چند عكس از بهار كوه هاي اطراف سرچشمه

***

***

***

افسوس كه تابستان ميسوزاند و چشمي نمي بيندشان!!
***
چند عكس از بهار كوه هاي اطراف سرچشمه

***

***

***

افسوس كه تابستان ميسوزاند و چشمي نمي بيندشان!!
***
جای بسی خوشحالی است كه بعد از سالها توانستيم يك رجل! سياسي را دست در دست بانويش ببينيم. البته شايد هم حق داشته باشند كه خانم ها را اساسا از عرصه هاي كلان سياسي دور مي كنند. چون زبان عربي اجازه نمي دهد كه اسم خوش بياني براي خانم ها در نظر بگيرند. مثلا چه بگويند؟ بگويند المراة سياسي، يا المونث سياسي، يا السيدة سياسي! خودتان مي بينيد كه خيلي مسخره به نظر مي رسد. براي همين هم زبان عربي كه زبان رسمي دولت ماست! به ما اجازه مي دهد كه فقط رجل سياسي داشته باشيم. بگذريم...
خلاصه اينكه از بچگي برايمان سوال بود كه مگر دولتمردان ما اهل و عيال و خانواده ندارند؟! پس چرا هيچ وقت نه تصويري از آنها مي بينيم نه حرفي مي شنويم. قطعا آنها نبايد مدام در حال پخت و پز و شست و شو باشند!
شايد برايمان عقده شده. نمي دانم. شايد دلمان مي خواست باور كنيم كه زن ها سنگ زيرين آسياب نيستند و خانواده مهم ترين ركن اجتماع است!
شما را به خدا نگوييد آنها(كلا زن ها را عرض مي كنم) پشت پرده كار مي كردند. پشت پرده نيست فضايي روشن، پشت پرده مرغ نمي خواند، پشت پرده خبري نيست كه نيست! بيچاره ها چرا بايد سراسر عمر يا پشت پرده باشند يا زير پرده يا لاي پرده. آن هم براي اينكه مردهاي(كلا مردها را عرض مي كنم) ترسو و بي هنرشان ترس را غيرت معني كرده اند.
ولي خب، روزهاي گذشته ديديم كه مير حسين موسوي دست در دست بانويش براي ثبت نام تشريف بردند. فكر مي كنم ديدن اين صحنه همه خانم هاي مظلوم را خوشحال كرد.
البته اين را هم نبايد فراموش كرد كه همسر ايشان بانوي فرهيخته اي است و احتمالا زندگي خانوادگي شان تنها بر مبناي جنسيت شكل نگرفته.
*چاپ شده در هفته نامه استقامت.
وقتي فيلم بيضايي را در آخرين سانس سينما شهر تماشاي كرمان مي بينم، در حالي كه فقط هفت نفر به تماشا آمده اند، از همان ثانيه هاي اول به آنچه فيلم مي گويد ايمان مي آورم: « ما همه خوابيم!».
هنگامي كه با خبر مي شوم ديگر تنها فرشتگانند كه ترنم ترانه هاي آسماني بيژن ترقي را مي شنوند، از سكوتي كه با رفتن او زمينمان را فرا گرفته و خاموشي رسانه ملي و مسوولان در بيان آنچه حق ترقي ها بود، تنها به اين نتيجه مي رسم كه «ما همه خوابيم».
وقتي مي خوانم يا مي شنوم كه مسوولان فرهنگي معتقدند سينماي ايران به قبل و بعد از اخراجي ها تقسيم مي شود، باز هم به آنچه بيضايي مي گويد ايمان مي آورم و زير لب تكرار مي كنم «ما همه خوابيم».
وزماني كه خبر مي دهند انجمن هاي هنري شهر بايد از كانون هنر بروند يا بمانند و مطابق ميل كانون مساجد كار كنند، ديگر به يقين مي رسم كه «ما همه خوابيم». در چنين شرايطي است كه ديدن «ما همه خوابيم» به دل مي نشيند و آنوقت چه احساس خوبي است وقتي كه نيازي از درون، راهبر انديشه مي شود و ميلي قوي، قلم را به رقص اعتراض مي چرخاند تا كلمات باز هم بغض ماندگار كاغذ هاي روزگار شوند. شايد كه روزي كسي بغض را فهميد و كلمات باران شد و باريد و رود خروشيد.
