تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

ديشب ، شب شعر طنز خارستان در كرمان برگزار شد . حوزه هنري كرمان برگزار كننده بود و ميهمانان آن از دفتر طنز حوزه هنري تهران آمده بودند . قاعده آن است زنبوري كه نيش بزند را يا با دست پس بزنند يا بكشند . شعر طنز شاعران دفتر طنز حوزه هنري نيش گزنده اي داشت و تعجب برخي ها را برانگيخته بود كه در اين وانفسا و دوره در منگنه قرار گرفتن هنر و هنرمند ، اين شعر ها چگونه به گوش ما رسيده ؟!

مسئله اين است كه حوزه هنري خوشبختانه در برخي از شاخه ها هنوز نفس مي كشد و قدرتي كه از زمان آقاي زم به آن تزريق شده ، هنوز نگذاشته برخي از ويژگي هاي خوبش را از دست بدهد . آقاياني كه در حال حاضر در دفتر طنز حوزه مشغول كار هستند ، اغلب بازماندگان زمان زم هستند . سيد عبدالجواد موسوي ، سيد عبدالرضا موسوي ، يوسفعلي ميرشكاك و ... به هر حال اين قدرت ميراث مانده و شايد اين حلقه بسته ( كاري به خوب يا بد بودن بسته ماندنش نداريم ) باعث امنيت نسبي براي اين شاعران شده . اميدواريم بهتر شود . برخي از اشعار خوانده شده در اين مراسم را تقديم مي كنم :

ابتدا بخشي از شعر سيد عبدالجواد موسوي :

موقع تقسيم اگر يك تخته از ما كم نمي شد

روزگار ما چنين آشفته و در هم نمي شد

ميوه ي شلغم اگر خاصيتي مي داشت ، بي شك

بين صد ها ميوه ، نام مضحكش شلغم نمي شد

حيف شد ، پينو كيو موجود خوبي بود اما

كاش تا پايان عمرش چوب بود آدم نمي شد

عده اي در خواب هم بم را نمي ديدند هرگز

گر به لطف حضرت حق ، زلزله در بم نمي شد

پاچه ي او را نمي خاراند يك دم تا قيامت

گر به نزد عده اي از پاچه خاران خم نمي شد

دزد اين سامان اگر قانع به حق خويش باشد

مطمئنا" از خزانه يك قران هم كم نمي شد

انقلاب و جنگ هر دو خوب بود اما به شرطي

اين وقايع يكدفعه در يك زمان با هم نمي شد !

و انتخابهاي از عباس صادقي :

او با دل و جرات و جگر بازي كرد

كبريت كشيد و با خطر بازي كرد

يكدفعه دو سيمرغ بلورين را برد

در نقش دو مفقود الاثر بازي كرد

***

اي بيخبران ، خبر زياد است اينجا

صاحبنظران ، نظر زياد است اينجا

منصور ! مبادا كه دم از حق بزني

سردار بدون سر زياد است اينجا

***

از آنچه گسسته ها بپرسيد فقط

از آخر هفته ها بپرسيد فقط

از جبهه اگر سوال سختي داريد

از جنگ نرفته ها بپرسيد فقط

***

در راه خدا ميخوان خدا رو بكشن

يكي كه كمه ، تك تك ما رو بكشن

از روزي كه فهميدن شهدا زندن

ميخوان كه تموم شهدا رو بكشن

***

ما چوب حماقت شما رو خورديم

محصول ديانت شما رو خورديم

اي مردم كوفه ، از شما ممنونيم

ما نان خيانت شما رو خورديم

حميد نيك نفس هم كه از شر مدير عاملي باشگاه صنعت مس خلاص شده ، دوباره به آغوش فرهنگ و هنر برگشت و در مراسم ياد شده چند بيتي خواند كه اين يكي را اينجا مي آورم :

با هشت ، هميشه هفت لازم داريم

با آمدن تو رفت لازم داريم

گفتم برسان وگرنه خاموش شويم

ما بر سر سفره نفت لازم داريم

سعيد بيابانكي هم مجري بود و اين شعر را براي حضار خواند :

