يادش بخير

سلام وبلاگم. خوبي. حالت چطوره؟ چه مي‌كني با تنهايي؟ امروز خيلي اتفاقي، بعد از مدتها ياد تو افتادم. درست مثل كودكي‌ها. مثل زماني كه بعد از مدتها يك وسيله‌ي بازي قديمي را در كنج خاك گرفته‌ي انباري پيدا مي كردم و فقط با لبخندي بر لب مي‌گفتم : اااااي ي ي ي ي ي. اينو كلا يادم رفته بود.

دنيا در گذره وبلاگم. فيسبوك كه آمد، همه به آنجا سفر كرديم و تو را تنها گذاشتيم. چاره اي نيست بايد با زمانه پيش رفت. ولي چه روزگاري داشتيم با هم. چه دنيايي بود.

حالا روزي هم مي رسد كه فيسبوك را ترك كنيم و تنهايش بگذاريم. اين طبيعت ما آدم‌هاست. حتي دنياي واقعي را هم روزي ترك مي كنيم و تنهايش مي گذاريم.

باز هم سري بهت مي زنم. قول مي دهم نگذارم بيشتر از دو ماه طول بكشد. بايد دركم كني. تو بستر حرفهاي مني و حالا همه‌ اين بستر را ترك كرده‌اند و جمع شده‌اند زير سايه فيسبوك. آدم حرف مي‌زند كه شنيده شود. آدم مي نويسد كه خوانده شود. حالا هم كه اغلب گوش ها و چشم‌ها و قلم ها در فيسبوك‌اند و جاي تو خالي ...

امید طاهری: دیدن رضایت تماشاگران بهترین خاطره از همایش منطقه ای تئاتر ماه

نویسنده و کارگردان « کمدی استشمامات » گفت: پایان هر اجرا و دیدن رضایت تماشاگر، خاطره هایی در حال تکرار هستند که بیشترین لذت را برای یک تئاتری همراه دارد که این خاطره برای هنرمندان شرکت کننده در همایش منطقه یک جشنواره تئاتر ماه بهترین لذت زندگی هنری شان است.
به گزارش روابط عمومی نهمین جشنواره سراسری تئاتر ماه، امید طاهری  با اشاره به نمایش« کمدی استشمامات » افزود: کمدی استشمامات داستان شهری است به نام « کمیلند » که با فرار دماغ شهردارش دچار بحران می شود.
وی در ادامه بیان کرد: این نمایشنامه را خودم نوشتم و مسلما برآمده از دغدغه های من است و حتما برایم جذاب و قابل تعمل است. اما چیزی که باعث شد پس از کارگردانی میثم عبدی روی این متن، خودم نیز به اجرای آن بپردازم، تغییرات اساسی و بنیادی در تحلیل متن و خوانش متفاوتی بود که از متن خود داشتم. اساسا یک نویسنده که خود دستی در اجرا نیز دارد، می تواند به خوانش دیگری از متن خود برسد و خروجی دیگری نیز داشته باشد. از طرفی پس از مدتها اقامت در کرمان، فضای مثبت تئاتر این شهر، انگیزه ای شد تا به تولید نمایشی در کرمان با تیمی جز گروه ثابت خودم دست بزنم. به نظرم خود زندگی و کیفیت آن مهمترین دغدغه هر هنرمندی است. ما به عنوان انسان آفریده شده ایم تا خوب زندگی کنیم. مثل انسان. در خور انسان، جوری که با زیست حیوانات تفاوت داشته باشد. و به سهم خود بتوانیم دنیا را برای خود و دیگران زیباتر کنیم. چه چیزی جز هنر و اثرات یک تولید هنری مطلوب، می تواند پنجره ای به زیبایی بگشاید؟
وی در خصوص عوامل اجرایی این نمایش اظهارداشت: کمدی استشمامات را حوزه هنری کرمان تولید کرده است و این نمایش مشترکاً با همکاری دو گروه کرمانی « شهر ایران » و« زا » و گروه وشند در تهران شکل گرفته است. جلیل امیری به عنوان مشاور کارگردان و بازیگر در این نمایش حضور دارد. بابک دقیقی دراماتورژ کار است. و دیگر بازیگران نمایش عبارتند از، حمید غیاث، علی نفیسی، ایمان تاج سلیمان، مهدی خسروی، سجاد امیر مجاهدی، نازنین مرسل پور و احمد حشمتی. عوامل کار عبارتند از فریبرز سلیمانی، فرزانه ابوالهادی، شهریار رضایی، فهیمه اسلام کیش، زهره خیرالدین،مژده‌ناظمی،ندا‌کامیاب، و‌رضا‌سلجوقی.
طاهری درباره ویژگی های یک نمایش بیان کرد: یک نمایش خوب می بایست ابتدا به لحاظ ساخت، فرم، مبانی هنر تئاتر و شکل اجرایی، میراث دار تاریخ کهن خود باشد. نمایش عمری هزاران ساله و تئاتر به معنای یونانی آن عمری چند صد ساله دارد. مکاتب، ایسم ها، متد ها، نظریه ها، و شیوه های مختلفی که طی سالیان گذشته به علم تئاتر افزوده شده اند، همگی در پی رسیدن به تئاتر خوب هستند. تئاتر خوب تئاتری است که در شکل و محتوا، دارای تئوری، خلاقیت، دانش و شعور باشد و بتواند با هر سطحی از تماشاگر ارتباط برقرار کند و او را پای لحظات، دقایق و ساعات خود نگاه دارد.
جشنواره‌ محل تعامل گروه ها و تبادل تجربیات است
نویسنده و کارگردان « کمدی استشمامات » در ادامه گفت: زمانی که اولین دوره جشنواره ماه برگزار شد، همه جا صحبت از این جشنواره بود. می گفتند قرار است همپای فجر شود و حتی گسترده تر از آن. نمی دانم طی این سالها آن حرفها چقدر به عمل تبدیل شده. اما در مجموع با توجه به حضور نیروهای متخصص و اساتید با تجربه در تئاتر حوزه هنری، فکر می کنم می تواند در آینده نزدیک به یکی از جشنواره های معتبر کشور تبدیل شود.
طاهری در ادامه افزود:جشنواره ها جایگاه واقعی اجرای نمایش نیستند. نمایش فقط با اجرای عموم است که شکل می گیرد و دیده می شود. بنابراین انتظار می رود این محفل محلی باشد برای بالا رفتن کیفیت اجراها، گردهم آیی بهترین ها، و تعامل مدیران با یکدیگر. و تبلیغ برای تئاتر به هدف جذب مخاطب.
نویسنده و کارگردان « کمدی استشمامات » با اشاره به وضعیت تئاتر استان کرمان خاطرنشان کرد: استان کرمان در زمینه های مختلف ظرفیت های فوق العاده ای دارد. نامهای آشنا و بزرگی در تئاتر این استان حضور داشته اند و دارند. مثل دکتر یدالله آقاعباسی که با تمام وجود می کوشد تئاتر را در این استان گسترش دهد. او بانی حرکت مثبتی در کشور است که به توسعه نمایش خلاق می پردازد. دکتر بهزاد قادری تا همین دو سه سال پیش در کرمان ساکن بود. تحصیل کرده های نمایش این استان نیز تاثیر بسیار خوبی در نمایش کرمان دارند. حضور دوشادوش فارغ التحصیلان تئاتر و تجربی کاران، یکی از ویژگیهای تئاتر این استان است. کرمان از معدود استان های کشور است که در حال حاضر کانون مستقل منتقدان دارد. اما متاسفانه به لحاظ برخورداری از امکانات زیربنایی، جزو فقیرترین مراکز تئاتری کشور است.

© کلیه حقوق سایت متعلق به دفتر امور محافل و جشنواره های حوزه هنری سازمان تبلیغات می باشد .

Close

 

http://www.bfilmnews.com/pdf/1391/02/12/trt.html

 

 به گزارش بانی فیلم

اجراي «كمدي تراژدي احتراقات» در آنكارا

ميثم عبدي، هنرمند جوان تئاتر كه تاكنون نمايش‌هاي مختلفي را در ژانر كمدي اجرا كرده است از اجراي نمايش جديدش با نام «كمدي تراژدي احتراقات» خبر داد.
اين كارگردان تئاتر به ايسنا، گفت: اين نمايش اولين كمدي تراژدي گروه ما است كه برخلاف كارهاي قبلي‌مان در اين اثر در كنار كمدي بر تراژدي هم تمركز داريم.
وي درباره مضمون اين اثر نمايشي توضيح داد: داستان ما برگرفته از نمايشنامه «پرومته در بند» نوشته اشيل است كه اين بار در نمايش ما اتفاقات در شهر المپ و در يك كارخانه كبريت‌سازي رخ مي‌دهد كه رييس اين كارخانه زئوس است.
اين كارگردان در ادامه از اجراي نمايش «كمدي استشمامات» در جشنواره تئاتر «اودتو» آنكارا خبر داد و افزود: اين نمايش براي شركت در اين جشنواره كه جزو جشنواره‌هاي معتبر خاورميانه است دعوت شده است.
وي افزود: اين جشنواره دوره چهل و ششم خود را پشت سر مي‌گذارد و برگزاركننده آن دانشگاه اوكراين يكي از بزرگترين دانشگاه‌هاي خاورميانه است.
عبدي درباره تفاوت اجراي اين نمايش در ايران و تركيه توضيح داد: در جشنواره فجر كار ما كاملا به زبان فارسي اجرا شد، اما در دراماتورژي جديدي كه انجام داده‌ايم يكي از بازيگران، صحنه‌ها را به زبان تركي استانبولي توضيح مي‌دهد و كاراكتر خبرنگار نمايش هم به زبان انگليسي صحبت مي‌كند تا تماشاگران اين جشنواره داستان نمايش ما درك كنند.
گروه اجرايي اين نمايش روز چهارشنبه 13 ارديبهشت رهسپار آنكارا مي‌شود.