نه! قصه هاي كودكي، روي تخت خواب يازده شب، هيچ وقت به پايان نمي رسيد، چرا كه خواب، شيرين تر از قصه بود. و حالا ما همان كودكانيم كه هنگام شنيدن قصه ها باز هم « همه خوابيم ». شايد از همين روست كه بيضايي قصه سينما را كنار قصه اي از جامعه مي گذارد و چه همجواري مناسبي است اين. او سينما را جراحي مي كند و همين كافي است تا به فساد نظام اجتماعي مان برسيم. اين دو در فيلم بيضايي هرگز جداي از يكديگر نيستند و در اين حسن همجواري باز هم مي توان گفت كه «همه چيزمان به همه چيزمي آيد».
آري ،همه خوابيم وقتي عصمتي ارزان فروخته مي شود و عاشقي حبس مي كشد و همه خوابيم وقتي كه عشق درست مقابل سينما فواره خون مي شود و باز هم كسي از خواب نمي پرد، حتي سينمايي كه پير و فرتوت و مخروبه است. تنها يكي است كه مي بيند « ما همه خوابيم » و اوست « هنرمند ».
***
آنهایی که نمی دانند بدانند. کانون هنر کرمان به کانون مساجد واگذار شد. این هم جمله قائم مقام مدیر کل ارشاد کرمان. بخوانید و لذت ببرید:
(کانون هنر بر اساس اصل 44 قانون اساسی و خصوصی سازی به کانون فرهنگی مساجد واگذار شده است و آنها خودشان باید تصمیم بگیرند که چگونه سایر انجمن های فرهنگی هنری را در این مجتمع نگه دارند.)
حالا کیست که ادعا کند اصل ۴۴ در کشورمان اجرایی نمی شود؟! همانطور که می بینید آنها(یعنی کانون مساجد) خودشان(باز هم یعنی کانون مساجد) تصمیم می گیرند که سایر انجمن ها( یعنی هنری های کرمان) را چگونه در کانون هنر نگه دارند!!!!!!!!!!!!!!!
حتما می توانید تا آخر خط را بخوانید. مسئله فقط این نیست که کانون مساجد لطف کرده و جایی هم به انجمن ها بدهد. مسئله این است که چه چیزی زیر مجموعه چه قرار می گیرد. و تکلیف هنر چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساده است. با این رویه ای که مسوولان محترم در پیش گرفته اند. هنر اصیل و هنرمند اصیل به حاشیه می رود.(یعنی همان زیرزمین) و اساسا چیزی که به حاشیه می رود برای مخالفانش خطرناک تر می شود.
آنچه باقی می ماند، سازگار می شود و همان زباله هایی را تولید می کند که در گذر چرخ روزگار بیشتر از یکی دو دهه دوام نمی آورند. تاریخ گواه است.
عاشقا يواش، يواش، اين كوچه ي يار منه
پا گذاشتن توي اين كوچه فقط كار منه
يه روزي اگه كسي اينورا آفتابي بشه،
آسمون سياه ميشه، اونروز شبه تار منه
اينجا مين داره، برين، مي شين اليه راجعون!
من مي رم چونكه فقط خدا نگهداره منه
شما اينجا رو فقط يه كوچه مي بينين، ولي
علف اين كوچه گلزار منه،
كلاغش سار منه
بيدش سپيدار منه
اگه جدي نگيرين، قطع مي شه زندگيتون
مصرع آخره و آخرين اخطار منه.
***
برخورد يك كاميون گوجه فرنگي با يك كاميون هندوانه، در جاده كرمان رفسنجان.
لازم به ذكر است در اين برخورد شديد گوجه فرنگي ها جان سالم به در بردند
اما همانطور كه ملاحظه مي فرماييد جاده از خون هندوانه ها قرمز شد.
در عوض راننده هندوانه ها سالم ماند اما راننده گوجه فرنگي ها...
در آخر گفتني است اين تصادف همين چند ساعت پيش اتفاق افتاد، بنابراين
دوستاني كه به هندوانه خوران علاقه دارند تشريف ببرند ميهمان جاده باشند.


***