زيباي لعنتي!

 

مي بوسمت و مي دانم كه لبي ديگر...

اندوه بيكران!

مي بينمت و مي دانم كه چشمي ديگر...

چون چشم آسمان!

قدم بر با تو مي دارم؛ تو با من بر قدم مي داري

و كه مي دانم پايي ديگر؛ كه دردي ديگر

و من كه مي دانم!      اين درد بي درمان!

اين عشق بي فرجام باز من كه مي ورزم و مي دانم

مي دانم كه عاشقي ديگر...

و افسوس آن سرانجام!

كه دوباره لبت

كه بوي لبي ديگر...

و گرماي دستي ديگر

كه دستت

دوباره به رقصي ديگر

طفلكي منم كه كاسته قلبم

به نقصي ديگر!

زيباي لعنتي!

بس كن ديگر.

***

فصل تير!

هيچ كس منتظر باران نبود

آسمان جولانگه طوفان نبود

هيچ بين شاخسار باغ ها

اثري از نغمه ي مرغان نبود

زرد بود اندام پاييز درخت

ليك فصل تير بود، آبان نبود!

مرده بود خاك زمين و، مانده بود

و دگر گردونه ي گردان نبود

تازگي ها جان ما جانانه نيست

سابقا خون قيمت اش ارزان نبود!

روزگار سردي و طاعون و مرگ،

روز ما بود، عصر يخبندان نبود.

***

پاسخي به چرا نبودن.

مثل باد دور مي شود.

                                                       فرو مي رود

چون باران در خاك.

مثل آتش مي درخشد و دود مي شود

                                            تمام آرزوهايم.

آه، تمام آرزوهايم چون رعد

به ندايي بلند

و آنگاه ... سكوت مي شود...

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري ...

 

عاشقا يواش، يواش، اين كوچه ي يار منه

پا گذاشتن توي اين كوچه فقط كار منه

يه روزي اگه كسي اينورا آفتابي بشه،

آسمون سياه ميشه، اونروز شبه تار منه

اينجا مين داره، برين، مي شين اليه راجعون!

من مي رم چونكه فقط خدا نگهداره منه

شما اينجا رو فقط يه كوچه مي بينين، ولي

علف اين كوچه گلزار منه،

                     كلاغش سار منه

                                بيدش سپيدار منه

اگه جدي نگيرين، قطع مي شه زندگيتون

مصرع آخره و آخرين اخطار منه.

***

در آتش تب او ...

برقي كه آتشم زد

سمت نگاه او بود

رنگين كمان ابرو

برخاست از دلم دود

**

باران شد و فرو ريخت

ابر سياه مويش

رودي خروش برداشت

از چشم من به سويش

**

چون گل شكفت ناگاه

دستش كه غنچه اي بود

انگشت هاي من شد

تار و نشست بر پود

**

از چانه رفت بالا

لب تا لب لب او

مردم دگر از آن پس

در آتش تب او

***

نقشي كه آب!

 

ابري شد و باران زد و دنيا همه مست

تصوير تو در آينه آب نشست

تا تشنه شدم لب به لب آب زدم

افسوس كه آيينه ي آن آب شكست

***

خواب زمستاني ابر

ابر باران از سرآغاز خزان خوابش گرفته

سخت مي سوزد زمين تشنه ي آتش گرفته.

                                         باد ،

گويي آسمان را ارث برده از پدر جدش !

راه مي بندد به هر ابري كه مي آيد به سر حدش.

تاب شرم دلو خالي را ندارد چاه ديگر

                                             نيست در قلب سياهش،

                                                                      انعكاس روشني از ماه ديگر.

راست گويند كه برون همان تراود كه در اوست

 از كوزه عطش برون تراود اي دوست

***

حتي دريغ از نا اميدي !

هيچ كس قصه نمي گويد از آغاز بهار

تا نگوييم كه ساقي ، شرري كهنه بيار !

كوچه تاريك و ، خموش است خروس سحري

رفت ( ديروز ) و نيامد دگر از او خبري

شب نمرده به سر نيزه ي خوشيد پگاه

بي سبب نيست كه از سينه برون آيد آه !

سرو ديگر نكند راست خم قامت را

تا نريزي به دهن ، عربده كش جامت را

شرط مي بندم اگر صبر كنيم از اين بيش

دير نيست رفتن و خفتن به ته قبر خويش

***

براي همسرم

نازنينم گوش كن ؛

ابر است و باران مي چكد بر سقف .

خواب بودم ،

باز هم خواب تو را ديدم .

مثل اينكه صورتت خورشيد را بلعيده باشد ،

گرم و روشن بود .

آسمان افتاده بود يك راست

در آغوش پر مهرت .

