در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست

...

 

... 

 

تو از شرق آمدي .

سبك بال .

سوار پهنه گيتي .

 تو با روح شرقي ات ، چنان سپيد بودي .

كه پرده نگهم را ، به نور عشق گشودي .

چه بيكرانه شكفتي

چه بي نشانه گذشتي .

هنوز تيره چشمم ، روانه ره گرمت ، كه در غروب نشستي . و روح غربي و سرخت .

نويد ظلمت شب بود .

چه بيكرانه شكفتي .

چه بي نشانه گذشتي .