تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

 

شنيدم كه شخص شخيصي از محسن نامجو به خاطر خواندن قران با موزيك و لحني تمسخر آميز، به دادگاه شكايت كرده و قاضي عزيز هم نامجو را به پنج سال حبس تعزيري محكوم فرموده اند.

بعد از شنيدن اين خبر ناخود آگاه ياد مشتاق عليشاه افتادم. اگر تمايل داريد توضيحات كاملي از اين عارف و موسيقيدان بزرگ بخوانيد به اين آدرس رجوع كنيد  http://kn.blogfa.com/post-925.aspx

مشتاق عليشاه از صوفيان نامي قرن سيزدهم هجري قمري است كه در سال 1206 ه.ق به دليل عقايدش او را سنگسار كردند.مشتاق عليشاه قرآن را با نواي سه تار مي خوانده و همين عمل سبب قتل وي به دست تنگ نظران و متحجران روزگارش مي شود.

جلال آل احمد در سفرنامه اش پس از حضور در مقبره مشتاقيه نوشته است :«اگر سيم چهارم سه تار را سيم "مشتاق"  مي گويند به ابتكار اين باباست كه اينجا خفته.»

قاتلان مشتاق كه چشم ديدن بزرگ منشي و آرامش دروني او را نداشتند در برابر اين ويژگي ها ضعف و حقارت خود را بيشتر لمس مي كردند، از اين رو به فكر نابودي وي افتادند. نواختن ساز از نظر آن جماعت نادان و كور دل، نقطه ضعفي بود كه مي توانستند به واسطه اش مشتاق را از ديار حكومت خود حذف كنند. ظهر 21 رمضان 1206 هجري قمري ، مشتاق عليشاه وارد مسجد جامع كــرمان مي شود تا نماز بخواند. پسر ملا عبداله ، يكي از روحانيان شهر به دروغ در ميان جمعيت فرياد برمي آورد كه ملا حكم سنگسار مشتاق را صادر كرده و مردمي كه خود از قدرت تفكر و انديشه محرومند و مثل طوطي فقط آنچه مي شنوند را تكرار مي كنند به سوي او حمله ور مي شوند و او را به بيرون از مسجد برده و در محلي به نام «تل خر فروشان» به همــــــراه مريدش درويش جعفر سنگسار مي كنند.

چه بايد گفت؟! گويا كساني كه باني چنين ظلمي بودند هيچ وقت اين شعر مولوي را نخوانده اند كه خطاب به متحجران و يك سويه نگران عالم گفته :

دیــد مــوسی یک شبانی را بـه راه

کاو همی گفت: ای خـدا و ای الـه

تو کــجایی تا شوم من چاکـــرت

چارقت دوزم کنم شانه ســـرت

ای خـــدای من فـــــدایت جـــــان من

جمله فرزندان و خان و مان مـن

جامه ات شویم شپشهایت کــشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بـوسم بمـالم پــایکت

وقت خـواب آیم بروبم جایکت

ای فـدای تو همه بــزهای مـن

ای به یادت هی هی و هی های من

زیـن نمط بیهوده می گفت: آن شبــان

گفت موسی: با کیستت ای فــــــلان

گـفت: با آن کس کـه ما را آفـــرید

این زمین و چـرخ از او آمد پدید

گفت موسی: های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کـافر شدی

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشـار

گند کـفر تــو جهان را گنـده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کـرد

چــــارق و پاتابه لایق مــــر تـو راست

آفتابی را چنین ها کـی رواست؟

گـر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت: ای مـوسی دهانم دوخـتی

وز پشیمانی، تو جانم سوختی

جـامه را بدرید و آهی کـرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و بـرفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ما را چرا کردی جدا؟

