حتي دريغ از نا اميدي !
هيچ كس قصه نمي گويد از آغاز بهار
تا نگوييم كه ساقي ، شرري كهنه بيار !
كوچه تاريك و ، خموش است خروس سحري
رفت ( ديروز ) و نيامد دگر از او خبري
شب نمرده به سر نيزه ي خوشيد پگاه
بي سبب نيست كه از سينه برون آيد آه !
سرو ديگر نكند راست خم قامت را
تا نريزي به دهن ، عربده كش جامت را
شرط مي بندم اگر صبر كنيم از اين بيش
دير نيست رفتن و خفتن به ته قبر خويش
***
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 13:17 توسط امید طاهری
|