تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

آن مرد افغان

خاک بیابان لابه لای ریش هایش بود . با هر عبور پرشتاب تک سواران . در جاده پر غربتی از خاک ایران . شال بلندش رقص تلخی داشت در باد .

- من درد می کشم .

آن پیرزن می گفت . او همسرش بود . پیچیده دورش چادری پر خاک و مشکی . پیوسته می گفت :

- من درد می کشم .کاری بکن مرد . کی میرسیم شهر . آنجا طبیب هست .

آهن سواران می گذشتند بی توقف . افغان نمی برند . جرم است بردنش !

خورشید می گذشت . ناگه غروب رسید . آن مرد افغان با اشارت های دستش ُ می گفت ملتمس :

- ما را نمی برید ؟ این پیر خسته است .

وقتی که شب رسید . آن پیرزن نبود . با باد رفته بود . می گشت شادمان  . در سرزمین خویش.               آنجا دگر غربت نبود . قانون تحقیرش نمی کرد .

آنجا جوانی بود و رنگ و عشق و چوگان .

اینجا کنار جاده بود یک مرد افغان

با پیکر بی روح عشق سرزمینش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:16  توسط امید طاهری  |