تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

درختان خواب می بینند

و در رویایشان تصویری از خورشید .

***

صدای باد می آید.

ولی خواب درختان سخت سنگین است

زمستان می تکاند ابرهایش را

لباس شاخه ها برف است

بلوری و سپید و سرد

نمی پراند این خواب بلند مرگ سیرت را

نه وزن بودن ساری

نه آهنگ تبرهایی

که می چینند دست و پای یاران دگر " آری .

***

درختان خواب می بینند

چه خواب تلخ و تاریکی

بهاری نیست . باری نیست

چنان هیزم شکن پرکار

که دیگر شاخساری نیست

ولی اما !

شگفتا !  باز هم دارند

درختان خواب می بینند .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47  توسط امید طاهری  | 

داستانك

كودك ديروز اين را گفت و در بستر مرگ خفت و زره زره مرد و كسي نفهميد .

كمي دورتر ، زير سقف تاريك اتاقي ديگر ، با چهره اي پيرتر ، از زندگي سيرتر ،

يار دبستاني اش زير لب مي گفت :

آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد ، آن مرد با اسب آمد ...

و نگاه مي كرد به پنجره اي ، كه سال هاي سال بود ، كه گشاده بود ،

و راهي كه سال هاي سال باران خورده بود ،

بي كه تنش به سم اسب مردي بنازد.

پس كودكي ديگر ، از ديروزهاي دور گفت و در بستر مرگ خفت و

زره زره مرد

كه :

آن مرد چرا نيامد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط امید طاهری  |