«کمدی استشمامات» در جشنواره تئاتر دانشجویی آنکارا

يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 - 11:53
اختصاصي آرت نا/
«کمدی استشمامات» در جشنواره تئاتر دانشجویی آنکارا
نسخه قابل چاپ نظر شما
 
آرت نا: جشنواره تئاتر دانشجویی در شهر آنکارا امسال میزبان یک گروه ایرانی با نمایش «کمدی استشمامات» به کارگردانی میثم عبدی خواهد بود.   
 

به گزارش خبرگزاری هنر «آرت نا»، میثم عبدی کارگردان نمایش «کمدی استشمامات» درگفت و گو با خبرنگار «آرت نا» بیان کرد: این جشنواره که چهل و ششمین سال برگزاری آن می باشد در دانشگاه اودتو شهر آنکارا برگزار خواهد شد. تاریخ برگزاری این جشنواره 27 آپریل الی 7 می است که نمایش من که تنها کار دعوت شده از ایران می باشد، در تاریخ 3 به روی صحنه می رود.
عبدی ادامه داد: این کمدی برداشتی آزاد از رمان دماغ اثر گوگول می باشد که داستان این نمایش در شهری به اسم کمیلند اتفاق می افتد که در آن شهردار شهر دماغش می گریزد و مسئولین شهر در یک گردهم آیی برای بررسی اتفاق دور هم جمع می شوند که خیلی از مسئولین بر آن معتقدند که زمانی که شهردار نتواند دماغ خود را کنترل کند چگونه می تواند یک شهر را اداره کند و ادامه داستان...
وی نحوه حضور در این جشنواره را اینگونه مطرح کرد: در جشنواره فجر اصولا یک بازار تئاتر جشنواره فجر وجود دارد که گروههای ایرانی کارهای خود را در این بازار معرفی می کنند. کار ما هم در غالب دی وی دی در این بازار وجود داشت که یکی از مسئولین این جشنواره با دیدن این دی وی دی کار را به این جشنواره دعوت کرد.
از فعالیت های این کارگردان که همگی در قالب طنز هستند می توان به موارد زیر اشاره داشت:
کمدی افتضاحات سال 79 به جشنواره نرسید و در شهر خمین به اجرای عموم رفت.
کمدی ارتباطات سال 82 جشنواره فجر
کمدی اکتشافات ( سفرنامه کریستف کلمب) 84 تئاتر دانشگاهی
کمدی ارتفاعات( برادران رایت) 85 جشنواره فجر
کمدی تراژدی احتراقات که سال گذشته طرح آن در بخش تجربه های نو پذیرفته شد اما عبدی عنوان کرد از آنجا که درگیر گرفتن وقت اجرای عموم بود که تاکنون هم موفق به دریافت اجرای عموم برای کارهایش نشده بازبینی کار را انجام نداد.
و کمدی استشمامات 89 تئاتر فجر
که کمدی استشمامات امسال به این جشنواره ترکیه خواهد رفت.
عوامل نمایش کمدی استشمامات عبارتند از: نویسنده: امید طاهری، بازیگران: علی مدنی، مجید رحمتی، عباس رحمتی، زری عظیمی، احسان کرمی، منوچهر رمضانی منصور، اسکندری، مهدی محمدی و نسرین احمدی
میثم عبدی ورودی کارشناسی 77 دانشگاه سینما تئاتر است که از سال 72 کار تئاتر را اغاز کرده و هم اکنون سردبیر و بازیگر رادیو تهران می باشد.

كمدي استشمامات

 

اين نام نمايش جديد ماست كه در جشنواره بيست و نهم تئاتر فجر اجرا مي‌شود. دوستاني كه تمايل دارند تماشاگر اين اجرا باشند در تاريخ بيست ونهم بهمن ماه ساعت ۱۶ و ۱۸ مي‌توانند به سالن شماره يك كانون پرورش فكري، واقع در پارك لاله مراجعه كنند. البته ظاهرا بليط هاي جشنواره پيش‌فروش مي‌شود و ممكن است فروش روزانه بليط وجود نداشته باشد. سايت جشنواره تئاتر فجر اطلاعات كامل‌تري در اين مورد دارد.

كمدي استشمامات داستان شهري است كه دچار بحراني عجيب مي شود. اين نمايش هم مانند كارهاي قبلي گروه وشند و در امتداد همان آثار فضايي طنز دارد.

نويسنده و دراماتورژ : اميد طاهري، طراح و كارگردان: ميثم عبدي. بازيگران : منصور اسكندري، منوچهر رمضاني، عباس جمشيدي، مجيد رحمتي، احسان كرمي، زري عظيمي، علي مدني، ناصر سرلك.   ساير همكاران : الهام اسكندري، نازنين مرسل‌پور، فرانك پرندي، آرزو ندرلو، سعيد لواساني و...

بنزين مردمي رسيد

 

در ايام قديم، البته نه خيلي قديم. همين هفت هشت سال پيش‌تر از اين. اجناس دولتي قيمتي كم‌تر از اجناس به اصطلاح آزاد داشت. وقتي كسي قصد خريد چيزي را داشت مي‌گفت آزاده يا دولتي؟!

حالا وضع فرق مي‌كند. جنس دولتي گران‌تر از آزاد، يا درست‌تر بگويم مردمي‌اش شده. مثلا همين بنزين دولتي كه ليتري ۷۰۰ تومان فروخته مي‌شود، در حالي كه مردمي‌اش با ليتري ۶۰۰ هم پيدا مي‌شود.

حالا وقتي قصد خريد داريد بايد بپرسيد مردمي‌اش هم داريد. بنزين مردمي، نان مردمي، نفت مردمي، مرغ مردمي، گوشت مردمي و ...

خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

شنيدم كه شخص شخيصي از محسن نامجو به خاطر خواندن قران با موزيك و لحني تمسخر آميز، به دادگاه شكايت كرده و قاضي عزيز هم نامجو را به پنج سال حبس تعزيري محكوم فرموده اند.

بعد از شنيدن اين خبر ناخود آگاه ياد مشتاق عليشاه افتادم. اگر تمايل داريد توضيحات كاملي از اين عارف و موسيقيدان بزرگ بخوانيد به اين آدرس رجوع كنيد  http://kn.blogfa.com/post-925.aspx

مشتاق عليشاه از صوفيان نامي قرن سيزدهم هجري قمري است كه در سال 1206 ه.ق به دليل عقايدش او را سنگسار كردند.مشتاق عليشاه قرآن را با نواي سه تار مي خوانده و همين عمل سبب قتل وي به دست تنگ نظران و متحجران روزگارش مي شود.

جلال آل احمد در سفرنامه اش پس از حضور در مقبره مشتاقيه نوشته است :«اگر سيم چهارم سه تار را سيم "مشتاق"  مي گويند به ابتكار اين باباست كه اينجا خفته.»

قاتلان مشتاق كه چشم ديدن بزرگ منشي و آرامش دروني او را نداشتند در برابر اين ويژگي ها ضعف و حقارت خود را بيشتر لمس مي كردند، از اين رو به فكر نابودي وي افتادند. نواختن ساز از نظر آن جماعت نادان و كور دل، نقطه ضعفي بود كه مي توانستند به واسطه اش مشتاق را از ديار حكومت خود حذف كنند. ظهر 21 رمضان 1206 هجري قمري ، مشتاق عليشاه وارد مسجد جامع كــرمان مي شود تا نماز بخواند. پسر ملا عبداله ، يكي از روحانيان شهر به دروغ در ميان جمعيت فرياد برمي آورد كه ملا حكم سنگسار مشتاق را صادر كرده و مردمي كه خود از قدرت تفكر و انديشه محرومند و مثل طوطي فقط آنچه مي شنوند را تكرار مي كنند به سوي او حمله ور مي شوند و او را به بيرون از مسجد برده و در محلي به نام «تل خر فروشان» به همــــــراه مريدش درويش جعفر سنگسار مي كنند.

