط امید طاهری  | 

كسي به درد ما نخواهد گريست . اي درد مشترك . بيا صبور باشيم . خنجري كه سينه تو را شكافت ، با قلبم آشناست . بيا صبور باشيم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:52  توسط امید طاهری  | 

بر آفتاب نشسته اي و سنفوني دندانهايت آهنگ زمستان است. مگر تو چقدر دوري از عشق؟!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:32  توسط امید طاهری  | 

با جاده ها بزرگ شده ام . جاده ها هميشه در من جريان داشته اند . با جاده كه هستيم ، چيزي ساكن نيست و همه دنيا در حركتي پويا ازعبور ما مي گذرد . سفري به كوه ها به دشتها . سفري به رازها به رمزها . باور كن ،جاده بي ما تنهاست.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:30  توسط امید طاهری  | 

آنگاه كه سيمهاي تار ، در آن شب بلند ، با پنجه وحشي مرد ، از هم دريده بود . شش تار مو ي زلف عروس گيسو بلند را بر چوب تار بسته بود .

در آن شب بلند . در آن شبي كه عروس ، از ترس مرد خود . در حجله كبود ، بيدلر خفته بود .

هر پنجه اي كه مرد بر تار مي كشيد . اينگونه مي شنيد :

ـ هرگز تو را اي مرد شوم رذل ، عاشق نبوده ام ـ

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:12  توسط امید طاهری  | 

عمري كنار تو ، چون لحضه اي گذشت     امشب به من گذشت ، عمري فراق تو

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:4  توسط امید طاهری  | 

گم شده ايم. و آنقدر خاموش و راحت كه نيست تا كسي صدايمان رابشنود. گم شده ايم و نمي دانيم كجا . و حتي نمي دانيم كه اكنون سالهاست از گم شدنمان تاريخها گذشته اند و ما هرگز نفهميديم كه گم شده ايم .

گم شده ايم و چنان عميق كه دورها هيچ نيست آوايي كه فريادمان زند كه بشنويم كه شايد بفهميم كه گمشده ایم.

 نامه اي نيست كه بخوانيم .سنگي نيست كه طلسم سكوتمان را بشكند . چنان پيدا گم شده ايم كه وسعت اين درد آشكار از خيالمان هم بزرگتر است.

همه زمين بر بستر زمان گم شده ايم . و اين خود ماييم كه بيرون از خود گم شده ايم .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 1:3  توسط امید طاهری  | 

در خواب هاي نيمه شب

ديگر تو را هرگز نخواهم ديد

چون باغبان صبح

روياي كال خام را

از خوابهايم چيد

اينك دوباره روز نو

بار دگر آغاز

از بند عشق مرده اي

كور گره شد باز

رفتي تو ، اما

قبل تو من رفتم اينبار

فصل بهاري بود چون

من رستم از دار.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:19  توسط امید طاهری  | 

ديگر اكنون سالهاست

روزهاي سرد من

خنده اي كم دارد

در اجاق قلب من

آه مهري گرم نيست

چون كه چوب عشق آن

اندكي نم دارد

ديگر اكنون سالهاست

روي قاب عكس من

پرده اي از جنس خاك

نيست اشكي در نگاه

تا شود آن خاك ، پاك

من به نوري زنده ام

فكر گرمي از بهار

روي قاب عكس من

مانده نقشي يادگار

آخرين برگ من است

روزني رو به اميد

سرخي لبهاي توست

در سياهي شد پديد

روي قاب عكس من

ستر پرده كرده چاك

آخرين اميد من

جاي بوسه روي خاك.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:9  توسط امید طاهری  | 

يك فاصله

افق،آخرين قطره هاي نور را

از روزن سرخ غروب ميمكد

تو اما طلوع را به تماشا نشسته اي.

وسعت دوري بين ما،

ديواري به قطر زمين ساخته.

من و تاريكي به هم خو گرفته ايم .

او از تو مي گويد

من از تو مي گريم.

تمام شب هوار شده است روي خانه كوچك من

تمام شب از تو مي گويد

تمام شب از تو مي گريم

اكنون

حجم طلوع ،سد فرتوت شب را مي شكند.

و آواز پرندگان تازه بيدار،سكوتش را.

تو اما غروب را به تماشا نشسته اي .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:57  توسط امید طاهری  | 

لبت افسون غريبيست كه دل در طلبش          حسرت بوسه بر آن در شب يلدا دارد

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 1:3  توسط امید طاهری  |