این روزها باغ های پسته کرمان با چیدن پسته ها سبک می شوند و حساب های بانکی خیلی ها سنگین. این شب ها جای ستاره، در آسمان برخي ها پسته مي خندد و چشمك مي زند. اما ميان اين همه جيب هاي پسته اي، كيف هاي پسته اي، پول هاي پسته اي و خنده هاي پسته اي، از حاشيه ي هر باغ پسته اي كه بگذري، خنده مي خشكد و پسته گريان مي شود. اينها پسته چينانند كه آسمان سقف خانه شان است و خاك بسترشان. و نه در عصر حجر كه در دل دنياي مدرن و به اصطلاح پيشرفته ي امروز. هنوز تابلو سيب زميني خورهاي ون گوگ مصداق بيروني دارد و خوشه چينان ميله با وضعي فجيع تر در ميان من و شما مي چرخند و روزگار خويش را به باد مي سپارند. اين خرابه اي كه سگ از ماندن در آن شرم دارد، جاي زندگي يك ماهه ي عده اي آدم است. و اين چهره ها پر از خطوطي كه شايد روزي بتوان خواندشان و مقصر اينگونه بودشان را پيدا كرد. اينها نه افغاني اند، نه پاكستاني، بلكه از همين ديار ايرانند. يا اطراف شهر لرزيده بم، و يا سيستان و بلوچستاني كه اينگار خيلي ها در خيلي زمان ها فراموشش كرده اند. باور كنيد اينها آدم اند...




واي بر روزگارمان ...









