مي درخشيدند تمام اختران در تو به توي

تابش مشكي موهايت .

نازنينم گوش كن ؛

دوستت دارم .

گرچه معجون زمان

تلخ است و مرگ از آسمان مي بارد امروز ؛

با تو اما ،

خوب مي دانم عزيزم ، نازنينم ،

تا هميشه زنده مي مانم .

گوش كن ؛

ابر است و باران مي چكد بر سقف

بايد رفت ،

مستي امروز را

مهمان بارانيم .

***

تشنگي جاري بود !

پشت کوه کوهی بود

پشت دریا ، دريا

كمرت خم شد و رفت

عمر تو با بادها .

...

در دل صحرا رود

تشنگي جاري بود

جام خون بود شراب

مستي هم ساري بود !

...

اي درخت زندگي

عمر تو گم شده است

نيست از او خبري

ريشه ات را بوسيد

لب تيز تبري !

***

 

فریاد پنجره

با این که در وجود ما هست حنجره

ديگر سرودي نيست بيرون پنجره

يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها

مي ريخت اشك عشق

             بيرون پنجره .

تا دور دست دور

ظلم است و جور و زور

اين روزهاي شب

           بيرون پنجره .

اميد نبسته ام ، كه آفتاب من

تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور

                         بيرون پنجره .

بيرون پنجره ، اندوه ديگري

مانده است در كمين

و نيست آشنا

در كوچه جز همين

      بيرون پنجره .

فرياد مي كشد ، ديوار روبرو

از اين سكون ، ولي

كو كس كه بشنود

فرياد كوچه را

 بيرون پنجره .

باز است پنجره

مي بندمش دگر

مي ترسم از شبه

        بيرون پنجره .

باغ سنگی ، باغ بي برگي است !

ديروز با جمعي از دوستان سري به باغ سنگي زديم . آخرين بار يكي دو ماه قبل از مرگ درويش خان بود كه آنجا رفتم . درويش كه بود باغ سنگي لطف ديگري داشت . اما حالا كنار باغ اش آرام خوابيده  . به پيشنهاد آقاي لطيف كار ، قرار شد هر كدام از دوستان مطلبي از آنچه ديدند بنويسند . من ، چند فريم عكس گرفتم و شعري نوشتم كه اينجا مي خوانيد و از عكس ها دو تا را مي بينيد :

***

و در سوراخ سنگي باد مي پيچيد .

كسي مرگ در ختان را نخواهد ديد

و دستي ميوه ي سنگي نخواهد چيد .

نمي گويد كسي كه برگ باغ اش كو ؟!

كه اينجا باغ سنگي ، باغ بي برگي است .

نمي گويد كسي كه ميوه هاي شاخسارش كو ؟

نشسته گوشه اي در باغ و مي خندد ، نيوتن

جاذبه كشك است !

و سنگ در آسمان اشك است !

***

**

***

 

مي رسد كوه به كوه !

كوهي تو ، كوتاهي نكن

اين كوه را چاهي نكن !

تو بيش از اين خويش ات رها

در باد چون كاهي نكن .

اي تش گرفته جان تو

خورشيد جان خويش را

از كف نده ، ماهي نكن .

كي مي رسد كوهي به كوه ؟!

آتشفشان باش و برو

و اعتنا گاهي نكن ...

***

سگ

بي شك

به انتهاي اين طناب

صاحبي وصل بوده

هي سگ !

راستش را بگو

دهانت بوي آدمي زاد مي دهد !

***

طنز خارستان

ديشب ، شب شعر طنز خارستان در كرمان برگزار شد . حوزه هنري كرمان برگزار كننده بود و ميهمانان آن از دفتر طنز حوزه هنري تهران آمده بودند . قاعده آن است زنبوري كه نيش بزند را يا با دست پس بزنند يا بكشند . شعر طنز شاعران دفتر طنز حوزه هنري نيش گزنده اي داشت و تعجب برخي ها را برانگيخته بود كه در اين وانفسا و دوره در منگنه قرار گرفتن هنر و هنرمند ، اين شعر ها چگونه به گوش ما رسيده ؟!