چه بايد گفت؟! گويا كساني كه باني چنين ظلمي بودند هيچ وقت اين شعر مولوي را نخوانده اند كه خطاب به متحجران و يك سويه نگران عالم گفته :

دیــد مــوسی یک شبانی را بـه راه

کاو همی گفت: ای خـدا و ای الـه

تو کــجایی تا شوم من چاکـــرت

چارقت دوزم کنم شانه ســـرت

ای خـــدای من فـــــدایت جـــــان من

جمله فرزندان و خان و مان مـن

جامه ات شویم شپشهایت کــشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بـوسم بمـالم پــایکت

وقت خـواب آیم بروبم جایکت

ای فـدای تو همه بــزهای مـن

ای به یادت هی هی و هی های من

زیـن نمط بیهوده می گفت: آن شبــان

گفت موسی: با کیستت ای فــــــلان

گـفت: با آن کس کـه ما را آفـــرید

این زمین و چـرخ از او آمد پدید

گفت موسی: های بس مدبر شدی

خود مسلمان ناشده کـافر شدی

این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشـار

گند کـفر تــو جهان را گنـده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کـرد

چــــارق و پاتابه لایق مــــر تـو راست

آفتابی را چنین ها کـی رواست؟

گـر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت: ای مـوسی دهانم دوخـتی

وز پشیمانی، تو جانم سوختی

جـامه را بدرید و آهی کـرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و بـرفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ما را چرا کردی جدا؟

تـو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصـل کردن آمـدی

هــــــــر کسی را سیـرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایـم

ما بـرون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم اگـر خاشع بود

گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود


چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز

ملت عشق از همه دینها جـداسـت

عاشقان را مذهب و ملت خداست


چونکه موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چـوپان دوید

عاقبت دریـافت او را و بدید

گفت: مژده ده که دستوری رسیـد

هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو



آقاياني كه باني اين حكم بودند بهتر است براي بخشوده شدن در بارگاه الهي هر چه زودتر توبه كنند و كمي به اين بيانديشند كه جاي خدا نشستن و در رابطه او و بنده اش دخالت كردن كفر محض است. چه كسي مي تواند با يقين بگويد آنچه نامجو در آن اثرش كرده تمسخر قرآن است. كساني كه اينگونه فكر مي كنند، اسير شكلند. اين دوستان با اين تفكر بايد مرغ هوا و آهوي دشت را هم حبس كنند چرا كه آنها هم به زباني جز آنچه كه ايشان مي گويند خداي را مي ستايند. كسي نمي تواند حكم كند كه قران را چگونه بايد خواند و با خدا چگونه بايد سخن راند. نامجو اهانتي به قران نكرده و تنها به زبان موسيقيايي خودش كه اتفاقا زبان نويي هم هست و حتي براي خيلي از استادان موسيقي هم تازگي دارد قران را تلاوت كرده و اين حق مسلم اوست. به بانيان حكم نامجو پيشنهاد مي كنم خود را از زنجير الفاظ و اشكال رها كنند و كمي هم به حال و دل بيانديشند.

***

گفتم : بنخفتی شهر
احمد شاملو

همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳

روز مرگي در فقدان فاجعه

نگاهي به فيلم درباره الي

چاپ شده در هفته نامه استقامت

بعد از ديدن درباره الي، اين سوال بزرگ برايم مطرح مي شود كه دليل آن همه سر و صدا بر سر توقيف فيلم چه بود؟! هر چه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم كساني كه معتقد بودند اين فيلم نبايد در جشنواره فجر اكران مي شد، چه علتي را دليل حرفشان كرده اند؟! شايد صحنه هايي كه پسر بچه هفت هشت ساله با شلوارك در ساحل بازي مي كرد آزارشان داده؟!! يا شايد صحنه اي كه گلشيفته فراهاني با حجاب كامل در خروش موج ها دنبال دوستش مي گردد به جاييشان برخورده؟!

نكند به خاطر رقص مردها بوده كه حتي رئيس جمهور وقت هم مجبور شد براي اكران فيلم وساطت كند؟! نه بعيد مي دانم اينها دلايل منطقي باشد! ديد ما ايراني ها بازتر از اين حرف هاست و هر چه باشد طي اين سال ها به لحاظ فرهنگي كلي رشد كرديم. حتما مواردي بوده كه فقط از ما بهتران مي توانند درك كنند و از فهم ما به دور است.

اما به هر حال اين فيلم اكران شد و نه تنها اتفاق بدي نيافتاد، بلكه بعد از شركت در جشنواره فيلم برلين موفق شد خرس نقره اي اين جشنواره را از آن سينماي ايران كند تا ما هم به عنوان يك ايراني حسابي به خودمان بباليم و پز بدهيم كه چنين سينمايي داريم.

الي دختري است كه به رغم داشتن نامزد، به اسرار دوستش سپيده و براي آشنايي با احمد همراه چند خانواده كه روابط دوستي عميقي دارند به سفر شمال مي رود. همه چيز به خوبي پيش مي رود تا جايي كه الي ناپديد مي شود و ظن همه بر غرق شدن اوست. بعد از اين حادثه برگ هاي پنهان داستان رو مي شود و گره پشت گره ماجرا را پيچيده تر مي كند.

هيچ كس در آن جمع شايد به جز سپيده، الي را به درستي نمي شناسد. اما بعد از حادثه براي شناخت الي و كشف نيمه ديگر وجودش كه چون نامش پنهان است همه به تكاپو مي افتند. ما هم مثل همسفران الي، به جز سپيده، نمي دانيم كه او نامزد دارد و همراه آنها به اين راز پي مي بريم اما همين شوك باعث رجوع همه ما به ابتداي فيلم مي شود تا بيشتر راجع به الي بدانيم.

همراهان الي هر كدام به نوعي در نقشه اي كه سپيده طراحي كرده ايفاي نقش مي كنند و خود را مجاز مي دانند در رسيدن به هدف نقشه كه همان آشنايي و پيوند الي و احمد است هر طور كه صلاح مي دانند رفتار كنند. اما زماني كه فاجعه اتفاق مي افتد، همه چيز رنگ ديگري به خود مي گيرد. اين فاجعه همان تلنگري است كه زندگي آدم هاي فيلم را زير و رو مي كند و آنها را متوجه جزئي ترين رفتار هاي چند ساعت پيش خود مي كند. رفتارهايي كه در زندگي همه ما به وفور يافت مي شود اما كمتر فاجعه اي رخ مي دهد تا به چيستي آنها بيانديشيم.

از اين نظر، فيلم درباره الي يك شاهكار اجتماعي است. شاهكاري كه با نگاهي هنرمندانه بخشي از روزمرگي هاي جامعه را جراحي مي كند و محتواي آن را مثل سيلي به صورت همان جامعه مي كوبد.

اما ماجراي الي بعد از غرق شدن او تمام نمي شود. همراه با الي افراد ديگري هم غرق مي شوند اما نه در آب دريا. مهمتر از همه آنها نامزد اوست كه اتفاقا در صحنه اي كه كودك خردسال را از كنار ساحل دور مي كند اين كد را به ما مي دهد كه انسان حساسي است و چقدر برايش اهميت دارد كه الي درباره او چه فكر مي كرده؟! براي همين هم بعد از شنيدن خبر مرگ الي باز هم چيزي برايش اهميت دارد و هنوز اينگار مي خواهد حرفي را كه از زبان الي نشنيده، از دهان سپيده بشنود. « بگو، الي گفته بود نامزد داره؟!»

و اين لحظه اي است كه دروغ، هر چند به رنگ مصلحت آراسته باشد، هم نامزد الي را غرق مي كند و هم دوستش سپيده را. « نه!». اما آيا آن جماعت ديگر، در جدال با وجدان خويش كاملا آسوده اند؟!

درباره الي فيلمي است در پرستش اخلاق و تلنگري است به جامعه اي كه همه افراد آن به نوعي در خلاء فاجعه از بي اخلاقي هاي خود غافلند و گمان مي كنند در مرگ ديگران و غرق اجتماع هيچ تقصيري ندارند! درباره الي يك بار ديگر به صداي بلند فرياد مي كشد « دروغ طاعون جامعه است » و شيب تندي است رو به انحطاط و ويراني و تباهي.

از محتوا كه خارج شويم، بي هيچ شكي بايد گفت فرهادي به همان اندازه و حتي بيشتر از آنچه نگاهي انديشمندانه به محيط پيرامون خود دارد، از توان فوق العاده اي در شناخت سينما و خصوصيات اين ظرف برخوردار است. ميزان سن هاي فيلم اعجاب انگيز است. در تمام مدت ما هم مسافران اين سفر آبستن فاجعه هستيم. ما از بيرون به رفتار بازيگران نگاه نمي كنيم بلكه خودمان هم داخل فيلم هستيم. با خنده ها مي خنديم. با اضطراب ها مضطرب مي شويم. در بازي پانتوميم ما هم تلاش مي كنيم كلمه يا جمله مورد نظر را كشف كنيم و بعد از مفقود شدن الي خدا خدا مي كنيم كه اي كاش رفته باشد. همه اينها به خاطر هماهنگي فوق العاده تمام اجزاي اين فيلم ايجاد شده و اتفاقي و نا آگاهانه نيست. فيلم برداري، طراحي صحنه، انتخاب بازيگران و لوكيشن و از همه مهمتر ميزان سن هاي واقع گرايانه، در شكل گيري آنچه در مجموع « درباره الي » را ساخته به يك اندازه سهيم اند.

***

 

 

 

امروز را به خاطر مي سپاريم...

***

نقاش سیاستمدار

نگاهی به چهره هنری میرحسین موسوی

منتشر شده در هفته نامه استقامت و سایت اصلاح طلبان کرمان به آدرس :

http://www.kermannama.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-191.html

با چهره‌ی هنري مير‌حسين موسوي در اوايل دوران هنرستان آشنا شدم. زماني كه چند تابلوی نقاشي از او و همسرش ـ زهرا‌ رهنوردـ  را در نمايشگاهي ديدم. آن زمان تصور اين‌كه يك چهره‌ی سياسي بتواند يك نقاش مدرن باشد برايم مشكل بود. هر چند حالا هم نمي‌توانم اين دو را چندان مسالمت آميز كنار يكديگر قرار دهم اما مواجهه با اين واقعيت برايم جالب بود. ارتباط برقرار كردن با نقاشي‌هاي موسوي درست مثل فرایند توليدشان، سهل و ممتنع است. اگر زيادي در ايسم‌ها و فلسفه بافي‌هاي حاشيه‌ی آن وارد شويم، ممكن است گيج كننده باشد، اما اگر كمي از عرفان شرقي و آموزه‌هاي جان آشناي فكري شرق دور فهم داشته باشيم، در ارتباط با آثار مير‌حسين موسوي چندان به بيراهه نخواهيم رفت و تاويل ما چيزي فراتر يا فروتر از محتواي نقاشي‌ها نخواهد بود.

