داستانك
رنجي كه در كنار بودن او مي كشيد ، هرگز به فكر كوچك آن مرد نمي رسيد .
ميل نهان رسيدن از پشت پلك مرد ، با هر نگاه هرزه اش فرياد مي كشيد .
سيگار مي كشي ؟ ـ آن مرد گفته بود .ـ
زن هم شنيده بود : ـ من را نمي كشي ؟!
دود غليظ سيگارهايشان در هم گره مي خورد . اما خيالشان ، هرگز به نزديكي هم نمي رسيد .
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۵ ساعت 0:20 توسط امید طاهری
|