مسئله اين است كه حوزه هنري خوشبختانه در برخي از شاخه ها هنوز نفس مي كشد و قدرتي كه از زمان آقاي زم به آن تزريق شده ، هنوز نگذاشته برخي از ويژگي هاي خوبش را از دست بدهد . آقاياني كه در حال حاضر در دفتر طنز حوزه مشغول كار هستند ، اغلب بازماندگان زمان زم هستند . سيد عبدالجواد موسوي ، سيد عبدالرضا موسوي ، يوسفعلي ميرشكاك و ... به هر حال اين قدرت ميراث مانده و شايد اين حلقه بسته ( كاري به خوب يا بد بودن بسته ماندنش نداريم ) باعث امنيت نسبي براي اين شاعران شده . اميدواريم بهتر شود . برخي از اشعار خوانده شده در اين مراسم را تقديم مي كنم :

ابتدا بخشي از شعر سيد عبدالجواد موسوي :

موقع تقسيم اگر يك تخته از ما كم نمي شد

روزگار ما چنين آشفته و در هم نمي شد

ميوه ي شلغم اگر خاصيتي مي داشت ، بي شك

بين صد ها ميوه ، نام مضحكش شلغم نمي شد

حيف شد ، پينو كيو موجود خوبي بود اما

كاش تا پايان عمرش چوب بود آدم نمي شد

عده اي در خواب هم بم را نمي ديدند هرگز

گر به لطف حضرت حق ، زلزله در بم نمي شد

پاچه ي او را نمي خاراند يك دم تا قيامت

گر به نزد عده اي از پاچه خاران خم نمي شد

دزد اين سامان اگر قانع به حق خويش باشد

مطمئنا" از خزانه يك قران هم كم نمي شد

انقلاب و جنگ هر دو خوب بود اما به شرطي

اين وقايع يكدفعه در يك زمان با هم نمي شد !

و انتخابهاي از عباس صادقي :

او با دل و جرات و جگر بازي كرد

كبريت كشيد و با خطر بازي كرد

يكدفعه دو سيمرغ بلورين را برد

در نقش دو مفقود الاثر بازي كرد

***

اي بيخبران ، خبر زياد است اينجا

صاحبنظران ، نظر زياد است اينجا

منصور ! مبادا كه دم از حق بزني

سردار بدون سر زياد است اينجا

***

از آنچه گسسته ها بپرسيد فقط

از آخر هفته ها بپرسيد فقط

از جبهه اگر سوال سختي داريد

از جنگ نرفته ها بپرسيد فقط

***

در راه خدا ميخوان خدا رو بكشن

يكي كه كمه ، تك تك ما رو بكشن

از روزي كه فهميدن شهدا زندن

ميخوان كه تموم شهدا رو بكشن

***

ما چوب حماقت شما رو خورديم

محصول ديانت شما رو خورديم

اي مردم كوفه ، از شما ممنونيم

ما نان خيانت شما رو خورديم

حميد نيك نفس هم كه از شر مدير عاملي باشگاه صنعت مس خلاص شده ، دوباره به آغوش فرهنگ و هنر برگشت و در مراسم ياد شده چند بيتي خواند كه اين يكي را اينجا مي آورم :

با هشت ، هميشه هفت لازم داريم

با آمدن تو رفت لازم داريم

گفتم برسان وگرنه خاموش شويم

ما بر سر سفره نفت لازم داريم

سعيد بيابانكي هم مجري بود و اين شعر را براي حضار خواند :

يادت مياد  هف هشت ماه پيش تو لنجون

زديم تو رگ دو دس چلو فسنجون

مي خواستي از من كه بيام زنت شم

يواشكي وصله ي پيرهنت شم

عاشق من شدي يهو طبيعي

شبيه ناصر ملك مطيعي

گرفته بودي فال حافظ برام

نوشته بودي پشت كاغذ برام

قولاي خيلي بد ازم گرفتي

عكساي مستند ازم گرفتي

مي گفتي امر من يه امر خيره

بردي منو تو خونتون و غيره !

حالتو بردي ، منو قال گذاشتي

رو ما علامت سوال گذاشتي

حالتو بردي ، اما مردم آزار

سي دي مو لااقل نده تو بازار !

كوهستان

تن به رود سرد ميزنم

زلال مي شوم در آينه ي شفاف آب

چه سرد است تابستان اين رود

چه مي لرزد تنم

***

قورباغه ي پير به اعتراض

بيرون مي پرد از آب

و ماهيان جوان ،

دور مي شوند از خطر وجودم .

اينجا كوهستان است

و زندگي از شيار آن جاري است

تن به رود سرد مي زنم

چگونه بيارامم ؟!

اينجا كوهستان است و ،

آرام ندارد رود .

نقش لبت

تو روي بوم نقاشي ي ديشب

كنار رنگ سبزآبي نشستي

و تا پايان عمر رفته ي شب

برايم چشم هايت را نبستي

نگاهم محو رويت بود ، ناگاه

سكوت نقش لبها را شكستي

به پيوندي كه رنگ و بوسه بستند

تو اكنون روي لبهاي من هستي

...

