نگاه كن . خونى تازه بر صليب نشسته
سرِى تازه گويى كه شكسته
تيرى به قلبى . تيغى به گردنى . نگاه كن . تازه نشسته
چه دستها كه بريده . چه سينه ها كه دريده . چه پشتها كه به زنجير
به زير بار شكنجه . ببين دوباره خميده
ببين دوباره پرنده . فرو نشسته . شكسته
و سال هاست كه به شادى . در آسمان نپريده
ببين دوباره سياهى . ببين دوباره تباهى .
ببين دوباره دغلباز
بر آن اريكه لميده .
ببين غروب چه سرخ است . به خون دوباره نشسته .
بگو به درد به مردى
كه غمگنانه به مشرق . طلوع را هميشه . به انتظار نشسته
كه آفتاب شكسته
كه آفتاب شكسته
***
به ياد پدر عزيزم كه دو سال پيش همين روزها بود كه ديگر نبود .
خنديد پدر
بر خاست
از درد به خود پيچيد پدر
برخاست
بر او دو تا شد جسم و جان
پرواز كرد تا آسمان
