ديروز با جمعي از دوستان سري به باغ سنگي زديم . آخرين بار يكي دو ماه قبل از مرگ درويش خان بود كه آنجا رفتم . درويش كه بود باغ سنگي لطف ديگري داشت . اما حالا كنار باغ اش آرام خوابيده  . به پيشنهاد آقاي لطيف كار ، قرار شد هر كدام از دوستان مطلبي از آنچه ديدند بنويسند . من ، چند فريم عكس گرفتم و شعري نوشتم كه اينجا مي خوانيد و از عكس ها دو تا را مي بينيد :

***

و در سوراخ سنگي باد مي پيچيد .

كسي مرگ در ختان را نخواهد ديد

و دستي ميوه ي سنگي نخواهد چيد .

نمي گويد كسي كه برگ باغ اش كو ؟!

كه اينجا باغ سنگي ، باغ بي برگي است .

نمي گويد كسي كه ميوه هاي شاخسارش كو ؟

نشسته گوشه اي در باغ و مي خندد ، نيوتن

جاذبه كشك است !

و سنگ در آسمان اشك است !

***

**

***