داستانك
آنگاه كه سيمهاي تار ، در آن شب بلند ، با پنجه وحشي مرد ، از هم دريده بود . شش تار مو ي زلف عروس گيسو بلند را بر چوب تار بسته بود .
در آن شب بلند . در آن شبي كه عروس ، از ترس مرد خود . در حجله كبود ، بيدلر خفته بود .
هر پنجه اي كه مرد بر تار مي كشيد . اينگونه مي شنيد :
ـ هرگز تو را اي مرد شوم رذل ، عاشق نبوده ام ـ
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۸۵ ساعت 2:12 توسط امید طاهری
|