تو كوزه به دستي و جهان تشنه آب اند

ما دشت كويريم و تويي كوه دماوند

از رقص تن ناز تو اي دلبر رعنا

خلقي به نگه مات و به افكار ، خرابند

ما مست شديم از قدح لعل لب تو

اين جمع خران بين كه به انكار شرابند

در ساحل درياي وجودت ننشستند

آنها كه اسيرند و پي مكر سرابند

خورشيد تن تو ز سر كوچه گذشت و

تاريك دلان غافل و كوران همه خوابند

سراب

هر از گاهی نگاهی تر کن از عشق

هر از گاهی دل از دنیا جدا کن

برای پاکی ی قلب گنه کار

هر از گاهی سری سوی خدا کن

جهان پیر است از اندوه زمستان

هر از گاهی بهارت را فدا کن

***

***

با جرعه اي از اين شراب

تو مي شوي نقشي بر آب

مستي كه رفت از كله ام

بي نقطه گردي اي سراب

گيسو بلند

گيسو بلند سرو ناز

كوزه به دست

رفت و لب چشمه نشست

تو آب چشمه ي كبود

عكس رخ اش نشسته بود .

زلف سياه

شونه مي كرد و تاب مي داد

وقتي به كوزه آب مي داد .

...

چشمه كه ديد

دلش رميد

بي تاب شد و فواره شد

رفت تو هوا ، آواره شد

اومد پايين ، بيچاره شد

هوار كشيد :

گيسو بلند !

موي كمند

ابروي خم

لب هاي تو گلبرگ نم

همسر چشمه نمي شي؟

...

گيسو بلند ، كوزه رو رو سرش گذاشت

پا تو راه خونش گذاشت

گفت خاك عالم به سرم

دور از جونم مگه خرم !

چشمه ي بي حيا رو باش

حال و روز دنيا رو باش

نه عزيزم !

من زن چشمه نمي شم

تو آب و تشنه نمي شم

...

قل و قل چشمه نشست

افسرده شد ، دلش شكست

...

اول يه كوه يخ شد

بعدش يهويي آب شد

حباب شد

جاي چشمه سراب شد

پرنده ها پريدن

خزنده ها خزيدن

اون بالا تو آسمون

يه ابر گنده ديدين

ابر بزرگ تيره

گريه شد و بارون شد

بارون رود كارون شد

رود شد و رفت تو دريا

تو دنياي پريا

پريا گيسو بلند

خوشگلن و قد بلند

دس رو دلش گذاشتن

براش غمي نذاشتن

...

اينور پشت دنيا

صبح شد و مردم ديدين

چشمه اي رو نديدن

جاي خالي ي چشمه

رو قلوه سنگ و خاشاك

عكس كسي رو ديدين

گيسو بلند

موي كمند

ابروي خم .

..........

سرور

روزنه اي ، از تو عبور مي كنم

مي روم و حس غرور مي كنم

بعد تو ميخندم و مي مي زنم

جان خود از دست تو دور مي كنم

فرياد

بر قنچه لبانت

حرفي جوانه كرده

ساحل نشين چشمت

ترك كرانه كرده

كو ابر و باد و باران

تا تشنگي بميرد

سي سالهء سكوتت

ميل ترانه كرده

بر طبل ها بكوبيد

تا ظالمان بدانند

تزوير هاي پنهان

اكنون كمانه كرده .

غربزدگی

مغربزدگی ، عقرب زدگي ، غرق شدگي يا هر چيز ديگري ! همينه كه هست . وقتي كه چيزي نيست !!!

پرتاب تير آفتاب

تا مشرق دنيا رسيد

وقتي كه از غرب سپيد

خورشيد نو آمد پديد !!

ناتمام

شب بود و در شب يك سكوت عاشقانه

شب بود و يك عمق سياه بي كرانه

مردي كه سيلي خورده بود از روز روشن

در دامن شب مي سرود غمگين ترانه

                                      ..........

ادامه اين راه را تو قدم بزن ، زخم خورده :

ديگر بار

به پاي دار پرچمت را

                      برادر

بر دار هم كه شوي

فرشتگان آسمان

شادمانه با تو مي خوانند

سرود آزادي را .

برخيز

به ياد آر غرورت را

خورشيد كه بتابد

روزنه روشني است

رو به فردا

جهان به تو لبخند مي زند

به پاي دار پرچمت را

                       برادر

قامت نگاه دار در طوفان

زخمي كه بر چهره ات مي نشيند

نوازش دستان آزادي است

نوازش دستان خدا .

شب در میان شاخه ها

خوابیده بود باد صبا

خوابش چنان آشفته که

خورشید می کردش دعا

داستانک

شب بود و مرد خسته از کار و زندگی / شب بود و خفت و نفهمید که در چشم زن /

                  از ابتدای عشق بود بارندگی.

شب بود وخفت و نفهمید در سینه اش / خالی است جای آن مهر همیشگی .

زن دید صبح زود / در بستر گناه / آن مرد رفته بود / اما به جای او / قلبی شکسته بود .