سابقه‌ی هنري موسوي به اوايل دهه‌ی چهل بر مي‌گردد. مشاركت در تاسيس گالري هنر ايران همراه با «قندريز»، «رويين پاكباز» و تني چند از نقاشان نوگراي آن دوره، عملا او را به جرگه‌ی اين نسل از نقاشان ايران وارد كرد. موسوي تحصيل كرده‌ی معماري و شهر‌سازي است و در اين زمينه هم آثار متعددي را طراحي و اجرا كرده كه از آن جمله مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: مجموعه فرهنگي صبا، يادبود شهداي هفت تير، مسجد سلمان فارسي نهاد رياست جمهوري، دانشگاه شاهد، سايت دانشگاه علامه طباطبايي و چند اثر ديگر. آثار معماري موسوي هم مانند نقاشي‌هايش، با وجود حركت در مسير نوگرايي، نگاهي به فرهنگ سنتي شرق دارد. تلفيق قوس‌هاي معماري سنتي با فضاهاي مدرن در آثار او، نشان از هم‌نشيني هويت سنتي و واقعيت دنياي امروز در تفكر اين هنرمند دارد. چيزي كه اغلب از هم‌جواري آن‌ها نااميدند و مفهوم ديگري جز تضادي آشكار براي اين دو قايل نيستند. در ارتباط با نقاشي‌هاي مير‌حسين هم اين حسن همجواري نمودار است. مفاهيم شرقي و نگاهي عرفاني در قالبي مدرن ارايه مي‌شود بدون اين‌كه نقاشي به دام شعار زدگي برخي سنت گرايان، يا اطوار گرايي برخي نوانديشان گرفتار شود. اگر بتوانيم در لايه‌هاي اثر رنگي از جان نقاش را در‌يابيم، چيزي كه بيش از همه قابل توجه قرار مي گيرد همين تركيب و تلفيق سنت و مدرنيسم در لايه‌هاي اثر است كه تنها زماني شكل واقعي خود را نشان مي‌دهد كه بدون سعي در كشف معناي كار، در اين تلاش باشيم كه به فهم درستي از اثر دست يابيم.

البته نبايد پيوند سنت و مدرنيسم در آثار موسوي با آنچه دوره‌اي به صورت افراطي در ميان برخي نقاشان و هنرمندان ما باب شد را يكي دانست. چيزي كه در آثار بسياري از مدعيان ايجاد اين ارتباط شاهد هستيم، استفاده از نمايه‌ها، اشكال و برخي نقش مايه‌هاي سنتي در بياني مدرن است بدون توجه به اصل و بنيان هيچ يك از اين دو. اما در آثار موسوي اين وسله كاري ديده نمي‌شود و بيشتر به نظر مي‌رسد اين جان هنرمند است كه در ارتباطي واقعي با هويت شرقي خويش، خود به خود در پيوندي حقيقي با مفاهيم قرار مي‌گيرد نه فقط برخي نمادها. از همين روست آن‌جا كه به حيطه‌ی معماري وارد مي‌شود هم نمي‌تواند اين هويت را فراموش كند تا جايي كه به راحتي مي‌تواني بازي نور و سايه را كه در آثار فاخر معماري كهن ايران زمين شاهديم، در طراحي‌هاي او هم مشاهده كنيم.

بيان نويي كه در آثار موسوي در بر‌ گيرنده‌ی مفاهيم شرقي و عرفاني است مي‌تواند نمايان‌گر بخشي از ويژگي‌هاي شخصيتي او باشد. موسوي چهره‌اي مذهبي است. در طول اين سال‌‌ها، چهره‌هاي مذهبي عموما به گونه‌اي تعريف شده اند كه در بيشتر موارد قضاوت درباره‌ی آن‌ها تا مرز تحجر پيش مي‌رود. اما شايد آن‌چه در زندگي و آثار اين هنرمند مي‌بينيم، تصوير درست تري از يك چهره‌ی مذهبي باشد. او در آثارش نشان داده كه جستجوي تعالي و كمال انسان از دغدغه‌هايش است، پس خود نيز در پي اين تعالي، طبيعت را منظر خويش مي‌سازد و از بهترين راه ممكن، يعني هنر، به شناخت رنگ مي‌رسد، ريتم را در مي‌يابد و موسيقي اثرش، شيفتگي جانش را فرياد مي‌زند. بگذريم... در اين محدوده نمي‌توان تحليل جامعي از آثار يك هنرمند داشت. اشاره‌اي بود تا در شرايطي كه همه از چهره‌ی سياسي او مي‌گويند، چهره‌ی هنري اش فراموش نشود. شايد خود او نيز نخواهد چنين شود و به همين خاطر هم مدتي دور سياست را خط كشيد.  اما اي كاش مي‌شد از او پرسيد، چگونه هنر و سياست را با هم جمع مي‌زند؟! اين سوالي است كه سال‌ها برايم مطرح است و هيچ وقت نتوانستم جوابي برايش پيدا كنم. نمي‌دانم شايد خود او بين اين دو تفاوتي قايل نباشد. اما به نظر نمي‌رسد موسوي به همان راحتي كه در هنر، هويت سنتي خويش را با دنياي مدرن پيوند زده، بتواند حلقه‌ی رابطي بين هنر و سياست ايجاد كند. هر چند شايد اين دو وجه توانسته باشد او را به آرامش برساند. از اين بابت كه حتي اگر نتواند رييس جمهور شود و به سياست برگردد، باز هم آغوش هنر او را پذيراست.

کسی در خواب نمی بیند

*چاپ شده در هفته نامه استقامت.

وقتي فيلم بيضايي را در آخرين سانس سينما شهر تماشاي كرمان مي بينم، در حالي كه فقط هفت نفر به تماشا آمده اند، از همان ثانيه هاي اول به آنچه فيلم مي گويد ايمان مي آورم: « ما همه خوابيم!».

هنگامي كه با خبر مي شوم ديگر تنها فرشتگانند كه ترنم ترانه هاي آسماني بيژن ترقي را مي شنوند، از سكوتي كه با رفتن او زمينمان را فرا گرفته و خاموشي رسانه ملي و مسوولان در بيان آنچه حق ترقي ها بود، تنها به اين نتيجه مي رسم كه «ما همه خوابيم».

وقتي مي خوانم يا مي شنوم كه مسوولان فرهنگي معتقدند سينماي ايران به قبل و بعد از اخراجي ها تقسيم مي شود، باز هم به آنچه بيضايي مي گويد ايمان مي آورم و زير لب تكرار مي كنم «ما همه خوابيم».

وزماني كه خبر مي دهند انجمن هاي هنري شهر بايد از كانون هنر بروند يا بمانند و مطابق ميل كانون مساجد كار كنند، ديگر به يقين مي رسم كه «ما همه خوابيم». در چنين شرايطي است كه ديدن «ما همه خوابيم» به دل مي نشيند و آنوقت چه احساس خوبي است وقتي كه نيازي از درون، راهبر انديشه مي شود و ميلي قوي، قلم را به رقص اعتراض مي چرخاند تا كلمات باز هم بغض ماندگار كاغذ هاي روزگار شوند. شايد كه روزي كسي بغض را فهميد و كلمات باران شد و باريد و رود خروشيد.

نه! قصه هاي كودكي، روي تخت خواب يازده شب، هيچ وقت به پايان نمي رسيد، چرا كه خواب، شيرين تر از قصه بود. و حالا ما همان كودكانيم كه هنگام شنيدن قصه ها باز هم « همه خوابيم ». شايد از همين روست كه بيضايي قصه سينما را كنار قصه اي از جامعه مي گذارد و چه همجواري مناسبي است اين. او سينما را جراحي مي كند و همين كافي است تا به فساد نظام اجتماعي مان برسيم. اين دو در فيلم بيضايي هرگز جداي از يكديگر نيستند و در اين حسن همجواري باز هم مي توان گفت كه «همه چيزمان به همه چيزمي آيد».

آري ،همه خوابيم وقتي عصمتي ارزان فروخته مي شود و عاشقي حبس مي كشد و همه خوابيم وقتي كه عشق درست مقابل سينما فواره خون مي شود و باز هم كسي از خواب نمي پرد، حتي سينمايي كه پير و فرتوت و مخروبه است. تنها يكي است كه مي بيند « ما همه خوابيم » و اوست « هنرمند ».

***

لگد به بخت خود!

آنهایی که نمی دانند بدانند. کانون هنر کرمان به کانون مساجد واگذار شد. این هم جمله قائم مقام مدیر کل ارشاد کرمان. بخوانید و لذت ببرید:

(کانون هنر بر اساس اصل 44 قانون اساسی و خصوصی سازی به کانون فرهنگی مساجد واگذار شده است و آنها خودشان باید تصمیم بگیرند که چگونه سایر انجمن های فرهنگی هنری را در این مجتمع نگه دارند.)

حالا کیست که ادعا کند اصل ۴۴ در کشورمان اجرایی نمی شود؟! همانطور که می بینید آنها(یعنی کانون مساجد) خودشان(باز هم یعنی کانون مساجد) تصمیم می گیرند که سایر انجمن ها( یعنی هنری های کرمان) را چگونه در کانون هنر نگه دارند!!!!!!!!!!!!!!!

