به همین بی نامی

صبح ناشتاي يه روز

توي شهر قصه ها

آدما يكي يكي بيدار شدن

همگي از جل و جا جدا شدن

ديشبو تو رختخواب گرمشون

واسه كسب و كارشون

تا خروس خون خوابيدن

خواباي خوبي ديدن

...

اما اون گوشه شهر

هنوزم تو رختخواب

يكي خر خر مي كنه

قوري روي سماور

قل و قل قل مي كنه

مادرش داد مي زنه

فاطي، خوابي عزيزم

پاشو چايي بريزم

بخوري بيدار بشي

پي كسب و كار بشي .

اما فاطي بيداره

ولي از بخت بدش

نمي تونه لاحافو

طفلي از روش برداره

مامانش مياد جلو

مي گه فاطي خل شدي ؟

پهن جا و جل شدي

تو كه تنبل نبودي

ديشبي موقع شوم

ماست و خوردي شل  شدي ؟

...

فاطي هي پيش خودش

دو دو تا چارتا مي كرد

گره ها رو وا مي كرد

يهو زد به سيم آخر و پا شد

پتو از رو فاطي جمع شد و تا شد

مادرش هوار كشيد :

واي خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

تو چرا لختي فاطي ؟!

فاطي گفت با اشك و آه :

ماماني كاري بكن

كم حالا زاري بكن

ندارم تمون به پا

برو با تمون بيا.

...

مامانش دوئيد بيرون

پي تمون واسه اون

سر ميدون داد كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

بغضمو پاره كنيد

فاطي تمون نداره .

جماعت دسته شدن

وا شدن بسته شدن

هر كسي يه فكري كرد

هر كي فكر بكري كرد

يكي از جاهلاشون

پيراشون كاهلاشون

پا شد و هوار كشيد :

ننه فاطي غم نخور

زار نزن ماتم نخور

مگه ما مرده باشيم

تنهايي خورده باشيم

فاطي تو اين زمونه

بلا تمون بمونه .

يكي از نوچه ها گفت :

اي بابا غم نداره

اين كه ماتم نداره

من خودم قربونشم

تا ابد تمونشم .

بعضي ها قاطي شدن

بچه ها تاتي شدن

جنگ و دعوا در گرفت

خون تو رگ ها گر گرفت

چن تا روده پاره شد

كلي زن آواره شد

چن شبانه روز گذشت

آخرش خستگي اومد چاره شد

ننه فاطي سر كشيد

پرچم صلحو كه ديد

دوباره هوار كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

فاطي تمون نداره .

...

يه آقاي عينكي

با يه چشم چپكي

اينچنين نطقي نمود :

آقايون گوش بكنيد

خانوماي محترم

حرفو خاموش بكنيد

حالا كه فاطي خانوم

مونده تنها بي تمون

بهترين چاره اينه

درد چمچاره اينه

كه همه مردم شهر

از زنو پير و جوون

جملگي ما هممون

تمونا رو در آريم

همه رو به شكل فاطي در آريم .

همه پچ و پچ كنون

هر زنون ، خنده كنون

يارو رو هو كشيدن

خرو به گوه كشيدن

دوباره خوابيدن و شيل كشيدن

همگي رفتن تو فكر

دنبال يه فكر بكر

...

يه آقاي هيپ هيپي

با سر و تيپ رپي

يهويي فريادي زد

پا شد و حرفايي زد

يارو هر چي كه مي گفت

با ناز و ادا مي گفت

كمرو قرش مي داد

نگو داشت ولش مي داد:

به فاطي جونم بگيد

مرگ من غصه نخور

آجيل و پسته نخور

چاق مي شي چله مي شي

باسن و تله مي شي

امروزه روز كه ديگه

بي تموني عيبي نيست

تو بدن ها غيبي نيست

به فاطي بگيد بياد

مثل يه مجسمه

وايسته تو ميدون شهر

لا اقل نيگاش كنيم

سيل سر تا پاش كنيم .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

برو بابا هندونه

حرف مفت فراوونه .

ننه فاطي داد كشيد :

خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

فاطي تمون نداره

واسه تير دشمنا

سپر جون نداره

عوض اين قصه ها

واسه مرگ غصه ها

بشينيد چاره كنيد

فكر تمون واسه بيچاره كنيد

...

باز همه زانو زدن

واسه چاره زور زدن

لا تا و بي ادبا

حرفاي ناجور زدن

بعضي هاشون تو ورق

واسه فاطي سور زدن

خلاصه بلوايي بود

به لبا واي وايي بود

دعواشون بالا گرفت

حال با حالا گرفت

يكي باز هوار كشيد

رفت رو منبر جار كشيد :

آقايون غم نداره

اين كه ماتم نداره

خانوما كه محرمن

مي مونه شما و من

با كوريه چشممون

حل مي شه مشكلمون

اگه مردا كور بشن

تيرگي ها دور مي شن

فاطي كه سهله بابا

همه زن هاي شهر

مي تونن خاطره جمع

هر جا مثل هور بشن .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

اين ديگه چه حرفيه ؟!

پاشو هوا برفيه .

پا شدن برن خونه

بخورن آب و دونه

ننه فاطي داد كشيد

رفت بالا بيداد كشيد :

اي بابا چاره چي شد ؟

درد چمچاره چي شد ؟

فاطي مونده پا پتي

بي تمون لخت و پتي

جماعت كاري كنيد

فكر اين خواري كنيد

جماعت چاره كنون

چه و چمچاره كنون

دست زير چونه زدن

قيد كاشونه زدن

...

حالا چن ساله تو شهر

كار مردم همينه

كار دنيا زمينه

همه تو فكر اينن

واسه فاطي چه چيزي تمون مي شه ؟!

هي مي رن فكر مي كنن

هي ميان فكر مي كنن

فكراي نو مي كنن

 همه رو هو مي كنن

اما تو اين همه سال

همه گويا ، فاطي لال

هنوزم بي تمونه

نمي تونه خودشو

يه كمي بجنبونه

ننه فاطي هي مي گه :

اينا سودي نداره

كنده دودي نداره

فاطي طفلي چن ساله بي تمونه

نمي تونه خودشو بجنبونه

واسه فاطي اينا تمون نميشه

زير لاحاف مي مونه اون هميشه .

***

تعدادي از دوستان گفتند : تو كه نمايشنامه نويس طنز هستي ، چرا وبلاگت اينقدر غمناكه ؟ براي همين اينو گفتم .اما از همه كار هاي قبليم غمش بيشتر شد . البته براي من غم و شادي يك مفهوم داره .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:43  توسط امید طاهری  | 

در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست

...

 

... 

 

تو از شرق آمدي .

سبك بال .

سوار پهنه گيتي .

 تو با روح شرقي ات ، چنان سپيد بودي .

كه پرده نگهم را ، به نور عشق گشودي .

چه بيكرانه شكفتي

چه بي نشانه گذشتي .

هنوز تيره چشمم ، روانه ره گرمت ، كه در غروب نشستي . و روح غربي و سرخت .

نويد ظلمت شب بود .

چه بيكرانه شكفتي .

چه بي نشانه گذشتي .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 14:43  توسط امید طاهری  |