داستانک
شب بود و مرد خسته از کار و زندگی / شب بود و خفت و نفهمید که در چشم زن /
از ابتدای عشق بود بارندگی.
شب بود وخفت و نفهمید در سینه اش / خالی است جای آن مهر همیشگی .
زن دید صبح زود / در بستر گناه / آن مرد رفته بود / اما به جای او / قلبی شکسته بود .
از چشم سرد زن / افتاد دانه ای.
خطی به خون دل / پیدا نوشته بود :
این قلب مال توست / درمانده و حقیر /
افتاده بود پشت دیوار خانه ای .
***
چینی شکست
شاعر به احترامش بیا بشکن سکوت !
.....
چینی نبود . آنکه شکست از جنس آدم است
بیچاره او نیز به ناچار کرده بود هبوط.
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 9:26 توسط امید طاهری
|