تـو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصـل کردن آمـدی

هــــــــر کسی را سیـرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایـم

ما بـرون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگـر خاشع بود

گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود


چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز

ملت عشق از همه دینها جـداسـت

عاشقان را مذهب و ملت خداست


چونکه موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چـوپان دوید

عاقبت دریـافت او را و بدید

گفت: مژده ده که دستوری رسیـد

هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو



آقاياني كه باني اين حكم بودند بهتر است براي بخشوده شدن در بارگاه الهي هر چه زودتر توبه كنند و كمي به اين بيانديشند كه جاي خدا نشستن و در رابطه او و بنده اش دخالت كردن كفر محض است. چه كسي مي تواند با يقين بگويد آنچه نامجو در آن اثرش كرده تمسخر قرآن است. كساني كه اينگونه فكر مي كنند، اسير شكلند. اين دوستان با اين تفكر بايد مرغ هوا و آهوي دشت را هم حبس كنند چرا كه آنها هم به زباني جز آنچه كه ايشان مي گويند خداي را مي ستايند. كسي نمي تواند حكم كند كه قران را چگونه بايد خواند و با خدا چگونه بايد سخن راند. نامجو اهانتي به قران نكرده و تنها به زبان موسيقيايي خودش كه اتفاقا زبان نويي هم هست و حتي براي خيلي از استادان موسيقي هم تازگي دارد قران را تلاوت كرده و اين حق مسلم اوست. به بانيان حكم نامجو پيشنهاد مي كنم خود را از زنجير الفاظ و اشكال رها كنند و كمي هم به حال و دل بيانديشند.

***

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:8  توسط امید طاهری  | 

گفتم : بنخفتی شهر
احمد شاملو

همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:19  توسط امید طاهری  | 

نگاهي به فيلم درباره الي

چاپ شده در هفته نامه استقامت

بعد از ديدن درباره الي، اين سوال بزرگ برايم مطرح مي شود كه دليل آن همه سر و صدا بر سر توقيف فيلم چه بود؟! هر چه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم كساني كه معتقد بودند اين فيلم نبايد در جشنواره فجر اكران مي شد، چه علتي را دليل حرفشان كرده اند؟! شايد صحنه هايي كه پسر بچه هفت هشت ساله با شلوارك در ساحل بازي مي كرد آزارشان داده؟!! يا شايد صحنه اي كه گلشيفته فراهاني با حجاب كامل در خروش موج ها دنبال دوستش مي گردد به جاييشان برخورده؟!

نكند به خاطر رقص مردها بوده كه حتي رئيس جمهور وقت هم مجبور شد براي اكران فيلم وساطت كند؟! نه بعيد مي دانم اينها دلايل منطقي باشد! ديد ما ايراني ها بازتر از اين حرف هاست و هر چه باشد طي اين سال ها به لحاظ فرهنگي كلي رشد كرديم. حتما مواردي بوده كه فقط از ما بهتران مي توانند درك كنند و از فهم ما به دور است.

اما به هر حال اين فيلم اكران شد و نه تنها اتفاق بدي نيافتاد، بلكه بعد از شركت در جشنواره فيلم برلين موفق شد خرس نقره اي اين جشنواره را از آن سينماي ايران كند تا ما هم به عنوان يك ايراني حسابي به خودمان بباليم و پز بدهيم كه چنين سينمايي داريم.

الي دختري است كه به رغم داشتن نامزد، به اسرار دوستش سپيده و براي آشنايي با احمد همراه چند خانواده كه روابط دوستي عميقي دارند به سفر شمال مي رود. همه چيز به خوبي پيش مي رود تا جايي كه الي ناپديد مي شود و ظن همه بر غرق شدن اوست. بعد از اين حادثه برگ هاي پنهان داستان رو مي شود و گره پشت گره ماجرا را پيچيده تر مي كند.

هيچ كس در آن جمع شايد به جز سپيده، الي را به درستي نمي شناسد. اما بعد از حادثه براي شناخت الي و كشف نيمه ديگر وجودش كه چون نامش پنهان است همه به تكاپو مي افتند. ما هم مثل همسفران الي، به جز سپيده، نمي دانيم كه او نامزد دارد و همراه آنها به اين راز پي مي بريم اما همين شوك باعث رجوع همه ما به ابتداي فيلم مي شود تا بيشتر راجع به الي بدانيم.

