2 داستانك
قرار نبود عشقي در كار باشد . زن ميانسال براي يك ديدار كاري با انبوه پرونده هاي اداري به خانه مرد رفت . قرار نبود عشقي اتفاق بيافتد اما ساعت ۸ شب بود و برق رفت . شمعي روي ميز كنار پرونده ي قرمز روشن شد . همه چيز از اينجا آغاز شد . تاريكي و بي كاري !
باغبان پير فرياد كشيد و فحش داد ، تا گل جوان را از چيده شدن نجات دهد . مرد اما چيد و وقتي باغبان به او رسيد ، جناب شهردار را ديد كه حکم اخراجش را مي نوشت .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 11:35 توسط امید طاهری
|