با این که در وجود ما هست حنجره
ديگر سرودي نيست بيرون پنجره
يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها
مي ريخت اشك عشق
بيرون پنجره .
تا دور دست دور
ظلم است و جور و زور
اين روزهاي شب
بيرون پنجره .
اميد نبسته ام ، كه آفتاب من
تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور
بيرون پنجره .
بيرون پنجره ، اندوه ديگري
مانده است در كمين
و نيست آشنا
در كوچه جز همين
بيرون پنجره .
فرياد مي كشد ، ديوار روبرو
از اين سكون ، ولي
كو كس كه بشنود
فرياد كوچه را
بيرون پنجره .
باز است پنجره
مي بندمش دگر
مي ترسم از شبه
بيرون پنجره .




















