ابر باران از سرآغاز خزان خوابش گرفته
سخت مي سوزد زمين تشنه ي آتش گرفته.
باد ،
گويي آسمان را ارث برده از پدر جدش !
راه مي بندد به هر ابري كه مي آيد به سر حدش.
تاب شرم دلو خالي را ندارد چاه ديگر
نيست در قلب سياهش،
انعكاس روشني از ماه ديگر.
راست گويند كه برون همان تراود كه در اوست
از كوزه عطش برون تراود اي دوست
***
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:57  توسط امید طاهری
|
