آن مرد نيامد
داستانك
كودك ديروز اين را گفت و در بستر مرگ خفت و زره زره مرد و كسي نفهميد .
كمي دورتر ، زير سقف تاريك اتاقي ديگر ، با چهره اي پيرتر ، از زندگي سيرتر ،
يار دبستاني اش زير لب مي گفت :
آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد ، آن مرد با اسب آمد ...
و نگاه مي كرد به پنجره اي ، كه سال هاي سال بود ، كه گشاده بود ،
و راهي كه سال هاي سال باران خورده بود ،
بي كه تنش به سم اسب مردي بنازد.
پس كودكي ديگر ، از ديروزهاي دور گفت و در بستر مرگ خفت و
زره زره مرد
كه :
آن مرد چرا نيامد؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 14:58 توسط امید طاهری
|