غم قشنگ غروب
گاه مي خواهي حرف بزني . پنجره بسته است . و آسمان هر چه مي گريد اشكي نيست .
كوه را مي بيني . در طول روز آنقدر بالا آمده ، كه نوك تيز قله اش ، قلب خورشيد را دريده .
خوني سرخ تمام افق را گرفته . دسته اي پرنده به خونخواهي خورشيد مي روند .
حالا ديگر دير شده . خورشيد را پشت همان كوه دفن مي كنند . و جهان در ماتمش ،
يكپارچه سياه مي پوشد . به آسمان مي نگري و هيچ نمي گويي .
چرا كه حزن شديدي تو را در خود كشيده .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 3:23 توسط امید طاهری
|