يادت مياد  هف هشت ماه پيش تو لنجون

زديم تو رگ دو دس چلو فسنجون

مي خواستي از من كه بيام زنت شم

يواشكي وصله ي پيرهنت شم

عاشق من شدي يهو طبيعي

شبيه ناصر ملك مطيعي

گرفته بودي فال حافظ برام

نوشته بودي پشت كاغذ برام

قولاي خيلي بد ازم گرفتي

عكساي مستند ازم گرفتي

مي گفتي امر من يه امر خيره

بردي منو تو خونتون و غيره !

حالتو بردي ، منو قال گذاشتي

رو ما علامت سوال گذاشتي

حالتو بردي ، اما مردم آزار

سي دي مو لااقل نده تو بازار !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:31  توسط امید طاهری  | 

قرار نبود عشقي در كار باشد . زن ميانسال براي يك ديدار كاري با انبوه پرونده هاي اداري به خانه مرد رفت . قرار نبود عشقي اتفاق بيافتد اما ساعت ۸ شب بود و برق رفت . شمعي روي ميز كنار پرونده ي قرمز روشن شد . همه چيز از اينجا آغاز شد . تاريكي و بي كاري !


باغبان پير فرياد كشيد و فحش داد ، تا گل جوان را از چيده شدن نجات دهد . مرد اما چيد و وقتي باغبان به او رسيد ، جناب شهردار را ديد كه حکم اخراجش را مي نوشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط امید طاهری  | 

تن به رود سرد ميزنم

زلال مي شوم در آينه ي شفاف آب

چه سرد است تابستان اين رود

چه مي لرزد تنم

***

قورباغه ي پير به اعتراض

بيرون مي پرد از آب

و ماهيان جوان ،

دور مي شوند از خطر وجودم .

اينجا كوهستان است

و زندگي از شيار آن جاري است

تن به رود سرد مي زنم

چگونه بيارامم ؟!

اينجا كوهستان است و ،

آرام ندارد رود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:49  توسط امید طاهری  | 

تو روي بوم نقاشي ي ديشب

كنار رنگ سبزآبي نشستي

و تا پايان عمر رفته ي شب

برايم چشم هايت را نبستي

نگاهم محو رويت بود ، ناگاه

سكوت نقش لبها را شكستي

به پيوندي كه رنگ و بوسه بستند

تو اكنون روي لبهاي من هستي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:10  توسط امید طاهری  | 

روابط خصوصي اداره كل ارشاد كرمان اعلام كرد : مراسم روز خبرنگار در كرمان به علت كمبود منابع مالي ، به خوبي و خوشي برگزار شد و از خبرنگاران با ادب تقدير شايسته اي به عمل آمد .

به گفته اين روابط خصوصي در اين مراسم رئيس و نايب رئيس خانه مطبوعات كرمان هم ، به خدا حضور داشتند و اصلا قهر نكرده بودند و موبايل هايشان روشن بود . مي گوييد نه ! از دكتر چندمرده بپرسيد .

طبق اظهارات مديري كه التماس مي كرد نامش را فاش كنيم ، هنگام سخنراني دكتر چندمرده استاندار دقيقه نودي كرمان ، خبرنگار بي ادبي بلند شده و در راستاي تشويق اذهان خصوصي حرفهايي زد كه باعث كف كردن ( ببخشيد كف زدن ) حضار خصوصا آقاي محبت ، مدير كل ارشاد دنيا شد و ايشان دستور دادند نام آن خبرنگار در ليست بدها يادداشت شود تا برو بچ حالش را جا بياورند .

در انتهاي مراسم نماينده هيئت سينه زني (ببخشيد هيئت داوران ) از خبرنگاران برگزيده استدعا كرد براي صرفه جويي در مصرف برق و كمك به جيب خالي ارشاد بالا نيايند و از خير جوايزشان بگذرند. گفتني است ايشان فرمودند : بالا نيا !

