تبليغاتX
به همین بی نامی - در آتش تب او ...

به همین بی نامی

برقي كه آتشم زد

سمت نگاه او بود

رنگين كمان ابرو

برخاست از دلم دود

**

باران شد و فرو ريخت

ابر سياه مويش

رودي خروش برداشت

از چشم من به سويش

**

چون گل شكفت ناگاه

دستش كه غنچه اي بود

انگشت هاي من شد

تار و نشست بر پود

**

از چانه رفت بالا

لب تا لب لب او

مردم دگر از آن پس

در آتش تب او

***

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:31  توسط امید طاهری  |