هيچ كس قصه نمي گويد از آغاز بهار

تا نگوييم كه ساقي ، شرري كهنه بيار !

كوچه تاريك و ، خموش است خروس سحري

رفت ( ديروز ) و نيامد دگر از او خبري

شب نمرده به سر نيزه ي خوشيد پگاه

بي سبب نيست كه از سينه برون آيد آه !

سرو ديگر نكند راست خم قامت را

تا نريزي به دهن ، عربده كش جامت را

شرط مي بندم اگر صبر كنيم از اين بيش

دير نيست رفتن و خفتن به ته قبر خويش

***