از چشم سرد زن / افتاد دانه ای.

خطی به خون دل / پیدا نوشته بود :

این قلب مال توست / درمانده و حقیر /

افتاده بود پشت دیوار خانه ای .

 

***

                                          چینی شکست

شاعر به احترامش بیا بشکن سکوت !

.....

چینی نبود . آنکه شکست از جنس آدم است

بیچاره او نیز به ناچار کرده بود هبوط.

خواب درختان

درختان خواب می بینند

و در رویایشان تصویری از خورشید .

***

صدای باد می آید.

ولی خواب درختان سخت سنگین است

زمستان می تکاند ابرهایش را

لباس شاخه ها برف است

بلوری و سپید و سرد

نمی پراند این خواب بلند مرگ سیرت را

نه وزن بودن ساری

نه آهنگ تبرهایی

که می چینند دست و پای یاران دگر " آری .

***

درختان خواب می بینند

چه خواب تلخ و تاریکی

بهاری نیست . باری نیست

چنان هیزم شکن پرکار

که دیگر شاخساری نیست

ولی اما !

شگفتا !  باز هم دارند

درختان خواب می بینند .

آن مرد نيامد

داستانك

كودك ديروز اين را گفت و در بستر مرگ خفت و زره زره مرد و كسي نفهميد .

كمي دورتر ، زير سقف تاريك اتاقي ديگر ، با چهره اي پيرتر ، از زندگي سيرتر ،

يار دبستاني اش زير لب مي گفت :

آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد ، آن مرد با اسب آمد ...

و نگاه مي كرد به پنجره اي ، كه سال هاي سال بود ، كه گشاده بود ،

و راهي كه سال هاي سال باران خورده بود ،

بي كه تنش به سم اسب مردي بنازد.

پس كودكي ديگر ، از ديروزهاي دور گفت و در بستر مرگ خفت و

زره زره مرد

كه :

آن مرد چرا نيامد؟!

داستانک

آن مرد افغان

خاک بیابان لابه لای ریش هایش بود . با هر عبور پرشتاب تک سواران . در جاده پر غربتی از خاک ایران . شال بلندش رقص تلخی داشت در باد .

- من درد می کشم .

آن پیرزن می گفت . او همسرش بود . پیچیده دورش چادری پر خاک و مشکی . پیوسته می گفت :

- من درد می کشم .کاری بکن مرد . کی میرسیم شهر . آنجا طبیب هست .

آهن سواران می گذشتند بی توقف . افغان نمی برند . جرم است بردنش !

خورشید می گذشت . ناگه غروب رسید . آن مرد افغان با اشارت های دستش ُ می گفت ملتمس :

- ما را نمی برید ؟ این پیر خسته است .

وقتی که شب رسید . آن پیرزن نبود . با باد رفته بود . می گشت شادمان  . در سرزمین خویش.               آنجا دگر غربت نبود . قانون تحقیرش نمی کرد .

آنجا جوانی بود و رنگ و عشق و چوگان .

اینجا کنار جاده بود یک مرد افغان

با پیکر بی روح عشق سرزمینش.

سلام ، شايد دوباره نفسي...

بهار آمد و زمستان نرفت

همه خيال مي كنيم برفي كه بر شاخه ها نشسته

شكوفه است

همه خيال مي كنيم هوا گرم است

پنجره ها را باز مي كنيم

و با نفس هاي عميق

آنفولانزا را به ريه هايمان مي كشيم

بهار آمد و زمستان نرفت

ببين عادت چه بر سرمان آورده

ببين ترس چگونه زليلمان كرده

ببين چگونه كلاغ ها تكثير مي شوند

چگونه گرگ ها زوزه مي كشند.

دوگانه

چشمک دوباره می زند شبها ستاره

این سوی دیوار بلندی من " تو آن سو

ما در کنار خواهش هم می نشینیم

رویای ماست بوسیدن لبها دوباره

پر می شود شب از سکوت ما ولیکن

هر یک درون خود هزاران حرف داریم

در این سکوت لحظه های عاشقانه

آتشفشانی زیر کوه برف داریم

***

ابروی کمانت را

            عشق است ولی ای وای

  موهای کمندت را

     قیچی کن و دور انداز

تمون فاطي كجاست؟

صبح ناشتاي يه روز

توي شهر قصه ها

آدما يكي يكي بيدار شدن

همگي از جل و جا جدا شدن

ديشبو تو رختخواب گرمشون

واسه كسب و كارشون

تا خروس خون خوابيدن

خواباي خوبي ديدن

...