آقاي محبت ضمن سپاسگذاري از صدقه اي كه خبرنگاران به ارشاد دادند ، در حضور جمع قول دادند هزينه جوايز كه قرار بود نفري يك اتومبيل خوشگل باشد را به برگزيدگان جشنواره بلندترين ريش هاي بلند ميدهيم چون مستحق ترند .

لازم به ذكر است كه در اين مراسم ، شاعر توانا ، سهراب سپهري هم حضور داشتند و در كنار آقاي محبت نشسته بودند . و مدام در گوشي به آقاي محبت ميگفتند : بابا من خيلي وقته كه مرحوم شدم ، اينقدر سوتي ندهيد .

مراسم با شعار كوبنده ارشاد دوست داريم ، به پايان نرسيد . و در راستاي توليد و صادرات برق ، برق از كله خبرنگاران كرمان پريد .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 9:36  توسط امید طاهری  | 

تو كوزه به دستي و جهان تشنه آب اند

ما دشت كويريم و تويي كوه دماوند

از رقص تن ناز تو اي دلبر رعنا

خلقي به نگه مات و به افكار ، خرابند

ما مست شديم از قدح لعل لب تو

اين جمع خران بين كه به انكار شرابند

در ساحل درياي وجودت ننشستند

آنها كه اسيرند و پي مكر سرابند

خورشيد تن تو ز سر كوچه گذشت و

تاريك دلان غافل و كوران همه خوابند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:50  توسط امید طاهری  | 

هر از گاهی نگاهی تر کن از عشق

هر از گاهی دل از دنیا جدا کن

برای پاکی ی قلب گنه کار

هر از گاهی سری سوی خدا کن

جهان پیر است از اندوه زمستان

هر از گاهی بهارت را فدا کن

***

***

با جرعه اي از اين شراب

تو مي شوي نقشي بر آب

مستي كه رفت از كله ام

بي نقطه گردي اي سراب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط امید طاهری  | 

گيسو بلند سرو ناز

كوزه به دست

رفت و لب چشمه نشست

تو آب چشمه ي كبود

عكس رخ اش نشسته بود .

زلف سياه

شونه مي كرد و تاب مي داد

وقتي به كوزه آب مي داد .

...

چشمه كه ديد

دلش رميد

بي تاب شد و فواره شد

رفت تو هوا ، آواره شد

اومد پايين ، بيچاره شد

هوار كشيد :

گيسو بلند !

موي كمند

ابروي خم

لب هاي تو گلبرگ نم

همسر چشمه نمي شي؟

...

گيسو بلند ، كوزه رو رو سرش گذاشت

پا تو راه خونش گذاشت

گفت خاك عالم به سرم

دور از جونم مگه خرم !

چشمه ي بي حيا رو باش

حال و روز دنيا رو باش

نه عزيزم !

من زن چشمه نمي شم

تو آب و تشنه نمي شم

...

قل و قل چشمه نشست

افسرده شد ، دلش شكست

...

اول يه كوه يخ شد

بعدش يهويي آب شد

حباب شد

جاي چشمه سراب شد

پرنده ها پريدن

خزنده ها خزيدن

اون بالا تو آسمون

يه ابر گنده ديدين

ابر بزرگ تيره

گريه شد و بارون شد

بارون رود كارون شد

رود شد و رفت تو دريا

تو دنياي پريا

پريا گيسو بلند

خوشگلن و قد بلند

دس رو دلش گذاشتن

براش غمي نذاشتن

...

اينور پشت دنيا

صبح شد و مردم ديدين

چشمه اي رو نديدن

جاي خالي ي چشمه

رو قلوه سنگ و خاشاك

عكس كسي رو ديدين

گيسو بلند

موي كمند

ابروي خم .

..........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:26  توسط امید طاهری  | 

روزنه اي ، از تو عبور مي كنم

مي روم و حس غرور مي كنم

بعد تو ميخندم و مي مي زنم

جان خود از دست تو دور مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:9  توسط امید طاهری  |