يادش بخير
سلام وبلاگم. خوبي. حالت چطوره؟ چه ميكني با تنهايي؟ امروز خيلي اتفاقي، بعد از مدتها ياد تو افتادم. درست مثل كودكيها. مثل زماني كه بعد از مدتها يك وسيلهي بازي قديمي را در كنج خاك گرفتهي انباري پيدا مي كردم و فقط با لبخندي بر لب ميگفتم : اااااي ي ي ي ي ي. اينو كلا يادم رفته بود.
دنيا در گذره وبلاگم. فيسبوك كه آمد، همه به آنجا سفر كرديم و تو را تنها گذاشتيم. چاره اي نيست بايد با زمانه پيش رفت. ولي چه روزگاري داشتيم با هم. چه دنيايي بود.
حالا روزي هم مي رسد كه فيسبوك را ترك كنيم و تنهايش بگذاريم. اين طبيعت ما آدمهاست. حتي دنياي واقعي را هم روزي ترك مي كنيم و تنهايش مي گذاريم.
باز هم سري بهت مي زنم. قول مي دهم نگذارم بيشتر از دو ماه طول بكشد. بايد دركم كني. تو بستر حرفهاي مني و حالا همه اين بستر را ترك كردهاند و جمع شدهاند زير سايه فيسبوك. آدم حرف ميزند كه شنيده شود. آدم مي نويسد كه خوانده شود. حالا هم كه اغلب گوش ها و چشمها و قلم ها در فيسبوكاند و جاي تو خالي ...