تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

بر قنچه لبانت

حرفي جوانه كرده

ساحل نشين چشمت

ترك كرانه كرده

كو ابر و باد و باران

تا تشنگي بميرد

سي سالهء سكوتت

ميل ترانه كرده

بر طبل ها بكوبيد

تا ظالمان بدانند

تزوير هاي پنهان

اكنون كمانه كرده .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:42  توسط امید طاهری  | 

بعضي از آدم ها ، انگار بخشي از خدا هستند روي زمين . وقتي ميميرند ، جاي خدا اينجا خالي تر مي شود . خسرو شكيبايي چنين انساني بود .براي همين هم در دل خيلي ها نشسته بود . سفرش از هفت فروردين تا بيست و هشت تير ماه ، سراسر عشق بود و عاشقي كردن .

فقط نمي توانم نگويم خدا لعنت كند آنهايي را كه مجبورش كردند حرفهايي بزند كه دوست نداشت و شايد براي همين بود كه خيلي زود قلبش توان درد را از دست داد .

حالا ديگر راحت شده و جايي بهتر از اين خراب شده اي كه ما در آنيم ، پرواز مي كند . روحش بلند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:10  توسط امید طاهری  | 

مغربزدگی ، عقرب زدگي ، غرق شدگي يا هر چيز ديگري ! همينه كه هست . وقتي كه چيزي نيست !!!

پرتاب تير آفتاب

تا مشرق دنيا رسيد

وقتي كه از غرب سپيد

خورشيد نو آمد پديد !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:24  توسط امید طاهری  | 

شب بود و در شب يك سكوت عاشقانه

شب بود و يك عمق سياه بي كرانه

مردي كه سيلي خورده بود از روز روشن

در دامن شب مي سرود غمگين ترانه

                                      ..........

ادامه اين راه را تو قدم بزن ، زخم خورده :

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:17  توسط امید طاهری  |