اما اون گوشه شهر

هنوزم تو رختخواب

يكي خر خر مي كنه

قوري روي سماور

قل و قل قل مي كنه

مادرش داد مي زنه

فاطي، خوابي عزيزم

پاشو چايي بريزم

بخوري بيدار بشي

پي كسب و كار بشي .

اما فاطي بيداره

ولي از بخت بدش

نمي تونه لاحافو

طفلي از روش برداره

مامانش مياد جلو

مي گه فاطي خل شدي ؟

پهن جا و جل شدي

تو كه تنبل نبودي

ديشبي موقع شوم

ماست و خوردي شل  شدي ؟

...

فاطي هي پيش خودش

دو دو تا چارتا مي كرد

گره ها رو وا مي كرد

يهو زد به سيم آخر و پا شد

پتو از رو فاطي جمع شد و تا شد

مادرش هوار كشيد :

واي خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

تو چرا لختي فاطي ؟!

فاطي گفت با اشك و آه :

ماماني كاري بكن

كم حالا زاري بكن

ندارم تمون به پا

برو با تمون بيا.

...

مامانش دوئيد بيرون

پي تمون واسه اون

سر ميدون داد كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

بغضمو پاره كنيد

فاطي تمون نداره .

جماعت دسته شدن

وا شدن بسته شدن

هر كسي يه فكري كرد

هر كي فكر بكري كرد

يكي از جاهلاشون

پيراشون كاهلاشون

پا شد و هوار كشيد :

ننه فاطي غم نخور

زار نزن ماتم نخور

مگه ما مرده باشيم

تنهايي خورده باشيم

فاطي تو اين زمونه

بلا تمون بمونه .

يكي از نوچه ها گفت :

اي بابا غم نداره

اين كه ماتم نداره

من خودم قربونشم

تا ابد تمونشم .

بعضي ها قاطي شدن

بچه ها تاتي شدن

جنگ و دعوا در گرفت

خون تو رگ ها گر گرفت

چن تا روده پاره شد

كلي زن آواره شد

چن شبانه روز گذشت

آخرش خستگي اومد چاره شد

ننه فاطي سر كشيد

پرچم صلحو كه ديد

دوباره هوار كشيد :

جماعت كاري كنيد

بشينيد چاره كنيد

فاطي تمون نداره .

...

يه آقاي عينكي

با يه چشم چپكي

اينچنين نطقي نمود :

آقايون گوش بكنيد

خانوماي محترم

حرفو خاموش بكنيد

حالا كه فاطي خانوم

مونده تنها بي تمون

بهترين چاره اينه

درد چمچاره اينه

كه همه مردم شهر

از زنو پير و جوون

جملگي ما هممون

تمونا رو در آريم

همه رو به شكل فاطي در آريم .

همه پچ و پچ كنون

هر زنون ، خنده كنون

يارو رو هو كشيدن

خرو به گوه كشيدن

دوباره خوابيدن و شيل كشيدن

همگي رفتن تو فكر

دنبال يه فكر بكر

...

يه آقاي هيپ هيپي

با سر و تيپ رپي

يهويي فريادي زد

پا شد و حرفايي زد

يارو هر چي كه مي گفت

با ناز و ادا مي گفت

كمرو قرش مي داد

نگو داشت ولش مي داد:

به فاطي جونم بگيد

مرگ من غصه نخور

آجيل و پسته نخور

چاق مي شي چله مي شي

باسن و تله مي شي

امروزه روز كه ديگه

بي تموني عيبي نيست

تو بدن ها غيبي نيست

به فاطي بگيد بياد

مثل يه مجسمه

وايسته تو ميدون شهر

لا اقل نيگاش كنيم

سيل سر تا پاش كنيم .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

برو بابا هندونه

حرف مفت فراوونه .

ننه فاطي داد كشيد :

خاك عالم به سرم

تف به گور پدرم

فاطي تمون نداره

واسه تير دشمنا

سپر جون نداره

عوض اين قصه ها

واسه مرگ غصه ها

بشينيد چاره كنيد

فكر تمون واسه بيچاره كنيد

...

باز همه زانو زدن

واسه چاره زور زدن

لا تا و بي ادبا

حرفاي ناجور زدن

بعضي هاشون تو ورق

واسه فاطي سور زدن

خلاصه بلوايي بود

به لبا واي وايي بود

دعواشون بالا گرفت

حال با حالا گرفت

يكي باز هوار كشيد

رفت رو منبر جار كشيد :

آقايون غم نداره

اين كه ماتم نداره

خانوما كه محرمن

مي مونه شما و من

با كوريه چشممون

حل مي شه مشكلمون

اگه مردا كور بشن

تيرگي ها دور مي شن

فاطي كه سهله بابا

همه زن هاي شهر

مي تونن خاطره جمع

هر جا مثل هور بشن .