حتما می توانید تا آخر خط را بخوانید. مسئله فقط این نیست که کانون مساجد لطف کرده و جایی هم به انجمن ها بدهد. مسئله این است که چه چیزی زیر مجموعه چه قرار می گیرد. و تکلیف هنر چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساده است. با این رویه ای که مسوولان محترم در پیش گرفته اند. هنر اصیل و هنرمند اصیل به حاشیه می رود.(یعنی همان زیرزمین) و اساسا چیزی که به حاشیه می رود برای مخالفانش خطرناک تر می شود.

 آنچه باقی می ماند، سازگار می شود و همان زباله هایی را تولید می کند که در گذر چرخ روزگار بیشتر از یکی دو دهه دوام نمی آورند. تاریخ گواه است.

 

برخورد يك كاميون گوجه فرنگي با يك كاميون هندوانه، در جاده كرمان رفسنجان.

لازم به ذكر است در اين برخورد شديد گوجه فرنگي ها جان سالم به در بردند

اما همانطور كه ملاحظه مي فرماييد جاده از خون هندوانه ها قرمز شد.

در عوض راننده هندوانه ها سالم ماند اما راننده گوجه فرنگي ها...

در آخر گفتني است اين تصادف همين چند ساعت پيش اتفاق افتاد، بنابراين

دوستاني كه به هندوانه خوران علاقه دارند تشريف ببرند ميهمان جاده باشند.

 

***

وزير محترم صنايع و معادن در رالي كرمان سرچشمه

رالي بزرگ كرمان سرچشمه با شركت وزير صنايع و معادن، هيئت همراه و جمعي از خبرنگاران نشريات محلي و غير محلي، در مسير كرمان، سرچشمه و بالعكس، روز سه شنبه بيست و ششم فروردين ماه ۸۸ برگزار شد.

در اين رالي كه شركت كنندگان عموما با خودروي پژو حضور يافته بودند، هيچ گونه محدوديت سرعتي وجود نداشت و در طول مسير حتي يك اتومبيل گشت راهنمايي و رانندگي هم ديده نشد.

لازم به ذكر است بالاترين سرعت ثبت شده در اين رالي دويست كيلومتر در ساعت بود كه توسط خودرو وزير محترم به ثبت رسيد. همچنين در اين رالي براي نخستين بار ركورد سرعت جاده ي يك بانده، كوهستاني و خطرناك رفسنجان به سرچشمه با ثبت سرعت صد و هشتاد كيلومتر در ساعت، زده شد. اين در حالي است كه سرعت مجاز اين جاده در بخش هاي فاقد پيچ و خم، نود كيلومتر در ساعت مي باشد.

بيشترين رقابت صورت گرفته در اين رالي بين خبرنگاران نشريات محلي و غير محلي بود كه با چنگ و دندان سعي مي كردند از يكديگر سبقت بگيرند و پوز هم را به خاك بمالند.

به گفته خودم در طول مسير خوشبختانه هيچ گونه حادثه اي براي شركت كنندگان پيش نيامد و اين از معجزات الهي بود كه در اين روز به وقوع پيوست. اما برخي از امت هميشه در صحنه كه در مسير مقابل تردد مي كردند، گاها مجبور بودند به قسمت شانه و خاكي جاده سقوط كنند تا جان سالم به در ببرند.

در پايان اين مسابقه شگفت انگيز، وزير محترم توانست مقام اول را از آن خود كند كه به عنوان جايزه يك روبان رنگي رنگي خوشگل به ايشان دادند كه پاره كند.

كسي چه مي داند، امين شول، خبرنگار نشريه استقامت هم دوم شد!

لازم به ذكر است دور دوم اين رالي كه بازگشت به كرمان است تا ساعتي ديگر برگزار مي شود. لذا از تمام ملت جان بر كف مسير تقاضا مي شود اگر قصد تردد در اين جاده را دارند، در صورت امكان سفر خود را عقب بياندازند. و يا قبل از حركت حتما دو ركعت نماز توبه به جاي بياورند.

خبرنگار مرز نشناس!

عطر تازه سلام

سلام، سال نو همه مبارك. سپاس كه اينجا را تنها نگذاشتيد. هر چد صاحب خانه نبود كه ميزباني كند. گاهي خستگي آدم را مي برد، گاه تنبلي و گاهي هم سفر. اينبار سفر مرا با خود برد. كاش سال خوبي باشد. سالي پر از مهر و عشق. بهارش كه زيبا بود. باران زد و آسمان جوانه ها را تشنه نگذاشت.

برای نبودن بهانه لازم نیست...

سلام. دیوار ها فریاد می زنند خفه شو. تاریکی از شب نیست که می ماند. دروغ ها مثل مورچه های سیاه که بی نهایت تکثیر شده اند زمین و آسمان را پر کرده اند. انگار خدا هم خبر ندارد در زمین چه می گذرد. کسی به داد زندگی نمی رسد. حتی نمی توان گریست. دیوارهم فریادمی زند خفه باش...

یک بار هم شده از خودمان بپرسیم حالمان چطور است؟!

***

 

پوستري كه براي نمايش مشترك گروه وشند و ميم زدم.

روز يكشنبه اين نمايش در بيست و هفتمين دوره جشنواره تئاتر فجر اجرا شد. نمايشي كه با نگاهي به خانه برناردا آلباي لوركا، زن را در بستري نشان مي دهد كه فرقي با زندان ندارد. گذشته از فرم، ارزش محتوايي اين نمايش تصوير كردن همين چالش بزرگ زن در جامعه امروز ماست. جامعه اي كه در آن از سالها پيش تا كنون، زن همواره مورد حجوم واقع شده. گاه با پدر سالاري، يا مادر سالاري، شوهر سالاري، برادر سالاري و يا دولت سلاري!

اين پوستر در حالي بر ديوارهاي تئاتر شهر نصب شد كه امسال شاهد حضور بانوان بسيار محجبه اي ! بوديم كه در راه روهاي تئاتر شهر به ارشاد اجباري همجنسان خود مي پرداختند. از پوشاندن موها تا برخورد با نوع لباس و پا كردن چكمه و غيره

در چنين شرايطي وجود اين پوستر بر ديوار ها مضحك به نظر مي رسيد. درست مثل وجود تئاتر در اين شرايط. خب اين هم از عجايب اين كشور است كه جمع ضد ها چيز غير ممكني نيست! تئاتري كه نماد آزادي بيان و دموكراسي است مي تواند در حالي اجرا شود كه تماشگرانش زير تيغ نگاه هاي غريبه و مزاحم و توهين آميز جراحي مي شوند.

فعلا خدا نگهدار تئاتر.

***

 

چيزي به نام صلح!!

خوي جنگ و ستيز هميشه همراه بشر بوده. اگر نه چرا اغلب بچه ها جنگ بازي را تجربه كرده اند. يا از بازي هاي رايانه اي كه در آن اشخاص يا موجوداتي را متلاشي مي كنند لذت مي برند؟!

و بزرگ هم كه مي شويم اين خوي با ماست. فقط كافي است كمي كنترل خود مان را از دست بدهيم. بگذريم از اينكه قابيل با بيل چه كرد! اين همنوعان ما بودند كه از سنگ سلاحي ساختند براي پاره كردن تن شكار و بعد فهميدند تن آدميزاد را هم مي توانند پاره كنند. اين همنوعان ما بودند كه از آهن گداخته شمشير ساختند و به نظرشان احمقانه مي رسيد كه شمشير فقط به كمر آويخته شود. خود بشر بود كه براي قبولاندن عقيده اش به زور متوسل شد. سر بريد، آتش زد و خون ريخت.

آدم ها كه تكثير شدند، ابزار جنگ هم تكثير شد. تفنگ را موجودات ديگري از كره اي ديگر نياوردند. توپ و تانك و بمب را كساني ساختند كه سر و گوش و دست پايشان مثل ما بود. مثل بشر.

و همه اين ابزار بي فرهنگي و حيوان صفتي بشر بايد فروخته مي شد. مسئله داد و ستد و معامله بود، مسئله دلارهاي گزاف بود.

نمي دانم خدا مي خندد به خلقتي كه بشر اشرف مخلوقاتش شده، يا اشك مي ريزد! جنگ را بايد معني چه چيز بشر دانست؟! در تمام تاريخ حيات كي شنيده ايد كه درنده ترين حيوانات وحشي، جنگ جهاني راه انداخته باشند؟!

دعوت به نوشتن براي صلح از طرف http://mahboobehf.blogfa.com/ را پاسخ گفتم نه براي اينكه آنچه امروز در غزه مي گذرد واقعه تازه ايست. اين هم مي رود كنار ننگ هاي جهاني اول و دوم. اين هم مي رود كنار ننگ صرب ها و بوسنيايي ها. يا ننگ افغان ها و كمونيست ها. ننگ ايران و عراق و ده ها لكه ننگ ديگري كه هيچ گاه از دامان اشرف مخلوقات پاك نخواهد شد.

اين دعوت را از آن بابت پاسخ گفتم كه از نظر من ديگر كارد به استخوان رسيده. گمان مي كنم شايد زمان اتفاقي بزرگ در جهان فرارسيده. نمي دانم چيست؟ شايد ننگ جهاني ديگري باشد. جالب اينجاست كه عده اي با صلح و خوبي دارند زندگي مي كنند و همين عده اند كه حيواناتي كريه سيرت را آقاي بالا سر خود مي كنند ، برايشان دست مي زنند، هورا مي كشند تا جهان را به گند بكشند و عجيب است كه صلح انديشان نمي دانند اين بوي گند از كجاست!

