مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد . بی هوا در عطر یک خاطره ی دور، تو را گم کردم. نه که فراموشت کنم ، تنها در عطر تن دخترک کودکیهایم گم شدم.
مرا به تمام قشنگی ات ببخش. من و دخترک ، همبازی یک خانه بوده ایم . یک بام . یک حوض آبی کوچک.
غروب ها که کوچه سیاه می شد ، روی پادری ، کنار هم می نشستیم . من از جن و شبح خبیسی که پشت درخت چنار بود می گفتم . ترس تنها بهانه ی پیوند و بوسه بود . دروغ من ، جلد یک نیاز عاشقانه بود . کودکانه بود .
کودکی مثل خواب است . همه چیزهای خوب دو برابر می شوند . مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد ، بی هوا در عطر تن دخترک بچگی هایم گم شدم .
روزی که رفتند ، حوض حیاط مان ، بستر باران تندی بود .مرا به تمام قشنگی ات ببخش ،
تمام روزهای بارانی.
