آنگاه كه سيمهاي تار ، در آن شب بلند ، با پنجه وحشي مرد ، از هم دريده بود . شش تار مو ي زلف عروس گيسو بلند را بر چوب تار بسته بود .

در آن شب بلند . در آن شبي كه عروس ، از ترس مرد خود . در حجله كبود ، بيدلر خفته بود .

هر پنجه اي كه مرد بر تار مي كشيد . اينگونه مي شنيد :

ـ هرگز تو را اي مرد شوم رذل ، عاشق نبوده ام ـ