زيباي لعنتي!
مي بوسمت و مي دانم كه لبي ديگر...
اندوه بيكران!
مي بينمت و مي دانم كه چشمي ديگر...
چون چشم آسمان!
قدم بر با تو مي دارم؛ تو با من بر قدم مي داري
و كه مي دانم پايي ديگر؛ كه دردي ديگر
و من كه مي دانم! اين درد بي درمان!
اين عشق بي فرجام باز من كه مي ورزم و مي دانم
مي دانم كه عاشقي ديگر...
و افسوس آن سرانجام!
كه دوباره لبت
كه بوي لبي ديگر...
و گرماي دستي ديگر
كه دستت
دوباره به رقصي ديگر
طفلكي منم كه كاسته قلبم
به نقصي ديگر!
زيباي لعنتي!
بس كن ديگر.
***
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 12:5 توسط امید طاهری
|