تو كوزه به دستي و جهان تشنه آب اند

ما دشت كويريم و تويي كوه دماوند

از رقص تن ناز تو اي دلبر رعنا

خلقي به نگه مات و به افكار ، خرابند

ما مست شديم از قدح لعل لب تو

اين جمع خران بين كه به انكار شرابند

در ساحل درياي وجودت ننشستند

آنها كه اسيرند و پي مكر سرابند

خورشيد تن تو ز سر كوچه گذشت و

تاريك دلان غافل و كوران همه خوابند