همين

***

دو چاه خالي صورت!

حاكمان قاجار به در آوردن چشم ها از حدقه معروفند. فرقي هم نمي كرده بيست هزار جفت چشم كرماني ها باشد يا چشم يك مدعي حكومت. اساسا هر كجا احساس خطر مي كردند، چشم باني اش را در مي آوردند.

اسم اين را هم مي گذاشتند درايت و تدبير در جهت حفظ حكومت! اين از حاكمان.

بين مردم هم كه جمله هاي بتركه چشم حسود يا تا كور شود هر آنكه نتواند ديد، يا تا چشمت درآد به وفور شنيده مي شود. مثل اينكه ما ايراني ها در بريدن زبان مخالف يا كور كردن چشمش ژني را ارث برده ايم و كلا مشكل ژنتيكي داريم!

البته امروزه نوع برخورد با مخالف يا مدعي قدرت كمي فرق كرده. آن زمان حاكمان ما غافل از پلتيك روس و فرانسوي و انگليسي، براي بقاي خود چشم در مي آوردند. اما حالا ديگر همه پلتيك دان شده اند. اما اي كاش نمي شدند. خطر ترور سياسي خيلي ويران كننده تر از در آوردن چشم و بريدن زبان است. زخم بيست هزار جفت چشمي كه آقامحمد خان از مردم كرمان در آورد، امروز ديگر توي صورت كرماني ها ديده نمي شود. اما زخمي كه از معاهده گلستان يا تركمنچاي ايران خورد، هنوز روي پيكرش پيداست.

لعنت به همه آنهايي كه قدرت را به انسانيت ترجيح مي دهند.

*** 

گاو جنگي, گاو شيري

مي دونم. تاخير دارم. براي ماموريتي اومدم كه قرار بود يك هفته باشه ولي تا اينجا دو هفته طول كشيده. هفته گذشته نمايشگاه بازسازي اقتصادي افغانستان در هتل المپيك تهران برگزار شد. خيلي خوبه اگه مسئولين از خواب بيدار بشن و به فكر استفاده از اين موقعيت اقتصادي مناسب و اين فرصتي كه بيخ گوشمونه باشن. امريكا و چين از اونطرف دنيا اومدن و بخش هاي متعددي رو تو اين كشور دست گرفتن ولي ايران هنوز نتونسته. دليلشم واضحه. قدرت هاي برتر دنيا اجازه نميدن. اما اينكه چرا اجازه نمي دن هم مهمه. توي اين نمايشگاه با يك افغان صحبت مي كردم. به نكته اي اشاره كرد كه شايد براتون جالب باشه. مي گفت: امريكا مثل گاويي كه همه دارن شيرشو مي دوشن و شما ايراني ها داريد با شاخش بازي مي كنيد.

بهش گفتم والا ما كه اهل گاو بازي نيستيم ولي از بچگي شنيديم شير گاو خيلي مفيده. متاسفانه حتي تماشاگر اين گاو بازي هم نيستيم و بيشتر شبيه همون پارچه قرمزي هستيم كه گاوباز باهاش گاو رو تحريك مي كنه. فكر كنم آخرشم اگر گاو باز خطايي مرتكب بشه اول پارچه است كه جر مي خوره.

چند روزي مسافرت بودم. استان خوزستان. استاني كه بوي نفت خام و گاز در بيشتر مناطقش حس مي شود. تا بوشهر هم رفتم. سرزميني كه گازش صادر مي شود و مردمش گاز ندارند! سرزميني كه نفتش صادر مي شود و بنزين را بايد از بقالي ها و در قوطي هاي نوشابه بخري.در شوش زيگورات چغازنبيل موريانه زده بود و آنقدر بي سرپرست رها شده كه هر كس مي توانست يكي از آجر نوشته هايش را از ديوار در آورد بي آنكه به نفرين خداي زيگورات دچار شود. و كاخ آپادانا. افسوس. تمام ستون ها شكسته و ديوار ها ويران. آنچه باقي مانده چيزي جز يك پلان نيست. آسيابهاي آبي شوشتر هم خشك شده اند. آسيابهايي كه يادگاري از ساسانيان هستند. كارون هم كم كم دارد به جلگه خوزستان بي وفايي مي كند. خدايا كسي نيست كه فريادهاي اي ديار را بشنود؟

زيگورات چغازنبيل يادگاري از ايلاميان.

۱۲۵۰ سال پيش از ميلاد.

تكه اي از سرستوني به شكل اسب. كه حالا گوشه اي از كاخ آپادانا روي زمين است.

آسياب هاي آبي شوشتر مربوط به دوره ساساني. حالا به خاطر عدم مديريت روي منابع آبي كشور، آبشارهاي زيبايش خشك شده اند.

ماهيگير بوشهري، به قول خودش روي گنج زندگي مي كنند تنها رنج مي برند.

***

کمدی تعطیلات

امسال هم نتوانستيم سلسله كمدي هاي گروه وشند را شش تايي كنيم. دليلش هم كاملا روشن است. دور هم نبودن. من اينطرف ايران و هر كدام از وشندي ها يك طرف. هر چند براي ديد و بازديد و سفر و بازي و غيره به اندازه كافي وقت داريم . اما نمايش كار كردن زماني را مي طلبد كه با تمركز همراه باشد. اين تمركز را امسال هم نداشتيم. البته ميثم عبدي بي كار نماند و نمايشي كار كرد با عنوان ما داريم زندگي مي كنيم كه براي جشنواره تئاتر فجر هم پذيرفته شده و اجرا مي شود.

 كمدي جديد وشندي ها در حال نگارش است و به زودي تمرين آن را در فضايي به دور از استرس هاي جشنواره اي آغاز مي كنيم. البته بعد از آنكه منوچهر سريالش را تمام كرد.

ما داريم زندگي مي كنيم، كمدي نيست اما كار خوبي شده. بازيگرانش همه از هنرجويان كلاس هاي بازيگري تئاتري هاي خمين هستند و اين موفقيت شان واقعا جاي تبريك دارد. خصوصا اينكه خواهر اينجانب هم يكي از آنهاست و بازي خوبي هم در اين نمايش دارد. اگر تماشاگر جشنواره امسال فجر بوديد اين نمايش را حتما ببينيد.

شما در مقابل دوربين مخفي تئاتر مي بينيد.

ديروز براي ديدن نمايشي به كانون هنر كرمان رفتم. از همان ورودي اول متوجه دوربيني شدم كه بالاي در بود و حضار را زير نظر داشت. وارد سالن انتظار كه شدم ديدم قضيه جدي است و در و ديوار پر است از دوربين هايي كه قابليت چرخش ۳۶۰ درجه اي دارند و دقيقا هيچ نقطه اي نيست كه از ديدشان پنهان باشد. حتي سر در دستشويي هم دوربين گذاشته اند. سالن نمايش هم از اين اتفاق بي بهره نمانده بود و تا جايي كه من ديدم سه دوربين ۳۶۰ درجه اي مدام در حال چرخش و برانداز تماشاگراني بودند كه اصلا به ظاهرشان نمي امد براي كار خلافي آمده باشند. بعدا دوستي گفت ۲۵ ميليون تومان هزينه اينها شده. خداي من براي چي؟ مگر قرار است در يك مجموعه فرهنگي چه حادثه اي رخ دهد؟ نكند زير كانون هنر دارند نيروگاه هسته اي مي سازند. شايد هم انبار مهماتي چيزي آن زير است كه ما خبر نداريم. همان دوست گفت كه گفته اند اينها را براي جلوگيري از سرقت اموال نصب كرده اند. عجب كاري. مگر سر چهار راه طهماسب آباد كسي مي تواند از نرده ها ، نگهبانان، در هاي آهني و قفل ها عبور كند و چيزي بدزدد؟! در ثاني جز اين است كه يك آژير چند هزار توماني هم مي توانست نقش اين دوربين ها را بازي كند تا دولت صرفه جو را دچار اين ول خرجي ها نكند! مي دانيد با بيست پنج ميليون تومان چقدر كار هنري مي توانست توليد شود؟!

اما ماجرا نگهداري از اموال نيست. قضيه اين است كه ظاهرا ديگر عالم محضر خدا نيست و اينجور كه پيداست برخي ها اين توهم را باور كرده اند كه عالم محضر آنهاست و نقش خدا را بازي مي كنند. با خودم عهد بستم تا وقتي قرار است زير سلطه آن نگاه ها به تماشاي نمايشي يا نمايشگاهي بروم هرگز به كانون هنر سايق كرمان پا نگذارم.

هبوط ابدي است!

مدتي دور شدم از اينجا. و اين دوري به عمد بود. دلم نمي خواست فكر كنم خيلي پايبند اين فضاي شخصي شدم. فضايي كه هر لحظه ممكن است فرو بريزد. اساسا بايد پايبند چيزي بود كه ارزش داشته باشد. حالا بگرد ببين براي تو چيست كه اين قدر ارزشمند است.

***

دوري جستن از خيلي كارها، عادت ها، رفتارها، گفتارها و حتي عقايد اصلا كار اشتباهي نيست. دليلش كاملا واضح است:

معلوم نيست آنچه كه ما مي انديشيم درست است، واقعا درست باشد.

ضمن اينكه دوري جستن از برخي عقايد، ممكن است شما را به عقيده ي محكم تر و ناب تري برساند.