يهويي هل هله شد

توي جمع ول وله شد :

اين ديگه چه حرفيه ؟!

پاشو هوا برفيه .

پا شدن برن خونه

بخورن آب و دونه

ننه فاطي داد كشيد

رفت بالا بيداد كشيد :

اي بابا چاره چي شد ؟

درد چمچاره چي شد ؟

فاطي مونده پا پتي

بي تمون لخت و پتي

جماعت كاري كنيد

فكر اين خواري كنيد

جماعت چاره كنون

چه و چمچاره كنون

دست زير چونه زدن

قيد كاشونه زدن

...

حالا چن ساله تو شهر

كار مردم همينه

كار دنيا زمينه

همه تو فكر اينن

واسه فاطي چه چيزي تمون مي شه ؟!

هي مي رن فكر مي كنن

هي ميان فكر مي كنن

فكراي نو مي كنن

 همه رو هو مي كنن

اما تو اين همه سال

همه گويا ، فاطي لال

هنوزم بي تمونه

نمي تونه خودشو

يه كمي بجنبونه

ننه فاطي هي مي گه :

اينا سودي نداره

كنده دودي نداره

فاطي طفلي چن ساله بي تمونه

نمي تونه خودشو بجنبونه

واسه فاطي اينا تمون نميشه

زير لاحاف مي مونه اون هميشه .

***

تعدادي از دوستان گفتند : تو كه نمايشنامه نويس طنز هستي ، چرا وبلاگت اينقدر غمناكه ؟ براي همين اينو گفتم .اما از همه كار هاي قبليم غمش بيشتر شد . البته براي من غم و شادي يك مفهوم داره .

در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست

...

 

... 

 

تو از شرق آمدي .

سبك بال .

سوار پهنه گيتي .

 تو با روح شرقي ات ، چنان سپيد بودي .

كه پرده نگهم را ، به نور عشق گشودي .

چه بيكرانه شكفتي

چه بي نشانه گذشتي .

هنوز تيره چشمم ، روانه ره گرمت ، كه در غروب نشستي . و روح غربي و سرخت .

نويد ظلمت شب بود .

چه بيكرانه شكفتي .

چه بي نشانه گذشتي .

دو تصوير

كه آفتاب شكسته

   نگاه كن . خونى تازه بر صليب نشسته

 سرِى تازه گويى كه شكسته

تيرى به قلبى . تيغى به گردنى . نگاه كن . تازه نشسته

چه دستها كه بريده . چه سينه ها كه دريده . چه پشتها كه به زنجير

به زير بار شكنجه . ببين دوباره خميده

ببين دوباره پرنده . فرو نشسته . شكسته

و سال هاست كه به شادى . در آسمان نپريده

ببين دوباره سياهى . ببين دوباره تباهى .

ببين دوباره دغلباز

بر آن اريكه لميده .

ببين غروب چه سرخ است . به خون دوباره نشسته .

بگو به درد به مردى

كه غمگنانه به مشرق . طلوع را هميشه . به انتظار نشسته

كه آفتاب شكسته

كه آفتاب شكسته

***

 

به ياد پدر عزيزم كه دو سال پيش همين روزها بود كه ديگر نبود .

خنديد پدر

بر خاست

از درد به خود پيچيد پدر

برخاست

بر او دو تا شد جسم و جان

پرواز كرد تا آسمان

 

آهنگ قطره ها

چه اصراری دارد آسمان به باریدن . به تند باریدن .

کوچه مرطوب است و در انتهای خود

ساکت و آرام

پچیده است پشت ابهام .

پرواز خیس کلاغ ها

آهنگ قطره ها

اشتیاق نفس به بلعیدن عطر خاک .

حالا میان کوچه تر و چشمان خیس و

بوی من باران خورده

یک پنجره باز شد به خنده .

ديدارت

زمستان است . روز تاجگذاري سپيد در شهر رنگ ها .

پرواز كلاغ هاي سياه . زيبا شدن شب . و امتداد تيرهاي چراغ برق .

 و

جاي پاي اشتياقي ، كه برفهاي زير پايش آب شده اند

از گرماي ديدن كسي .

پايان پاييز

ببين مرا . به گوشه چشمي ، نگاهي .

بگو مرا . به كوته حرفي ، كلامي .

پايان پاييزم . بي حتي برگ زردي . گرمم برويان . به نسيم مهري باراني .

خسته ام سخت . خوابم كن . به آوايي ، لالايي .

ببر مرا . دورم كن .

به سرزمين عشقي ، اشتياقي .

نيمه شبم . تاريكم . نورم كن .

به چراغ صبحي . پگاهي .

با چتر بسته رفت

ديدي چه ساده رفت

پاي پياده رفت

ديدي مرا نبرد

تا عمق جاده رفت

گفتم عزيز من . ابر است آسمان . حالا نرو بمان . ديدي كه زير برف . با چتر بسته رفت .

