بر قنچه لبانت
حرفي جوانه كرده
ساحل نشين چشمت
ترك كرانه كرده
كو ابر و باد و باران
تا تشنگي بميرد
سي سالهء سكوتت
ميل ترانه كرده
بر طبل ها بكوبيد
تا ظالمان بدانند
تزوير هاي پنهان
اكنون كمانه كرده .
بر قنچه لبانت
حرفي جوانه كرده
ساحل نشين چشمت
ترك كرانه كرده
كو ابر و باد و باران
تا تشنگي بميرد
سي سالهء سكوتت
ميل ترانه كرده
بر طبل ها بكوبيد
تا ظالمان بدانند
تزوير هاي پنهان
اكنون كمانه كرده .
بعضي از آدم ها ، انگار بخشي از خدا هستند روي زمين . وقتي ميميرند ، جاي خدا اينجا خالي تر مي شود . خسرو شكيبايي چنين انساني بود .براي همين هم در دل خيلي ها نشسته بود . سفرش از هفت فروردين تا بيست و هشت تير ماه ، سراسر عشق بود و عاشقي كردن .
فقط نمي توانم نگويم خدا لعنت كند آنهايي را كه مجبورش كردند حرفهايي بزند كه دوست نداشت و شايد براي همين بود كه خيلي زود قلبش توان درد را از دست داد .
حالا ديگر راحت شده و جايي بهتر از اين خراب شده اي كه ما در آنيم ، پرواز مي كند . روحش بلند .
مغربزدگی ، عقرب زدگي ، غرق شدگي يا هر چيز ديگري ! همينه كه هست . وقتي كه چيزي نيست !!!
پرتاب تير آفتاب
تا مشرق دنيا رسيد
وقتي كه از غرب سپيد
خورشيد نو آمد پديد !!
شب بود و در شب يك سكوت عاشقانه
شب بود و يك عمق سياه بي كرانه
مردي كه سيلي خورده بود از روز روشن
در دامن شب مي سرود غمگين ترانه
..........
ادامه اين راه را تو قدم بزن ، زخم خورده :