گاه مي خواهي حرف بزني . پنجره بسته است . و آسمان هر چه مي گريد اشكي نيست .

كوه را مي بيني . در طول روز آنقدر بالا آمده ، كه نوك تيز قله اش ، قلب خورشيد را دريده .

خوني سرخ تمام افق را گرفته . دسته اي پرنده به خونخواهي خورشيد مي روند .

حالا ديگر دير شده . خورشيد را پشت همان كوه دفن مي كنند . و جهان در ماتمش ،

يكپارچه سياه مي پوشد . به آسمان مي نگري و هيچ نمي گويي .

چرا كه حزن شديدي تو را در خود كشيده .