داستانك

كودك ديروز اين را گفت و در بستر مرگ خفت و زره زره مرد و كسي نفهميد .

كمي دورتر ، زير سقف تاريك اتاقي ديگر ، با چهره اي پيرتر ، از زندگي سيرتر ،

يار دبستاني اش زير لب مي گفت :

آن مرد آمد . آن مرد در باران آمد ، آن مرد با اسب آمد ...

و نگاه مي كرد به پنجره اي ، كه سال هاي سال بود ، كه گشاده بود ،

و راهي كه سال هاي سال باران خورده بود ،

بي كه تنش به سم اسب مردي بنازد.

پس كودكي ديگر ، از ديروزهاي دور گفت و در بستر مرگ خفت و

زره زره مرد

كه :

آن مرد چرا نيامد؟!