تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

كه آفتاب شكسته

   نگاه كن . خونى تازه بر صليب نشسته

 سرِى تازه گويى كه شكسته

تيرى به قلبى . تيغى به گردنى . نگاه كن . تازه نشسته

چه دستها كه بريده . چه سينه ها كه دريده . چه پشتها كه به زنجير

به زير بار شكنجه . ببين دوباره خميده

ببين دوباره پرنده . فرو نشسته . شكسته

و سال هاست كه به شادى . در آسمان نپريده

ببين دوباره سياهى . ببين دوباره تباهى .

ببين دوباره دغلباز

بر آن اريكه لميده .

ببين غروب چه سرخ است . به خون دوباره نشسته .

بگو به درد به مردى

كه غمگنانه به مشرق . طلوع را هميشه . به انتظار نشسته

كه آفتاب شكسته

كه آفتاب شكسته

***

 

به ياد پدر عزيزم كه دو سال پيش همين روزها بود كه ديگر نبود .

خنديد پدر

بر خاست

از درد به خود پيچيد پدر

برخاست

بر او دو تا شد جسم و جان

پرواز كرد تا آسمان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط امید طاهری  | 

چه اصراری دارد آسمان به باریدن . به تند باریدن .

کوچه مرطوب است و در انتهای خود

ساکت و آرام

پچیده است پشت ابهام .

پرواز خیس کلاغ ها

آهنگ قطره ها

اشتیاق نفس به بلعیدن عطر خاک .

حالا میان کوچه تر و چشمان خیس و

بوی من باران خورده

یک پنجره باز شد به خنده .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط امید طاهری  | 

گاه مي خواهي حرف بزني . پنجره بسته است . و آسمان هر چه مي گريد اشكي نيست .

كوه را مي بيني . در طول روز آنقدر بالا آمده ، كه نوك تيز قله اش ، قلب خورشيد را دريده .

خوني سرخ تمام افق را گرفته . دسته اي پرنده به خونخواهي خورشيد مي روند .

حالا ديگر دير شده . خورشيد را پشت همان كوه دفن مي كنند . و جهان در ماتمش ،

يكپارچه سياه مي پوشد . به آسمان مي نگري و هيچ نمي گويي .

چرا كه حزن شديدي تو را در خود كشيده .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط امید طاهری  | 

زمستان است . روز تاجگذاري سپيد در شهر رنگ ها .

پرواز كلاغ هاي سياه . زيبا شدن شب . و امتداد تيرهاي چراغ برق .

 و

جاي پاي اشتياقي ، كه برفهاي زير پايش آب شده اند

از گرماي ديدن كسي .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:8  توسط امید طاهری  | 

ببين مرا . به گوشه چشمي ، نگاهي .

بگو مرا . به كوته حرفي ، كلامي .

پايان پاييزم . بي حتي برگ زردي . گرمم برويان . به نسيم مهري باراني .

خسته ام سخت . خوابم كن . به آوايي ، لالايي .

ببر مرا . دورم كن .

به سرزمين عشقي ، اشتياقي .

نيمه شبم . تاريكم . نورم كن .

به چراغ صبحي . پگاهي .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:59  توسط امید طاهری  | 

ديدي چه ساده رفت

پاي پياده رفت

ديدي مرا نبرد

تا عمق جاده رفت

گفتم عزيز من . ابر است آسمان . حالا نرو بمان . ديدي كه زير برف . با چتر بسته رفت .

من زخم بر دلم . زنجير بر تنم . او با دواي من . با چشم بسته رفت .

گفتم كه لااقل . با من سخن بگو . حرفي بزن از عشق . چيزي از آن بگو .

ديدي از عشق خود . حرفي نگفت و رفت .

خاموش مثل شب . در انتهاي خود . با يك ستاره رفت .

گفتم بدون من . دل تنگ مي شوي . با خاطرات خود . در جاده هاي دور . با گريه مي روي .

ديدي كه بي وفا . بي بغض و گريه رفت .

گفتم بهار من . امشب نرو بمان .

ديدي بهار من . حتي براي من . يك شب نماند و رفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:51  توسط امید طاهری  | 

آرام باش عزيز . در بند من نباش . من نيز خسته ام . اما بدون خواب . شبهاي بي شمار . تا صبح نشسته ام .

در خواب ناز خود . سر در كنار من . آرام باش عزيز . من عهد بسته ام . امشب كنار تو . تا صبح نشسته ام .

لا لا عزيز من . من ناز بالشم . سردت اگر كه شد . روي سرت كشم . دست نوازشم .

آرام باش و شب . خواب مرا ببين . من شاخه مي شوم . تو ميوه اي بچين .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:35  توسط امید طاهری  | 

 

 نگوگاهي سكوت كن . بگذار براي روزهاي خالي اندوخته اي داشته باشيم . گاهي سكوت كن . در سكوت هم مي توان حس خوب عاشقانه داشت . نگذار چشمانت خالي شود . چشم هاي خالي زيبا نيست . حتي با فريب رنگ ها حتي با دروغ خط ها .

نگوگاهي سكوت كن . بگذار هوا سخن بگويد . دلسرد نباش كه نمي شنوم . كه سكوت لبريزترين كلام هاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:11  توسط امید طاهری  |