تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

چند روزي مسافرت بودم. استان خوزستان. استاني كه بوي نفت خام و گاز در بيشتر مناطقش حس مي شود. تا بوشهر هم رفتم. سرزميني كه گازش صادر مي شود و مردمش گاز ندارند! سرزميني كه نفتش صادر مي شود و بنزين را بايد از بقالي ها و در قوطي هاي نوشابه بخري.در شوش زيگورات چغازنبيل موريانه زده بود و آنقدر بي سرپرست رها شده كه هر كس مي توانست يكي از آجر نوشته هايش را از ديوار در آورد بي آنكه به نفرين خداي زيگورات دچار شود. و كاخ آپادانا. افسوس. تمام ستون ها شكسته و ديوار ها ويران. آنچه باقي مانده چيزي جز يك پلان نيست. آسيابهاي آبي شوشتر هم خشك شده اند. آسيابهايي كه يادگاري از ساسانيان هستند. كارون هم كم كم دارد به جلگه خوزستان بي وفايي مي كند. خدايا كسي نيست كه فريادهاي اي ديار را بشنود؟

زيگورات چغازنبيل يادگاري از ايلاميان.

۱۲۵۰ سال پيش از ميلاد.

تكه اي از سرستوني به شكل اسب. كه حالا گوشه اي از كاخ آپادانا روي زمين است.

آسياب هاي آبي شوشتر مربوط به دوره ساساني. حالا به خاطر عدم مديريت روي منابع آبي كشور، آبشارهاي زيبايش خشك شده اند.

ماهيگير بوشهري، به قول خودش روي گنج زندگي مي كنند تنها رنج مي برند.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:50  توسط امید طاهری  | 

امسال هم نتوانستيم سلسله كمدي هاي گروه وشند را شش تايي كنيم. دليلش هم كاملا روشن است. دور هم نبودن. من اينطرف ايران و هر كدام از وشندي ها يك طرف. هر چند براي ديد و بازديد و سفر و بازي و غيره به اندازه كافي وقت داريم . اما نمايش كار كردن زماني را مي طلبد كه با تمركز همراه باشد. اين تمركز را امسال هم نداشتيم. البته ميثم عبدي بي كار نماند و نمايشي كار كرد با عنوان ما داريم زندگي مي كنيم كه براي جشنواره تئاتر فجر هم پذيرفته شده و اجرا مي شود.

 كمدي جديد وشندي ها در حال نگارش است و به زودي تمرين آن را در فضايي به دور از استرس هاي جشنواره اي آغاز مي كنيم. البته بعد از آنكه منوچهر سريالش را تمام كرد.

ما داريم زندگي مي كنيم، كمدي نيست اما كار خوبي شده. بازيگرانش همه از هنرجويان كلاس هاي بازيگري تئاتري هاي خمين هستند و اين موفقيت شان واقعا جاي تبريك دارد. خصوصا اينكه خواهر اينجانب هم يكي از آنهاست و بازي خوبي هم در اين نمايش دارد. اگر تماشاگر جشنواره امسال فجر بوديد اين نمايش را حتما ببينيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:5  توسط امید طاهری  | 

قسمت دوم

من و جسدم

ای کاش همه باور می کردن که من مُردم. الان درست سه روزه كه جسدم توي محوطه ي مجتمع افتاده زير درخت اقاقيا. همه از كنارش رد مي شن ولي هيچكس نگاهش نمي كنه. بايد بگم من اولين انساني هستم كه ديگران جسمشو نمي بينن ولي مي تونن روحشو ببينن و باهاش حرف بزنن.

گاهي دلم به حال جسمم مي سوزه. هر چند اين آخري ها يكي از دندوناش خراب شده بود و دردش برام كشنده بود با اين حال دلم براش مي سوزه و گاهي بهش سر مي زنم. براش نارنگي پوست كنده مي برم. خيلي دوست داشت. ولي حالا فقط با چشماي متعجب نگاه مي كنه.

ديروز يه كلاغ نشسته بود روي جسدم و داشت به دماغم نوك مي زد. هيچ دردي احساس نمي كردم. با اين حال غيرتم اجازه نداد چيزي بهش نگم.

