آن مرد افغان
خاک بیابان لابه لای ریش هایش بود . با هر عبور پرشتاب تک سواران . در جاده پر غربتی از خاک ایران . شال بلندش رقص تلخی داشت در باد .
- من درد می کشم .
آن پیرزن می گفت . او همسرش بود . پیچیده دورش چادری پر خاک و مشکی . پیوسته می گفت :
- من درد می کشم .کاری بکن مرد . کی میرسیم شهر . آنجا طبیب هست .
آهن سواران می گذشتند بی توقف . افغان نمی برند . جرم است بردنش !
خورشید می گذشت . ناگه غروب رسید . آن مرد افغان با اشارت های دستش ُ می گفت ملتمس :
- ما را نمی برید ؟ این پیر خسته است .
وقتی که شب رسید . آن پیرزن نبود . با باد رفته بود . می گشت شادمان . در سرزمین خویش. آنجا دگر غربت نبود . قانون تحقیرش نمی کرد .
آنجا جوانی بود و رنگ و عشق و چوگان .
اینجا کنار جاده بود یک مرد افغان
با پیکر بی روح عشق سرزمینش.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط امید طاهری
|