من زخم بر دلم . زنجير بر تنم . او با دواي من . با چشم بسته رفت .

گفتم كه لااقل . با من سخن بگو . حرفي بزن از عشق . چيزي از آن بگو .

ديدي از عشق خود . حرفي نگفت و رفت .

خاموش مثل شب . در انتهاي خود . با يك ستاره رفت .

گفتم بدون من . دل تنگ مي شوي . با خاطرات خود . در جاده هاي دور . با گريه مي روي .

ديدي كه بي وفا . بي بغض و گريه رفت .

گفتم بهار من . امشب نرو بمان .

ديدي بهار من . حتي براي من . يك شب نماند و رفت ...

این دورها

پرواز برگ زرد پاییز . بالاتر از بام اطاقی که در آن نشسته بودم

صدای حجم عبور این همه آدم . بلندتر از سکوتی که در آن شکسته بودم

و در میان هیاهوی این شلوغی  بی شور

کنار خاطره تختخواب خالی تو

فراتر از شمارش اعداد شمرده بودم

جاودانه شد

دانه برفی که از آسمان

روی سینه تو نشست

تنهایی تک درخت اسیر در برف

چه سفید است

...

امشب ببين كه چه ناكوك مي زند      دستي كه چنگ بر دل متروك مي زند

داستانك

بابا كه به پهلو روي شن هاي ساحل خوابيده بود ،

در خواب خود صداي پسرش را شنيده بود .

ـ آنجا نرو ، بمان . قد دريا بلندتر از بازي كودكانه توست ـ

موجي بلند تا اشك شور صورت بابا رسيده بود .

داستانك

رنجي كه در كنار بودن او مي كشيد ، هرگز به فكر كوچك آن مرد نمي رسيد .

ميل نهان رسيدن از پشت پلك مرد ، با هر نگاه هرزه اش فرياد مي كشيد .

سيگار مي كشي ؟ ـ آن مرد گفته بود .ـ

زن هم شنيده بود : ـ من را نمي كشي ؟!

دود غليظ سيگارهايشان در هم گره مي خورد . اما خيالشان ، هرگز به نزديكي هم نمي رسيد .

داستانك

آنگاه كه سيمهاي تار ، در آن شب بلند ، با پنجه وحشي مرد ، از هم دريده بود . شش تار مو ي زلف عروس گيسو بلند را بر چوب تار بسته بود .

در آن شب بلند . در آن شبي كه عروس ، از ترس مرد خود . در حجله كبود ، بيدلر خفته بود .

هر پنجه اي كه مرد بر تار مي كشيد . اينگونه مي شنيد :

ـ هرگز تو را اي مرد شوم رذل ، عاشق نبوده ام ـ

عمري كنار تو ، چون لحضه اي گذشت     امشب به من گذشت ، عمري فراق تو

 

رها

در خواب هاي نيمه شب

ديگر تو را هرگز نخواهم ديد

چون باغبان صبح

روياي كال خام را

از خوابهايم چيد

اينك دوباره روز نو

بار دگر آغاز

از بند عشق مرده اي

كور گره شد باز

رفتي تو ، اما

قبل تو من رفتم اينبار

فصل بهاري بود چون

من رستم از دار.

آخرين برگ من

ديگر اكنون سالهاست

روزهاي سرد من

خنده اي كم دارد

در اجاق قلب من

آه مهري گرم نيست

چون كه چوب عشق آن

اندكي نم دارد

ديگر اكنون سالهاست

روي قاب عكس من

پرده اي از جنس خاك

نيست اشكي در نگاه

تا شود آن خاك ، پاك

من به نوري زنده ام

فكر گرمي از بهار

روي قاب عكس من

مانده نقشي يادگار

آخرين برگ من است

روزني رو به اميد

سرخي لبهاي توست

در سياهي شد پديد

روي قاب عكس من

ستر پرده كرده چاك

آخرين اميد من

جاي بوسه روي خاك.

آنسوي تر

يك فاصله

افق،آخرين قطره هاي نور را

از روزن سرخ غروب ميمكد

تو اما طلوع را به تماشا نشسته اي.

وسعت دوري بين ما،

ديواري به قطر زمين ساخته.

من و تاريكي به هم خو گرفته ايم .

او از تو مي گويد

من از تو مي گريم.

تمام شب هوار شده است روي خانه كوچك من

تمام شب از تو مي گويد

تمام شب از تو مي گريم

اكنون

حجم طلوع ،سد فرتوت شب را مي شكند.

و آواز پرندگان تازه بيدار،سكوتش را.

تو اما غروب را به تماشا نشسته اي .