تبليغاتX
به همین بی نامی

به همین بی نامی

قسمت سوم

دردي كه مي كشيم

براي يك روح هيچ چيز زجرآورتر از دانستن برخي حقايق نيست! البته زماني كه به وضوح مي بيند اين حقايق توسط زنده ها با چه دروغ هاي شرم آوري به بازي گرفته مي شود.

ما ارواح به واسطه روح بودنمان مي توانيم از اصل ماجراها سر در بياوريم. مثلا همين شب گذشته در حالي كه داشتم از پرواز شبانه بر فراز شهر لذت مي بردم سر و صداي زوجي نظرم رو جلب كرد. موضوع دعوا خيانت مرد بود و مرد در حالي اين موضوع را به شدت انكار مي كرد كه روحش واقعيت را با فريادي بلند تاييد مي كرد. اين تازه يك نمونه كاملا عادي و روزمره بود. ماجرا آنجا دردآورتر مي شود كه يك روح مي رود مي نشيند پاي سخنراني يك سياست مدار! از همين حالا به شما توصيه مي كنم وقتي مرديد پاي سخنراني هيچ سياست مداري ننشينيد. تا وقتي زنده هستيد اغلب نمي فهميد چه خبر است پس دردي هم نمي كشيد. اما مردن، اول فهميدن است و تا روزي كه آخرين زنده دنيا نميرد، اين درد براي ارواح ادامه خواهد داشت.

***

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:47  توسط امید طاهری  | 

قسمت دوم

من و جسدم

ای کاش همه باور می کردن که من مُردم. الان درست سه روزه كه جسدم توي محوطه ي مجتمع افتاده زير درخت اقاقيا. همه از كنارش رد مي شن ولي هيچكس نگاهش نمي كنه. بايد بگم من اولين انساني هستم كه ديگران جسمشو نمي بينن ولي مي تونن روحشو ببينن و باهاش حرف بزنن.

گاهي دلم به حال جسمم مي سوزه. هر چند اين آخري ها يكي از دندوناش خراب شده بود و دردش برام كشنده بود با اين حال دلم براش مي سوزه و گاهي بهش سر مي زنم. براش نارنگي پوست كنده مي برم. خيلي دوست داشت. ولي حالا فقط با چشماي متعجب نگاه مي كنه.

ديروز يه كلاغ نشسته بود روي جسدم و داشت به دماغم نوك مي زد. هيچ دردي احساس نمي كردم. با اين حال غيرتم اجازه نداد چيزي بهش نگم.

از اينكه جسدم رو نمي بينن خوشحالم. به اين فكر مي كنم اگه ببرنش مرده شور خونه اونا لبلساشو در مي آرن و  از تصور اين صحنه كلي خجالت مي كشم. تازه بعدشم مي كننش زير خاك. اينطوري حداقل بعضي وقتها مي رم مي بينمش. موهاشو شونه مي كنم. دندوناشو مسواك مي زنم. بهش ادكلن مي زنم كه خوشبو بشه و لباساشو عوض مي كنم.

امروز حس كردم دل جسدم خيلي گرفته. پاييزه. اون زمونا كه زنده بودم هميشه توي پاييز وقتي برگ درختا مي ريخت دلم مي گرفت. البته اون جور دل گرفتنو دوست داشتم. دم صبحي كه از پنجره بيرونو نگاه مي كردم، چند تا روح زبر رو ديدم كه دور و بر جسدم مي پلكن. مي گن روح هاي زبر دنبال يه جسد مي گردن كه برن توش و برگردن به دنيا. به نظر من روح هاي زبر موجودات بدبختي هستن. من كه الان روح شدم دارم مي بينم كه اين زندگي سگش شرف داره به اون زندگي. رفتم پايين و شر اونا رو كم كردم. آه جسد بيچارم. به تنه اقاقيا تكيه داده و با تعجب يه نقطه رو نگاه مي كنه. برگاي خشك اقاقيا دارن روي جسدمو مي پوشونن. فعلا تا بعد روحتون شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:17  توسط امید طاهری  | 

شماره اول :

ديروز وقتي در حال قدم زدن بودم يك سنگ آسماني يك راست آمد خورد توي سرم. من مُردم. البته خودم اينطور فكر مي كنم ولي اطرافيانم مي گويند چرند نگو. اينكه چرا فكر مي كنم مُردم دليل منطقي دارد. ماجرا اين است كه درست بعد از برخورد سنگ آسماني مي توانم ارواح را ببينم! با آنها حرف بزنم و حتي لمس شان كنم. حس خيلي خوبي دارد. آنها موجودات نرمي هستند. البته تك و توك تويشان زبر هم پيدا مي شود كه چندان دلنشين نيستند.

ارواح اصلا آنطور كه فكر مي كردم ترسناك نيستند. هر چند از روي شيطنت گاهي كارهايي مي كنند. ولي اين فقط از روي شيطنت است و بس. آنها موجودات دوست داشتني هستند و دوستي من و ارواح خيلي خيلي جدي شده.

اصلا ببينم شما به روح اعتقاد داريد يا نه ؟! توصيه مي كنم اعتقاد داشته باشيد چون در غير اينصورت بعد از مرگ روحتان زبر مي شود. روح زبر هم هيچ دوستي ندارد و روح تنهايي است. اگر مرد باشد هيچ خانم روحي حاضر نيست او را ببوسد چه برسد به اينكه ...

و اما اينكه چي شد من اينها را براي شما مي گويم. در واقع اين كار بنا به در خواست ارواح است. آنها مايلند از طريق يك مجله اينترنتي با عالم زندگان در ارتباط باشند. در اصل يعني بتوانند حرفهاي خودشان را منتقل كنند. و اين كار را به من سپردند. كار سختي است مي دانم. اما چه كنم كه نمي توانم نه بگويم و دلشان را بشكنم. اين را هم بگويم كه اين نوشته ها يك قفل هم دارد. تنها كساني مي توانند آنها را بخوانند كه روح پاكي داشته باشند. پس اگر مي خواهيد بدانيد از اين پس بين من و ارواح چه اتفاقاتي رخ مي دهد حتما قبل از ورود به وبلاگ روحتان را ببريد حمام و با آب ولرم خوب تميزش كنيد. ارواح از آب گرم بدشان مي آيد آنها را ياد افسانه جهنم ما زميني ها مي اندازد. اين را خودشان به من گفتند.

در ضمن خيلي هم دوست دارند شما گاهي وقتها جسمتان را فراموش كنيد و به آنها فكر كنيد. توصيه مي كنم كاري نكنيد كه روحتان به جسمتان حسادت كند. چون در آن صورت معلوم نيست چه بلايي سر جسم بيچاره بياورد، از بيماري گرفته تا حتي قتل. كارآگاهان خبره دنيا هيچ وقت نفهميدند خيلي از قتل ها كار ارواح بوده. مثلا قتل در قطار سريع السير شرق. يا قتل آقامحمد خان قاجار.

به هر حال از اين به بعد هفته اي يك يا دو بار مي توانيد شاهد ماجراهاي من و ارواح باشيد. اين مژده را هم بدهم كه بعضي وقتها با ارواح بزرگ و معروف گفتگو هم مي كنم. مثلا به زودي قرار است روح بابا آدم را ببينم. بله همان بابا آدم خودمان. پدر همه ما زميني ها. پس فعلا تا شماره بعدي روحتان شاد.

***

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:47  توسط امید طاهری  |