من و جسدم
ای کاش همه باور می کردن که من مُردم. الان درست سه روزه كه جسدم توي محوطه ي مجتمع افتاده زير درخت اقاقيا. همه از كنارش رد مي شن ولي هيچكس نگاهش نمي كنه. بايد بگم من اولين انساني هستم كه ديگران جسمشو نمي بينن ولي مي تونن روحشو ببينن و باهاش حرف بزنن.
گاهي دلم به حال جسمم مي سوزه. هر چند اين آخري ها يكي از دندوناش خراب شده بود و دردش برام كشنده بود با اين حال دلم براش مي سوزه و گاهي بهش سر مي زنم. براش نارنگي پوست كنده مي برم. خيلي دوست داشت. ولي حالا فقط با چشماي متعجب نگاه مي كنه.
ديروز يه كلاغ نشسته بود روي جسدم و داشت به دماغم نوك مي زد. هيچ دردي احساس نمي كردم. با اين حال غيرتم اجازه نداد چيزي بهش نگم.
از اينكه جسدم رو نمي بينن خوشحالم. به اين فكر مي كنم اگه ببرنش مرده شور خونه اونا لبلساشو در مي آرن و از تصور اين صحنه كلي خجالت مي كشم. تازه بعدشم مي كننش زير خاك. اينطوري حداقل بعضي وقتها مي رم مي بينمش. موهاشو شونه مي كنم. دندوناشو مسواك مي زنم. بهش ادكلن مي زنم كه خوشبو بشه و لباساشو عوض مي كنم.
امروز حس كردم دل جسدم خيلي گرفته. پاييزه. اون زمونا كه زنده بودم هميشه توي پاييز وقتي برگ درختا مي ريخت دلم مي گرفت. البته اون جور دل گرفتنو دوست داشتم. دم صبحي كه از پنجره بيرونو نگاه مي كردم، چند تا روح زبر رو ديدم كه دور و بر جسدم مي پلكن. مي گن روح هاي زبر دنبال يه جسد مي گردن كه برن توش و برگردن به دنيا. به نظر من روح هاي زبر موجودات بدبختي هستن. من كه الان روح شدم دارم مي بينم كه اين زندگي سگش شرف داره به اون زندگي. رفتم پايين و شر اونا رو كم كردم. آه جسد بيچارم. به تنه اقاقيا تكيه داده و با تعجب يه نقطه رو نگاه مي كنه. برگاي خشك اقاقيا دارن روي جسدمو مي پوشونن. فعلا تا بعد روحتون شاد.
