پرواز برگ زرد پاییز . بالاتر از بام اطاقی که در آن نشسته بودم
صدای حجم عبور این همه آدم . بلندتر از سکوتی که در آن شکسته بودم
و در میان هیاهوی این شلوغی بی شور
کنار خاطره تختخواب خالی تو
فراتر از شمارش اعداد شمرده بودم
پرواز برگ زرد پاییز . بالاتر از بام اطاقی که در آن نشسته بودم
صدای حجم عبور این همه آدم . بلندتر از سکوتی که در آن شکسته بودم
و در میان هیاهوی این شلوغی بی شور
کنار خاطره تختخواب خالی تو
فراتر از شمارش اعداد شمرده بودم
جاودانه شد
دانه برفی که از آسمان
روی سینه تو نشست
تنهایی تک درخت اسیر در برف
چه سفید است
بيدار باش ، ببين درون شب چگونه يك اشتياق غريب طلوع مي كند .
غروب است . غروبي بي افق . در نگاه انسان دنبال تكه اي از آسمان مي گردم . همه جا سايه است . سايه ها چه بلند شده اند . سايه ها از غروب تا خود مشرق چه بلند شده اند . زودا كه هميشه ، كه همه جا در سايه ها رنگ آفتاب را فراموش كنيم . ما در سايه ماندگانيم . هميشه در سايگان .
من و تنهايي ام با هم كنار آمده ايم . حتي حالا ديگر صميمي شده ايم . از شما چه پنهان بعد از اين همه سال تازه همديگر را پيدا كرده ايم و شايد ديگر نگذاريم كسي حريم خلوتمان را خراب كند .
من و تنهايي ام تيم خوبي هستيم . غروب جمعه در خالي دلگير كوچه ها قدم مي زنيم و آنقدر حرف براي گفتن داريم كه هيچ وقط دچار حزن غربت هم نمي شويم .
مرد هاي عاشق بيشماري را مي شناسم كه با تنهايي شان دوست شده اند . تنها به جرم اينكه دروغ نگفته اند و عشق شان بزرگتر از جرات كسي بوده كه دوستش داشته اند .
دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . يك آن بمان . پاها تنها براي عبور نيست .
تو نمي روي . مي گذري . با اين همه عبور نمي خواهي اشتياق بزرگي خلسه كوچكت را پر كند .
آه اي دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . دختر بي شعور !
بابا كه به پهلو روي شن هاي ساحل خوابيده بود ،
در خواب خود صداي پسرش را شنيده بود .
ـ آنجا نرو ، بمان . قد دريا بلندتر از بازي كودكانه توست ـ
موجي بلند تا اشك شور صورت بابا رسيده بود .
رنجي كه در كنار بودن او مي كشيد ، هرگز به فكر كوچك آن مرد نمي رسيد .
ميل نهان رسيدن از پشت پلك مرد ، با هر نگاه هرزه اش فرياد مي كشيد .
سيگار مي كشي ؟ ـ آن مرد گفته بود .ـ
زن هم شنيده بود : ـ من را نمي كشي ؟!
دود غليظ سيگارهايشان در هم گره مي خورد . اما خيالشان ، هرگز به نزديكي هم نمي رسيد .
به همين سادگي.شبي باران باريدو هواي دل تازه شد.اين هم پنجره اي شد گشوده ،بر پيكر ديوار هزاران پنجره.
تولدت مبارك.اما ،به همين بي نامي.
بهتر از هر كس ديگر ، با تو مي توان عاشقانه سخن گفت . بهتر از هر كس ديگر با تو مي توان تنها بود . به تمامي عشق را به تو پيشكش بايد كرد . بيشتر از هر كس ديگر ، از تو مي توان سرشار شد .
كسي به درد ما نخواهد گريست . اي درد مشترك . بيا صبور باشيم . خنجري كه سينه تو را شكافت ، با قلبم آشناست . بيا صبور باشيم .
بر آفتاب نشسته اي و سنفوني دندانهايت آهنگ زمستان است. مگر تو چقدر دوري از عشق؟!
با جاده ها بزرگ شده ام . جاده ها هميشه در من جريان داشته اند . با جاده كه هستيم ، چيزي ساكن نيست و همه دنيا در حركتي پويا ازعبور ما مي گذرد . سفري به كوه ها به دشتها . سفري به رازها به رمزها . باور كن ،جاده بي ما تنهاست.
آنگاه كه سيمهاي تار ، در آن شب بلند ، با پنجه وحشي مرد ، از هم دريده بود . شش تار مو ي زلف عروس گيسو بلند را بر چوب تار بسته بود .
در آن شب بلند . در آن شبي كه عروس ، از ترس مرد خود . در حجله كبود ، بيدلر خفته بود .
هر پنجه اي كه مرد بر تار مي كشيد . اينگونه مي شنيد :
ـ هرگز تو را اي مرد شوم رذل ، عاشق نبوده ام ـ
عمري كنار تو ، چون لحضه اي گذشت امشب به من گذشت ، عمري فراق تو
گم شده ايم. و آنقدر خاموش و راحت كه نيست تا كسي صدايمان رابشنود. گم شده ايم و نمي دانيم كجا . و حتي نمي دانيم كه اكنون سالهاست از گم شدنمان تاريخها گذشته اند و ما هرگز نفهميديم كه گم شده ايم .
گم شده ايم و چنان عميق كه دورها هيچ نيست آوايي كه فريادمان زند كه بشنويم كه شايد بفهميم كه گمشده ایم.
نامه اي نيست كه بخوانيم .سنگي نيست كه طلسم سكوتمان را بشكند . چنان پيدا گم شده ايم كه وسعت اين درد آشكار از خيالمان هم بزرگتر است.
همه زمين بر بستر زمان گم شده ايم . و اين خود ماييم كه بيرون از خود گم شده ايم .
در خواب هاي نيمه شب
ديگر تو را هرگز نخواهم ديد
چون باغبان صبح
روياي كال خام را
از خوابهايم چيد
اينك دوباره روز نو
بار دگر آغاز
از بند عشق مرده اي
كور گره شد باز
رفتي تو ، اما
قبل تو من رفتم اينبار
فصل بهاري بود چون
من رستم از دار.
ديگر اكنون سالهاست
روزهاي سرد من
خنده اي كم دارد
در اجاق قلب من
آه مهري گرم نيست
چون كه چوب عشق آن
اندكي نم دارد
ديگر اكنون سالهاست
روي قاب عكس من
پرده اي از جنس خاك
نيست اشكي در نگاه
تا شود آن خاك ، پاك
من به نوري زنده ام
فكر گرمي از بهار
روي قاب عكس من
مانده نقشي يادگار
آخرين برگ من است
روزني رو به اميد
سرخي لبهاي توست
در سياهي شد پديد
روي قاب عكس من
ستر پرده كرده چاك
آخرين اميد من
جاي بوسه روي خاك.
يك فاصله
افق،آخرين قطره هاي نور را
از روزن سرخ غروب ميمكد
تو اما طلوع را به تماشا نشسته اي.
وسعت دوري بين ما،
ديواري به قطر زمين ساخته.
من و تاريكي به هم خو گرفته ايم .
او از تو مي گويد
من از تو مي گريم.
تمام شب هوار شده است روي خانه كوچك من
تمام شب از تو مي گويد
تمام شب از تو مي گريم
اكنون
حجم طلوع ،سد فرتوت شب را مي شكند.
و آواز پرندگان تازه بيدار،سكوتش را.
تو اما غروب را به تماشا نشسته اي .
لبت افسون غريبيست كه دل در طلبش حسرت بوسه بر آن در شب يلدا دارد