***

چيزي كه تا اينجاي زندگي آموختم اينه كه به هيچ وجه پاي هيچ آدميزاده اي اعتقادم را حرام نكنم. اينطوري آدم ها برام قابل تحمل تراند. يعني اگر بگويند فلاني آخر خوبي است، باور نمي كنم و او را فقط آدميزادي مي بينم با تمام ويژگي هايش.

***

به نظرم آنهايي كه به آدميزاد دل مي بندند و او را براي خود بزرگ مي كنند يا بزرگ شده اش را زود باور مي كنند، دلبستگي حقيري دارند. همينطور آدم هايي كه به عقايد و انديشه هايي ايمان دارند كه از خارج وجودشان نشات گرفته و حادثه اي در عمق جانشان نبوده.

***

يك زماني (بچه كه بودم) آخوندي در محله مان بود كه همه دوستش داشتند. يك جورايي محرم  همه بود و در خيلي از خانه ها رفت و آمد داشت. بچه هاي محل هم تحت تاثير جو ايجاد شده شديدا به ايشان دل بسته بودند. علاقه افراطي باعث شده بود حتي راه رفتن شيخ هم برايمان الگو شود. روزي ناگهان شنيدم لباسش را گرفته اند و زندانش كردند. به خاطر زنا. همه آن بزرگترهايي كه حاج آقا برايشان حكم خدا را داشت شروع كردند به لعن و نفرينش و همه از گذشته مصداق مي آوردند كه فلان روز ديدم به فلاني يه جوري نگاه مي كردها ! از همان سال هاي كودكي تا به حال، هيچ وقت الگوي انساني نداشتم. اين باور در جانم شكل گرفت و خوشبختانه كسي نگفت اينطور بيانديش.

***

هر آدميزادي در هر سطحي ممكن است روزي فرو بريزد. و لاجرم همه آنهايي كه با او پيوندي داشتند هم فرو مي ريزند. مثل جناب دكتر كردان. خدمتگذار بزرگ كشور كه بد جوري فرو ريخت و خيلي ها ديدند و شنيدند كه چگونه نام خدا را بر زبان مي آورد. و دم از ارتباط با او مي زد. و چگونه از جنگ مي گفت و جانباز شدنش و اشك هاي سر نمازش. شايد خيلي ها باور نكنند تزوير تا به اين حد كثيف باشد. اما به نظر من بايد باور كرد. هست. خيلي ها مثل كردان با همين حرف ها و چهره از اين كشور و مردمش امتياز گرفتند و مي گيرند.

***

چه محشري مي شود آن روز كه تمام پرده ها كنار مي رود و خيلي از ما  هيچ و كمتر از پوچي كه عمري اعتقاد و ايمانمان را به پايش حرام كرديم به وضوح مي بينيم. آنروز مي فهميم كه فقط يك حقيقت بود كه مي توانست بزرگمان كند. فقط يكي.

*** 

خلوتی آمد !

همانطور که در چند پست قبل خبر داده بودم، حميد خلوتي با وبلاگ اوهام آمد. البته به قول خودش اين فقط شروع كار است. به هر حال آمدن اوهام را به فال نيك مي گيريم و به خلوتي خوش آمد مي گوييم.

در ضمن از دوستاني كه دنبال پست شب قبل مي گردند عذرخواهي مي كنم. بنا به دلايلي پست را برداشتم. اين هم آدرس وب خلوتي :

http://www.owham.blogfa.com/

***

اي فريب شتري !

شايد اين را شنيده باشيد : در كشتارگاه هايي كه شتر ذبح مي كنند ، روش تراژيكي براي كشتن اين حيوان درشت جثه دارند كه بسيار قابل تامل است .

آنها شتري را تربيت مي كنند تا با روش هاي شتري خودش قربانيان را به محل سلاخ خانه ببرد . آنجا سلاخ هاي چاقو به دست شتر فريب خورده را ذبح مي كنند !

جالب اينجاست كه شتر تربيت شده نمي داند چه بلايي سر همنوعانش مي آورد . اين شتر ، تا روزي كه توان كار كردن داشته باشد ، زير تيغ سلاخ ها نمي رود . اما سرانجام سرنوشت او نيز همين است . اينبار شتر راهنما با پاي خودش به مسلخ مي رود !

دوست ندارم برداشت آزاد خودم را از اين تراژدي تحميل كنم . فقط همين را مي گويم كه بعضي از آدم ها بي اينكه بدانند ، نقش آن شتر را ايفا مي كنند و ...

توانايي جنسي  حق مسلم ماست !

در اعلام خبر شهرداري تهران مبني بر عقيم كردن گربه هاي اين شهر ، روز گذشته در مقابل دفتر رياست جمهوري ، تجمع عظيمي توسط گربه ها شكل گرفت .

تجمع كنندگان كه عمومن گربه هاي نژاد ايراني بودند با در دست داشتن پلاكادرهايي ، اعتراض شديد خود را نسبت به اين تصميم شهردار تهران اعلام كردند .

يكي از گربه هاي نر شركت كننده در اين تجمع ، كه نخواست نامش فاش شود ، به خبرنگار ما گفت : مييو .

در همين خصوص گربه ي ماده اي كه آرايش غليظي داشت و منابع آگاه اطلاع دادند بارها نزديك بوده زير چرخ هاي ماشين گشت ارشاد له شود با نگراني از خبرنگار ما پرسيد : ميو ؟!

گفتني است انتشار اين خبر بازتاب گسترده اي در رسانه هاي برون مرزي داشته و سازمان گربه هاي متحد در بيانيه ي شديد الحني اين حركت غير گربه اي را محكوم كرده و از تمام متحدين دنيا درخواست كرده انواع تحريم هاي بين المللي را عليه ايران اعمال كنند و حتي اگر لازم شد به كشور ما حمله كنند .

همزمان با اين تجمع اعتراض آميز ، تجمع ديگري توسط موش هاي تهران خصوصن موش هاي دنيا برگزار شد كه در اين جمع به شادي و پاي كوبي پرداختند و شركت بزرگي براي ساخت انواع فيلم هاي سكسي موشها ، جهت در آوردن حرص گربه ها تاسيس كردند . علاقه مندان مي توانند به زودي اين فيلم ها را كه با حضور زيباترين خانم موش هاي تهران ساخته شده در چهار راه وليعصر و ميدان انقلاب خريداري كنند .

يكي از مديران وزارت بهداشت كه التماس مي كرد نامش را فاش كنيم به خبرنگار ما چيزي نگفت . لازم به ذكر است خبرنگار ما از ايشان پرسيده بود چرا براي كنترل جمعيت گربه ها ، بين اين قشر زحمتكش جامعه كاندوم مجاني توزيع نمي كنيد ؟!

در پايان تجمع اعتراض آميز گربه ها ، بيانيه ي شديدي آماده شد كه متاسفانه هيچ كدام از آدم ها  نتوانستند زبان گربه اي آن را به زبان آدميزاد ترجمه كنند . گفتني است اين تجمع با شعار زير ادامه پيدا كرد :

توانايي جنسي  حق مسلم ماست !

شگفتا !

به بركت دولت عدالت محور ورود زنان به اداره كل راه و ترابري استان كرمان ممنوع شد . شگفتا !!

دليل اين تصميم برقراري رابطه دوستي بين خانم ارباب رجوعي با يكي از كارمندان اين اداره كل ذكر شده است . شگفتا !! عجبا !!! 

اي بابا ، شگفتا و زهر مار . خب راست مي گويند ديگر . اصلا اين زن جماعت را بايد جمع كنند يك جا منجفرشان كنند . اگر زن نبود همه ما مي رفتيم بهشت . باور كنيد مشكل زايمان را هم يك جوري حلش مي كردند . اصلا چه معني دارد زن از خانه بيايد بيرون ؟ زن جماعت فقط يك بار بايد پايش را از خانه بيرون بگذارد ، آن هم زماني كه مي خواهد برود خانه بخت .

تازه اين تصميم قرن ! به نفع شان هم هست . چه نفعي ؟ خب آن دهاني كه اين دستور را صادر كرده دلش به حال خانم ها مي سوخته . نمي خواسته آنها در رفت و آمد از پله ها و سالن هاي اداره از پا بيافتند . اگر دقت كنيد مي بينيد كه صدور اين فرمان از اختيارات آن دهان هم هست . اداره راه و ترابري است ديگر !

خانم هاي محترم هم به خودشان فشار نياورند . و قبول كنند كه در دنيا هستند كساني كه از ديدن سوراخي روي ديوار تحريك مي شوند چه برسد به اينكه صورت ماه شما را ببينند ! بندگان خدا حق دارند ديگر . تحملش سخت است . مگر يادتان رفته چندي پيش همين زيبا رويان فرمانده محترم و جان بر كفي از نيروي انتظامي را چطور از راه به در بردند . خلاصه اينكه حواستان را جمع كنيد . بعيد نيست مدتي ديگر يكي از شما با پزشكي در بيمارسان طرح دوستي بريزد و از آن پس ورود شما به بيمارستان ها هم ممنوع شود . به نظر من همين امشب بنشينيد در خانه ، با خودتان كلي گفتگو كنيد و قبول كنيد كه زن جماعت چيزي جز يك كالاي تفريحي نيست .

