شب بود و مرد خسته از کار و زندگی / شب بود و خفت و نفهمید که در چشم زن /

                  از ابتدای عشق بود بارندگی.

شب بود وخفت و نفهمید در سینه اش / خالی است جای آن مهر همیشگی .

زن دید صبح زود / در بستر گناه / آن مرد رفته بود / اما به جای او / قلبی شکسته بود .

از چشم سرد زن / افتاد دانه ای.

خطی به خون دل / پیدا نوشته بود :

این قلب مال توست / درمانده و حقیر /

افتاده بود پشت دیوار خانه ای .

 

***

                                          چینی شکست

شاعر به احترامش بیا بشکن سکوت !

.....

چینی نبود . آنکه شکست از جنس آدم است

بیچاره او نیز به ناچار کرده بود هبوط.