از اينكه جسدم رو نمي بينن خوشحالم. به اين فكر مي كنم اگه ببرنش مرده شور خونه اونا لبلساشو در مي آرن و  از تصور اين صحنه كلي خجالت مي كشم. تازه بعدشم مي كننش زير خاك. اينطوري حداقل بعضي وقتها مي رم مي بينمش. موهاشو شونه مي كنم. دندوناشو مسواك مي زنم. بهش ادكلن مي زنم كه خوشبو بشه و لباساشو عوض مي كنم.

امروز حس كردم دل جسدم خيلي گرفته. پاييزه. اون زمونا كه زنده بودم هميشه توي پاييز وقتي برگ درختا مي ريخت دلم مي گرفت. البته اون جور دل گرفتنو دوست داشتم. دم صبحي كه از پنجره بيرونو نگاه مي كردم، چند تا روح زبر رو ديدم كه دور و بر جسدم مي پلكن. مي گن روح هاي زبر دنبال يه جسد مي گردن كه برن توش و برگردن به دنيا. به نظر من روح هاي زبر موجودات بدبختي هستن. من كه الان روح شدم دارم مي بينم كه اين زندگي سگش شرف داره به اون زندگي. رفتم پايين و شر اونا رو كم كردم. آه جسد بيچارم. به تنه اقاقيا تكيه داده و با تعجب يه نقطه رو نگاه مي كنه. برگاي خشك اقاقيا دارن روي جسدمو مي پوشونن. فعلا تا بعد روحتون شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:17  توسط امید طاهری  | 

شماره اول :

ديروز وقتي در حال قدم زدن بودم يك سنگ آسماني يك راست آمد خورد توي سرم. من مُردم. البته خودم اينطور فكر مي كنم ولي اطرافيانم مي گويند چرند نگو. اينكه چرا فكر مي كنم مُردم دليل منطقي دارد. ماجرا اين است كه درست بعد از برخورد سنگ آسماني مي توانم ارواح را ببينم! با آنها حرف بزنم و حتي لمس شان كنم. حس خيلي خوبي دارد. آنها موجودات نرمي هستند. البته تك و توك تويشان زبر هم پيدا مي شود كه چندان دلنشين نيستند.

ارواح اصلا آنطور كه فكر مي كردم ترسناك نيستند. هر چند از روي شيطنت گاهي كارهايي مي كنند. ولي اين فقط از روي شيطنت است و بس. آنها موجودات دوست داشتني هستند و دوستي من و ارواح خيلي خيلي جدي شده.

اصلا ببينم شما به روح اعتقاد داريد يا نه ؟! توصيه مي كنم اعتقاد داشته باشيد چون در غير اينصورت بعد از مرگ روحتان زبر مي شود. روح زبر هم هيچ دوستي ندارد و روح تنهايي است. اگر مرد باشد هيچ خانم روحي حاضر نيست او را ببوسد چه برسد به اينكه ...

و اما اينكه چي شد من اينها را براي شما مي گويم. در واقع اين كار بنا به در خواست ارواح است. آنها مايلند از طريق يك مجله اينترنتي با عالم زندگان در ارتباط باشند. در اصل يعني بتوانند حرفهاي خودشان را منتقل كنند. و اين كار را به من سپردند. كار سختي است مي دانم. اما چه كنم كه نمي توانم نه بگويم و دلشان را بشكنم. اين را هم بگويم كه اين نوشته ها يك قفل هم دارد. تنها كساني مي توانند آنها را بخوانند كه روح پاكي داشته باشند. پس اگر مي خواهيد بدانيد از اين پس بين من و ارواح چه اتفاقاتي رخ مي دهد حتما قبل از ورود به وبلاگ روحتان را ببريد حمام و با آب ولرم خوب تميزش كنيد. ارواح از آب گرم بدشان مي آيد آنها را ياد افسانه جهنم ما زميني ها مي اندازد. اين را خودشان به من گفتند.

