مسئله اين است كه حوزه هنري خوشبختانه در برخي از شاخه ها هنوز نفس مي كشد و قدرتي كه از زمان آقاي زم به آن تزريق شده ، هنوز نگذاشته برخي از ويژگي هاي خوبش را از دست بدهد . آقاياني كه در حال حاضر در دفتر طنز حوزه مشغول كار هستند ، اغلب بازماندگان زمان زم هستند . سيد عبدالجواد موسوي ، سيد عبدالرضا موسوي ، يوسفعلي ميرشكاك و ... به هر حال اين قدرت ميراث مانده و شايد اين حلقه بسته ( كاري به خوب يا بد بودن بسته ماندنش نداريم ) باعث امنيت نسبي براي اين شاعران شده . اميدواريم بهتر شود . برخي از اشعار خوانده شده در اين مراسم را تقديم مي كنم :
ابتدا بخشي از شعر سيد عبدالجواد موسوي :
موقع تقسيم اگر يك تخته از ما كم نمي شد
روزگار ما چنين آشفته و در هم نمي شد
ميوه ي شلغم اگر خاصيتي مي داشت ، بي شك
بين صد ها ميوه ، نام مضحكش شلغم نمي شد
حيف شد ، پينو كيو موجود خوبي بود اما
كاش تا پايان عمرش چوب بود آدم نمي شد
عده اي در خواب هم بم را نمي ديدند هرگز
گر به لطف حضرت حق ، زلزله در بم نمي شد
پاچه ي او را نمي خاراند يك دم تا قيامت
گر به نزد عده اي از پاچه خاران خم نمي شد
دزد اين سامان اگر قانع به حق خويش باشد
مطمئنا" از خزانه يك قران هم كم نمي شد
انقلاب و جنگ هر دو خوب بود اما به شرطي
اين وقايع يكدفعه در يك زمان با هم نمي شد !
و انتخابهاي از عباس صادقي :
او با دل و جرات و جگر بازي كرد
كبريت كشيد و با خطر بازي كرد
يكدفعه دو سيمرغ بلورين را برد
در نقش دو مفقود الاثر بازي كرد
***
اي بيخبران ، خبر زياد است اينجا
صاحبنظران ، نظر زياد است اينجا
منصور ! مبادا كه دم از حق بزني
سردار بدون سر زياد است اينجا
***
از آنچه گسسته ها بپرسيد فقط
از آخر هفته ها بپرسيد فقط
از جبهه اگر سوال سختي داريد
از جنگ نرفته ها بپرسيد فقط
***
در راه خدا ميخوان خدا رو بكشن
يكي كه كمه ، تك تك ما رو بكشن
از روزي كه فهميدن شهدا زندن
ميخوان كه تموم شهدا رو بكشن
***
ما چوب حماقت شما رو خورديم
محصول ديانت شما رو خورديم
اي مردم كوفه ، از شما ممنونيم
ما نان خيانت شما رو خورديم
حميد نيك نفس هم كه از شر مدير عاملي باشگاه صنعت مس خلاص شده ، دوباره به آغوش فرهنگ و هنر برگشت و در مراسم ياد شده چند بيتي خواند كه اين يكي را اينجا مي آورم :
با هشت ، هميشه هفت لازم داريم
با آمدن تو رفت لازم داريم
گفتم برسان وگرنه خاموش شويم
ما بر سر سفره نفت لازم داريم
سعيد بيابانكي هم مجري بود و اين شعر را براي حضار خواند :
يادت مياد هف هشت ماه پيش تو لنجون
زديم تو رگ دو دس چلو فسنجون
مي خواستي از من كه بيام زنت شم
يواشكي وصله ي پيرهنت شم
عاشق من شدي يهو طبيعي
شبيه ناصر ملك مطيعي
گرفته بودي فال حافظ برام
نوشته بودي پشت كاغذ برام
قولاي خيلي بد ازم گرفتي
عكساي مستند ازم گرفتي
مي گفتي امر من يه امر خيره
بردي منو تو خونتون و غيره !
حالتو بردي ، منو قال گذاشتي
رو ما علامت سوال گذاشتي
حالتو بردي ، اما مردم آزار
سي دي مو لااقل نده تو بازار !
