اعتياد دشمن آشكاري است كه همه چشم بر آن بسته اند و دنبال دشمن مي گردند. نمي دانم مناسبت اين متن با وب من چيست، فقط مي دانم حالا كه در حال نوشتنش هستم خشم بزرگي آزارم مي دهد طوري كه مايلم نام تمام آنهايي كه مسبب تباهي جوانان اين كشور هستند را يكي يكي بنويسم و سر تا پايشان را فحش كشي كنم.

دوستان عزيز، بايد براي مملكت خود دوستي كنيم نه دشمني. ما تيشه به ريشه ي اين مرز و بوم مي زنيم با سكوت، با نگفتن، با نپرسيدن، با ندانم كاريهاي احمقانه. سكوت در جايي كه بايد فرياد كشيد، نگفتن در جايي كه بايد گفت حتي به قيمت سيلي خوردن، و نپرسيدن از مدير، مسوول، نماينده، فرماندار، استاندار و هر كسي كه شايد خودش هم دلش نخواهد پشت ميز نشيني بي خاصيت باشد كه چند روز و ماهي پول مملكت را به جيبش بريزند و او با انبوهي از كارهاي نكرده، اصلاحات نشده، خرابي هاي ويرانتر شده و در عوض آماري پوچ و توخالي سراغ ميزي ديگر و كار بي خاصيت ديگري برود. ياد بگيريم كه مديران ما در هر سطحي موظفند كار كنند و به اصلاح جامعه بپردازند، نه اينكه در عوض خم و راست شدن كمر شكسته ي ما از سر منت پولي بدهند و لطفي بكنند. ياد بگيريم مديري كه نكرد آنچه وظيفه اش بود را محاكمه كنيم. توبيخ كنيم و آبروي نداشته اش را جار بزنيم. ياد بگيريم سيلي محكمي باشيم بر صورت مسوولاني كه فقط مي آيند و مي روند و درست كه نمي كنند هيچ، ويران تر از قبل به تباه شدن عمر ما و مملكتمان كمك مي كنند.

من زاده ي شهر خمين هستم. اما حالا شرمگينم از اينكه اين نام را مجبورم تا آخر عمر با خود داشته باشم. شهري كه زمستان هايش برايم رويايي سپيد بود و تابستان هايش سبز و زنده، شهري كه كوه و دشت هايش و خاك حاصلخيزش و جاذبه هاي توريستي اش مي توانست بهترين راه سعادتمندي مردمش باشد اما حالا شرمسارم كه نامش را مي برم. شهري كه به واسطه ي معرفي رهبري كاريزماتيك، به نامي جهاني بدل شد و اما حالا خدا نكند كسي از گوشه اي از دنيا در خيابان هاي آن قدم بزند چرا كه اوباشش حتما راحتش نمي گذارند و معتادهايش در پي فرصتي تا ...

نه كه فقط زادگاه من اينگونه باشد كه امروز تمام ايران از اين آتش مي سوزد و آبي نيست كه سردش كند. امروز در همه ايران كراك و شيشه و ده ها ماده افيوني ديگر را حتي راحتتر از پفك نمكي مي تواني بخري و كسي نيست كه مچ فروشنده اش را بگيرد.امروز قيمت همه چيز در اين كشور بالا مي رود و عجيب است كه قيمت شيشه و كراك و ... پايين مي آيد. اينگار اين مملكت اصلا نيروي انتظامي ندارد. اينگار قرار است قاچاقچي ها هم نان بخورند و راحت تر از هر بني بشري زندگي كنند. آقايان، گوش هاي ما مخملي نيست، راحتتان كنم مردم خر نيستند. از عباس آقاي بقال هم اگر سوال كنيد اسم و آدرس ده تا موادفروش محله اش را به شما مي دهد. چطور باور كنيم سربازان گمنام و نام آور ميهن ما آمار اين تيره روز كنان زندگي جوانان را ندارند؟؟؟ چطور باور كنيم؟!!

آقاي فرماندار خمين، در خيابان هاي اين شهر قدم زده اي. به لب هاي سياه اغلب جوانان شهرت نگاه كرده اي. به خدا جوانان اين شهر همان چهار نفري نيستند كه مجيز تو را مي گويند و يا تو به وجودشان افتخار مي كني. آن بيشماري هم كه در خرابه ها تزريق مي كنند جوانان شهر تو هستند. آن بيشماري كه از زهر كراك و شيشه و هروئين آرزوي مرگ مي كنند هم جوانان شهر تو هستند. توي هر كوچه از شهر تو حتما يك ساقي هست، حتما يك مواد فروش هست. باورم نمي شود كه شرم نكني از اين همه نكبت و تباهي.

خيلي وقتها بايد محافظه كاري را كنار گذاشت. بايد گفت و بايد فرياد كشيد. بايد ديد كه بي فرهنگي چه به روزمان مي آورد. بايد گفت كه در پلاتو ها و تمام راهروها و اقصي نقاط كانون هنر كرمان براي كنترل نمي دانم چه اتفاق دهشناكي دوربين مي گذارند و نمي توانند خانه و كوچه ي قاچاق فروشهاي شناخته شده را كنترل كنند. بايد گفت كه همه اينها نتيجه ي بها ندادن به فرهنگ و هنر است. آنجا كه سينماي شهرش تعطيل مي شود، عزيزان شك نكنيد افيون كده اش افتتاح مي شود. فاحشه خانه اش باز مي شود، حتي اگر تابلوي سر در نداشته باشد كه به آقايان خوش خيال بربخورد. حالا اين اول ماجراست. پس بگرد تا بگرديم!