در ضمن خيلي هم دوست دارند شما گاهي وقتها جسمتان را فراموش كنيد و به آنها فكر كنيد. توصيه مي كنم كاري نكنيد كه روحتان به جسمتان حسادت كند. چون در آن صورت معلوم نيست چه بلايي سر جسم بيچاره بياورد، از بيماري گرفته تا حتي قتل. كارآگاهان خبره دنيا هيچ وقت نفهميدند خيلي از قتل ها كار ارواح بوده. مثلا قتل در قطار سريع السير شرق. يا قتل آقامحمد خان قاجار.

به هر حال از اين به بعد هفته اي يك يا دو بار مي توانيد شاهد ماجراهاي من و ارواح باشيد. اين مژده را هم بدهم كه بعضي وقتها با ارواح بزرگ و معروف گفتگو هم مي كنم. مثلا به زودي قرار است روح بابا آدم را ببينم. بله همان بابا آدم خودمان. پدر همه ما زميني ها. پس فعلا تا شماره بعدي روحتان شاد.

***

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:47  توسط امید طاهری  | 

ديروز براي ديدن نمايشي به كانون هنر كرمان رفتم. از همان ورودي اول متوجه دوربيني شدم كه بالاي در بود و حضار را زير نظر داشت. وارد سالن انتظار كه شدم ديدم قضيه جدي است و در و ديوار پر است از دوربين هايي كه قابليت چرخش ۳۶۰ درجه اي دارند و دقيقا هيچ نقطه اي نيست كه از ديدشان پنهان باشد. حتي سر در دستشويي هم دوربين گذاشته اند. سالن نمايش هم از اين اتفاق بي بهره نمانده بود و تا جايي كه من ديدم سه دوربين ۳۶۰ درجه اي مدام در حال چرخش و برانداز تماشاگراني بودند كه اصلا به ظاهرشان نمي امد براي كار خلافي آمده باشند. بعدا دوستي گفت ۲۵ ميليون تومان هزينه اينها شده. خداي من براي چي؟ مگر قرار است در يك مجموعه فرهنگي چه حادثه اي رخ دهد؟ نكند زير كانون هنر دارند نيروگاه هسته اي مي سازند. شايد هم انبار مهماتي چيزي آن زير است كه ما خبر نداريم. همان دوست گفت كه گفته اند اينها را براي جلوگيري از سرقت اموال نصب كرده اند. عجب كاري. مگر سر چهار راه طهماسب آباد كسي مي تواند از نرده ها ، نگهبانان، در هاي آهني و قفل ها عبور كند و چيزي بدزدد؟! در ثاني جز اين است كه يك آژير چند هزار توماني هم مي توانست نقش اين دوربين ها را بازي كند تا دولت صرفه جو را دچار اين ول خرجي ها نكند! مي دانيد با بيست پنج ميليون تومان چقدر كار هنري مي توانست توليد شود؟!

اما ماجرا نگهداري از اموال نيست. قضيه اين است كه ظاهرا ديگر عالم محضر خدا نيست و اينجور كه پيداست برخي ها اين توهم را باور كرده اند كه عالم محضر آنهاست و نقش خدا را بازي مي كنند. با خودم عهد بستم تا وقتي قرار است زير سلطه آن نگاه ها به تماشاي نمايشي يا نمايشگاهي بروم هرگز به كانون هنر سايق كرمان پا نگذارم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:24  توسط امید طاهری  | 

دیروز آسمان کرمان فوق العاده بود. نتیجه شد این چند عکس و یک متن ادبی.

كه البته شايد ربطي به هم نداشته باشند.

***

***

***

***

بگو ای آسمان کی پس دوباره ابر می بارد؟

نمی بینی مگر، با آن هزاران چشم

كه مرد باغبان بر خاك از ديده

هزاران دانه مي كارد.

در اين پهناي بي ابري

زمين از آتش خورشيد مي سوزد

سراب است آنكه مرد تشنه بر آن، چشم مي دوزد.

بگو اي آسمان، كي پس دوباره ابر مي بارد؟ 

ترك هاي زمين مسري است

اكنون بر سر و رو زد.

***

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:41  توسط امید طاهری  |