همراهان الي هر كدام به نوعي در نقشه اي كه سپيده طراحي كرده ايفاي نقش مي كنند و خود را مجاز مي دانند در رسيدن به هدف نقشه كه همان آشنايي و پيوند الي و احمد است هر طور كه صلاح مي دانند رفتار كنند. اما زماني كه فاجعه اتفاق مي افتد، همه چيز رنگ ديگري به خود مي گيرد. اين فاجعه همان تلنگري است كه زندگي آدم هاي فيلم را زير و رو مي كند و آنها را متوجه جزئي ترين رفتار هاي چند ساعت پيش خود مي كند. رفتارهايي كه در زندگي همه ما به وفور يافت مي شود اما كمتر فاجعه اي رخ مي دهد تا به چيستي آنها بيانديشيم.

از اين نظر، فيلم درباره الي يك شاهكار اجتماعي است. شاهكاري كه با نگاهي هنرمندانه بخشي از روزمرگي هاي جامعه را جراحي مي كند و محتواي آن را مثل سيلي به صورت همان جامعه مي كوبد.

اما ماجراي الي بعد از غرق شدن او تمام نمي شود. همراه با الي افراد ديگري هم غرق مي شوند اما نه در آب دريا. مهمتر از همه آنها نامزد اوست كه اتفاقا در صحنه اي كه كودك خردسال را از كنار ساحل دور مي كند اين كد را به ما مي دهد كه انسان حساسي است و چقدر برايش اهميت دارد كه الي درباره او چه فكر مي كرده؟! براي همين هم بعد از شنيدن خبر مرگ الي باز هم چيزي برايش اهميت دارد و هنوز اينگار مي خواهد حرفي را كه از زبان الي نشنيده، از دهان سپيده بشنود. « بگو، الي گفته بود نامزد داره؟!»

و اين لحظه اي است كه دروغ، هر چند به رنگ مصلحت آراسته باشد، هم نامزد الي را غرق مي كند و هم دوستش سپيده را. « نه!». اما آيا آن جماعت ديگر، در جدال با وجدان خويش كاملا آسوده اند؟!

درباره الي فيلمي است در پرستش اخلاق و تلنگري است به جامعه اي كه همه افراد آن به نوعي در خلاء فاجعه از بي اخلاقي هاي خود غافلند و گمان مي كنند در مرگ ديگران و غرق اجتماع هيچ تقصيري ندارند! درباره الي يك بار ديگر به صداي بلند فرياد مي كشد « دروغ طاعون جامعه است » و شيب تندي است رو به انحطاط و ويراني و تباهي.

از محتوا كه خارج شويم، بي هيچ شكي بايد گفت فرهادي به همان اندازه و حتي بيشتر از آنچه نگاهي انديشمندانه به محيط پيرامون خود دارد، از توان فوق العاده اي در شناخت سينما و خصوصيات اين ظرف برخوردار است. ميزان سن هاي فيلم اعجاب انگيز است. در تمام مدت ما هم مسافران اين سفر آبستن فاجعه هستيم. ما از بيرون به رفتار بازيگران نگاه نمي كنيم بلكه خودمان هم داخل فيلم هستيم. با خنده ها مي خنديم. با اضطراب ها مضطرب مي شويم. در بازي پانتوميم ما هم تلاش مي كنيم كلمه يا جمله مورد نظر را كشف كنيم و بعد از مفقود شدن الي خدا خدا مي كنيم كه اي كاش رفته باشد. همه اينها به خاطر هماهنگي فوق العاده تمام اجزاي اين فيلم ايجاد شده و اتفاقي و نا آگاهانه نيست. فيلم برداري، طراحي صحنه، انتخاب بازيگران و لوكيشن و از همه مهمتر ميزان سن هاي واقع گرايانه، در شكل گيري آنچه در مجموع « درباره الي » را ساخته به يك اندازه سهيم اند.

***

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 10:1  توسط امید طاهری  |