( ولي بدانيد كه خدا زن ها را بيشتر از مرد ها دوست دارد و مطمئن باشيد توي اين شب هاي خاص به خاطر توهين هاي مكرري كه به شما مي شود برايتان گريه مي كند . )

***

2 داستانك

قرار نبود عشقي در كار باشد . زن ميانسال براي يك ديدار كاري با انبوه پرونده هاي اداري به خانه مرد رفت . قرار نبود عشقي اتفاق بيافتد اما ساعت ۸ شب بود و برق رفت . شمعي روي ميز كنار پرونده ي قرمز روشن شد . همه چيز از اينجا آغاز شد . تاريكي و بي كاري !


باغبان پير فرياد كشيد و فحش داد ، تا گل جوان را از چيده شدن نجات دهد . مرد اما چيد و وقتي باغبان به او رسيد ، جناب شهردار را ديد كه حکم اخراجش را مي نوشت .

یک خبر مهم

روابط خصوصي اداره كل ارشاد كرمان اعلام كرد : مراسم روز خبرنگار در كرمان به علت كمبود منابع مالي ، به خوبي و خوشي برگزار شد و از خبرنگاران با ادب تقدير شايسته اي به عمل آمد .

به گفته اين روابط خصوصي در اين مراسم رئيس و نايب رئيس خانه مطبوعات كرمان هم ، به خدا حضور داشتند و اصلا قهر نكرده بودند و موبايل هايشان روشن بود . مي گوييد نه ! از دكتر چندمرده بپرسيد .

طبق اظهارات مديري كه التماس مي كرد نامش را فاش كنيم ، هنگام سخنراني دكتر چندمرده استاندار دقيقه نودي كرمان ، خبرنگار بي ادبي بلند شده و در راستاي تشويق اذهان خصوصي حرفهايي زد كه باعث كف كردن ( ببخشيد كف زدن ) حضار خصوصا آقاي محبت ، مدير كل ارشاد دنيا شد و ايشان دستور دادند نام آن خبرنگار در ليست بدها يادداشت شود تا برو بچ حالش را جا بياورند .

در انتهاي مراسم نماينده هيئت سينه زني (ببخشيد هيئت داوران ) از خبرنگاران برگزيده استدعا كرد براي صرفه جويي در مصرف برق و كمك به جيب خالي ارشاد بالا نيايند و از خير جوايزشان بگذرند. گفتني است ايشان فرمودند : بالا نيا !

آقاي محبت ضمن سپاسگذاري از صدقه اي كه خبرنگاران به ارشاد دادند ، در حضور جمع قول دادند هزينه جوايز كه قرار بود نفري يك اتومبيل خوشگل باشد را به برگزيدگان جشنواره بلندترين ريش هاي بلند ميدهيم چون مستحق ترند .

لازم به ذكر است كه در اين مراسم ، شاعر توانا ، سهراب سپهري هم حضور داشتند و در كنار آقاي محبت نشسته بودند . و مدام در گوشي به آقاي محبت ميگفتند : بابا من خيلي وقته كه مرحوم شدم ، اينقدر سوتي ندهيد .

مراسم با شعار كوبنده ارشاد دوست داريم ، به پايان نرسيد . و در راستاي توليد و صادرات برق ، برق از كله خبرنگاران كرمان پريد .

افسوس

بعضي از آدم ها ، انگار بخشي از خدا هستند روي زمين . وقتي ميميرند ، جاي خدا اينجا خالي تر مي شود . خسرو شكيبايي چنين انساني بود .براي همين هم در دل خيلي ها نشسته بود . سفرش از هفت فروردين تا بيست و هشت تير ماه ، سراسر عشق بود و عاشقي كردن .

فقط نمي توانم نگويم خدا لعنت كند آنهايي را كه مجبورش كردند حرفهايي بزند كه دوست نداشت و شايد براي همين بود كه خيلي زود قلبش توان درد را از دست داد .

حالا ديگر راحت شده و جايي بهتر از اين خراب شده اي كه ما در آنيم ، پرواز مي كند . روحش بلند .

مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد . بی هوا در عطر یک خاطره ی دور، تو را گم کردم. نه که فراموشت کنم ، تنها در عطر تن  دخترک کودکیهایم گم شدم.

مرا به تمام قشنگی ات ببخش. من و دخترک ، همبازی یک خانه بوده ایم . یک بام . یک حوض آبی کوچک.

غروب ها که کوچه سیاه می شد ، روی پادری ، کنار هم می نشستیم . من  از جن و شبح خبیسی که پشت درخت چنار بود می گفتم . ترس تنها بهانه ی پیوند و بوسه بود . دروغ من ، جلد یک نیاز عاشقانه بود . کودکانه بود .

کودکی مثل خواب است .  همه چیزهای خوب دو برابر می شوند . مرا به تمام قشنگی ات ببخش . ناگهان وقتی امروز باران شد ، بی هوا در عطر تن دخترک بچگی هایم گم شدم .

روزی که رفتند ، حوض حیاط مان ، بستر باران تندی بود .مرا به تمام قشنگی ات ببخش ،

تمام روزهای بارانی.

غم قشنگ غروب

گاه مي خواهي حرف بزني . پنجره بسته است . و آسمان هر چه مي گريد اشكي نيست .

كوه را مي بيني . در طول روز آنقدر بالا آمده ، كه نوك تيز قله اش ، قلب خورشيد را دريده .

خوني سرخ تمام افق را گرفته . دسته اي پرنده به خونخواهي خورشيد مي روند .

حالا ديگر دير شده . خورشيد را پشت همان كوه دفن مي كنند . و جهان در ماتمش ،

يكپارچه سياه مي پوشد . به آسمان مي نگري و هيچ نمي گويي .

چرا كه حزن شديدي تو را در خود كشيده .

به همين سادگي

آرام باش عزيز . در بند من نباش . من نيز خسته ام . اما بدون خواب . شبهاي بي شمار . تا صبح نشسته ام .

در خواب ناز خود . سر در كنار من . آرام باش عزيز . من عهد بسته ام . امشب كنار تو . تا صبح نشسته ام .

لا لا عزيز من . من ناز بالشم . سردت اگر كه شد . روي سرت كشم . دست نوازشم .

آرام باش و شب . خواب مرا ببين . من شاخه مي شوم . تو ميوه اي بچين .

بگذار هوا سخن بگويد

 

 نگوگاهي سكوت كن . بگذار براي روزهاي خالي اندوخته اي داشته باشيم . گاهي سكوت كن . در سكوت هم مي توان حس خوب عاشقانه داشت . نگذار چشمانت خالي شود . چشم هاي خالي زيبا نيست . حتي با فريب رنگ ها حتي با دروغ خط ها .

نگوگاهي سكوت كن . بگذار هوا سخن بگويد . دلسرد نباش كه نمي شنوم . كه سكوت لبريزترين كلام هاست .

شب خوش

بيدار باش عزيز . بنشين كنار من . شب ، راه ساكت و خلوتي است .

بيدار باش ، ببين درون شب چگونه  يك اشتياق غريب طلوع مي كند .

 

هميشه در سايگان

غروب است . غروبي بي افق . در نگاه انسان دنبال تكه اي از آسمان مي گردم . همه جا سايه است . سايه ها چه بلند شده اند . سايه ها از غروب تا خود مشرق چه بلند شده اند . زودا كه هميشه ، كه همه جا در سايه ها رنگ آفتاب را فراموش كنيم . ما در سايه ماندگانيم . هميشه در سايگان .

دختر عاشق عبور

دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . يك آن بمان . پاها تنها براي عبور نيست .

تو نمي روي . مي گذري . با اين همه عبور نمي خواهي اشتياق بزرگي خلسه كوچكت را پر كند .

آه اي دختر بينهايت دور . دختر عاشق عبور . دختر بي شعور !

در گشود

به همين سادگي.شبي باران باريدو هواي دل تازه شد.اين هم پنجره اي شد گشوده ،بر پيكر ديوار هزاران پنجره.

تولدت مبارك.اما ،به همين بي نامي.

 

بهتر از هر كس ديگر ، با تو مي توان عاشقانه سخن گفت . بهتر از هر كس ديگر با تو مي توان تنها بود . به تمامي عشق را به تو پيشكش بايد كرد . بيشتر از هر كس ديگر ، از تو مي توان سرشار شد .

كسي به درد ما نخواهد گريست . اي درد مشترك . بيا صبور باشيم . خنجري كه سينه تو را شكافت ، با قلبم آشناست . بيا صبور باشيم .

بر آفتاب نشسته اي و سنفوني دندانهايت آهنگ زمستان است. مگر تو چقدر دوري از عشق؟!

جاده

با جاده ها بزرگ شده ام . جاده ها هميشه در من جريان داشته اند . با جاده كه هستيم ، چيزي ساكن نيست و همه دنيا در حركتي پويا ازعبور ما مي گذرد . سفري به كوه ها به دشتها . سفري به رازها به رمزها . باور كن ،جاده بي ما تنهاست.

گم شدگان

گم شده ايم. و آنقدر خاموش و راحت كه نيست تا كسي صدايمان رابشنود. گم شده ايم و نمي دانيم كجا . و حتي نمي دانيم كه اكنون سالهاست از گم شدنمان تاريخها گذشته اند و ما هرگز نفهميديم كه گم شده ايم .

گم شده ايم و چنان عميق كه دورها هيچ نيست آوايي كه فريادمان زند كه بشنويم كه شايد بفهميم كه گمشده ایم.

 نامه اي نيست كه بخوانيم .سنگي نيست كه طلسم سكوتمان را بشكند . چنان پيدا گم شده ايم كه وسعت اين درد آشكار از خيالمان هم بزرگتر است.

همه زمين بر بستر زمان گم شده ايم . و اين خود ماييم كه بيرون از خود گم شده ايم .